.ریتاء.
+میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه میرانهی خویش بخدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانهی خو
ناله میلرزد، میرقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهی جوشان گناه
شاید آن به، که بپرهیزم من
بخدا غنچهی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهی آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم، خنده به لب، خونین دل
میروم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بیحاصل
-فروغفرخزاد
داغ ِابراهیم بر دلماند و اسماعیل رفت ،
یكخبر تسکین ِاین درد است ، اسرائیل رفت ! .