+به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصهای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بندگران را
کزین سودا، دلی آشفته دارم
بیا ای مرد، ای موجود خودخواه
بیا بگشای در های قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشهی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینهی تنگ
به حسرت ها سرآمد روزگارم
-فروغفرخزاد
.ریتاء.
+به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصهای ناگفته دارم ز پایم باز کن بندگران را کزین سودا، دلی آشفته د
+به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریام پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
تنم با بوی عطر آگینش از تو
نگاهم با شرر های نهانش
دلم با نالهی خونینش از تو
ولی ای مرد، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است، تنگ است
-فروغفرخزاد