+باز لبهای عطش کردهی من
لب سوزان تو را میجوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصهی عشق تو را میجوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
میگشایم گره از بخت، چه باک
ترسم این عشق، سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردهی خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعلهی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
آتش عشق به چشمت یک دم
جلوهای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بیسامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
.ریتاء.
+باز لبهای عطش کردهی من لب سوزان تو را میجوید میتپد قلبم و با هر تپشی قصهی عشق تو را میجوید بخ
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدم
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت، لیک دریغ از دیدن
سینهای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ریزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشهی امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
-فروغفرخزاد
+دیروز به یاد تو و آن عشق دلانگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم، بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شدهای باز
-فروغفرخزاد