ما در نهایت شبیه چیزهای که نمیخواهیم بشویم میشویم، نه به خاطر اینکه به طرفشان میرویم، تنها به این خاطر که همیشه از آنها دوری کردهایم و یک جایی در نهایت دیگر خستهتر از آن بودهایم که بیشتر از آن، از آنها دور شویم و ایستادهایم و نشستهایم و زمانی که به ما رسیده است، دیگر توانی برای رد کردنش نداشتهایم و تنها قبولش کردهایم دیگر، و انگار که این سرنوشت تمام چیزهاییست که میدانیم که اتفاق میوفتند و تنها نمیخواهیم که قبولشان کنیم و همیشه وقتی میپذیریمشان که دیگر چیزی از ما باقی نمانده باشد.
وقتی مبلغین مذهب به سرزمین ما آمدند،
در دستشان کتاب مقدس داشتند
و ما زمین هایمان را داشتیم.
5سال بعد،
ما در دست کتاب مقدس داشتیم
و آنها زمین هایمان را.
- جومو کنیاتا
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟!
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند