تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانهاند!
عشق در دست حسین بن علیست:)
چند گویی قصهٔ ایوب و صبر او؟ بس است!
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود.
-وحشی بافقی
عشق آن است که هزار بار دوستت داشته باشم و
هر بار حس کنم اولین باریست که دوستت دارم
-نزارقبانی
+از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیرهی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بیهمتا
یک دم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینهی من بینی
این مایهی گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو میدانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من، صفای نخستین را
آه، ای خدا چگونه تو را گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
-فروغفرخزاد
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
آه! ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو که بندهی ناچیزی
عاصی شود، به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرکشش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیرهی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بیهمتا
-فروغفرخزاد