دستمال کاغذی به اشک گفت :
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم، با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش !
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه ای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل دیگران نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.
-عرفاننظرآهاری
رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشکِ گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگِ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سردِ هجر
آزرده از ملامتِ وجدان گریختم
ای سینه در حرارتِ سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج فقس، بسته و اسیر
-فروغ فرخ زاد
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
-فروغفرخزاد