میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.
-ایوان کلیما
من از دیار عروسکها میآیم
از زیر سایههای درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق...
-فروغ فرخزاد
گاهی میخندید و گاه در چنان غمی فرو میرفت که انگار سنگینترین غم جهان را بر شانهاش حمل میکند .
در عجبم که چرا این گونه
در دنیا قدم برداشتیم...
قدر داشته را نمی دانیم
ز دست که می دهیم در به در دنبال آنیم،
به خودمان محبت نمیکنیم
و بعد ها در پی محبت دیگرانیم.
آری انسان ذاتا باید از دست بدهد تا بفهمد ، درک کند و در آخر دوباره در پی آن باشد !