𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
السلام علیک یااباعبدالله امروز به نیابت شهید حسن باقری میخوانیم زیارت را <با فروغ باقری جان حسن
السلام علیک یااباعبدالله
امروز به نیابت شهید حاج یونس زنگی آبادی
#روز_بیست_یکم
#زیارت_عاشورا
شاید اون کسی که دوربین رو اختراع کرد هیچوقت نمیدونست عکس ها میتونن چه قدرتی داشته باشن ؛ نمیدونست آدما میتونن با دیدن یه عکس برگردن به یه روز خاص و ثانیه به ثانیهش رو مرور کنن و همراه با آدم های توی عکس متوقف بشن و باهاش بشکنه قلبشون ؛ هیچوقت نمیدونست با یه عکس آدم برمیگرده به سالها قبل خاطره و باهاشون میمیره و زنده میشه ؛ نمیدونست یه روزی آدما میشینن پای آلبوم عکس هاشون و تازه میفهمن زمان سریع تر از چیزی که فکر میکردن گذشته ؛ نمیدونست با یه عکس میشه خونه هایی رو دید که سال ها پیش خراب شدن و به آدم هایی نگاه کرد که مدت هاست کنارمون نیستن و مکان هایی رو دید که هیچوقت اونجا نرفتی ؛ نمیدونست گاهی نگاه کردن به یه عکس میتونه احساسات قدیمی همون احساساتی که سال هاست از دست دادی رو زنده کنه ؛ میتونه همزمان باعث خنده و اشکت بشه و میتونه رفع دلتنگی کنه یا حتی بیشتر دلتنگت کنه . .
آدم هایی که از عکس گرفتن فرار میکنن همونایی هستن که بهتر از هر کسی از قدرت عکس ها با خبرن ؛ اونا میدونن عکسی که تو یه لحظه ثبت میشه برای یه عمر خاطره میسازه.
خلاصه که روزمون هم مبارکا😊❤️
#عکاسی
@norabano80
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
السلام علیک یااباعبدالله امروز به نیابت شهید حسن باقری میخوانیم زیارت را <با فروغ باقری جان حسن
السلام علیک یااباعبدالله
امروز به نیابت از شهید احمد کاظمی
#زیارت_عاشورا
#روز_بیست_دوم
سلام رفقا
یه پویش قشنگ تصمیم گرفتم راه اندازی کنم
هر کدوم از شما که اربعین کربلا قسمتتون شده و رفتید
خاطره دعوت آقا رو بگید
مثل بچهای کانال امام زمانم که یه خاطره قشنگ تعریف کردن
ما هم بریم که خاطره دعوتمون رو بگیم😊
#اربعینی_ها
از صبح دلشوره عجیبی داشتم شب های اول محرم بود
با همان دلشوره ای که داشتم راه افتادم سمت هیئت
هنوز مداح روضه رو شروع نکرده بود بغضم ترکید
شروع کرد
خانوم سه ساله ارباب امشب کربلای همه ما رو امضا کن
با خودم تو فکر بودم که من کربلا نرفته چی پس
با همه بی قراری ها و دلشوره که از صبح تا همون شب هیئت داشتم فهمیدم که تمام بی قراری ام واسه این بود که روز سوم محرم بود و روزی که متعلق به دختر اربابه
رقیه (س) همون بانویی که تو روضه ها از بزرگواری و دست های کوچک و محبت بزرگش زیاد شنیده بودم
از همون روضه های بچگی خونه خاله اینا کنار سفره حضرت رقیه(س) و عروسک کودکی هایم که همش پایه ثابت سفره های حضرت بود
خلاصه که همون شب یکی از رفقا اومد هیئت بهم گفت راستی فلانی رفته گذرنامه گرفته اونم راهی شده
دیگه نتونستم تحمل کنم
با خودم گفتم دمت گرم آقا ما که همش با هم دعا میکردیم بیاییم کربلا الان منم که تنها جامونده از اشناهامونم
شب ها زودتر میرفتم هیئت شروع میکردم بنر های شهدا و پرچم ها رو وصل میکردم و به هر میرسیدم میگفتم میشه اقا منو دوست نداره میشه با من قهره
آخه میگن هر کی موقعیت سفرش جور شه و نره آقا باهاش قهره من تو این سالها کلی موقعیت سفر برام جور شده بود ولی نرفتم
یه شب بدون اینکه حرفی بزنم یکی از بچها اومد کنارم و گفت
میخواهی بری کربلا
تعجب کردم من اصلا بهش نگفته بودم که من حسرت یه کربلا به دلمه گفتم حتما یکی از بچها بهش گفته
پرسیدم ازش گفت که نه دیدم بی قراری هات دقیقا مثل بی قراری های قبل اربعین ماست
گفتم رفتی گفت نه ولی خانواده رفتن
گفتم چجوری
گفت اول گذرنامه ات رو بگیر همه چی جور میشه و میری حتما
نگران نباش
دلم قرص شد ولی من کجا و گذرنامه گرفتن کجا تو این موقعیت من اصلا محاله
بعد تاسوعا و عاشورا شد رفتم خونه مامانجون اینا دیدم که همه راهی شدن
اصرار به رفتن من
قرار شد که تنها باهاشون برم
ولی من راضی نشدم به مامانم گفتم تا شما نیایین من نمیرم
و از من اصرار و از خانواده انکار.....
#پارت_اول
#اربعینی_ها
بریم ادامه رو تو پارت بعدی بگیم که سرتون هم درد نیارم😉
یک هفته تمام اصرار میکردم ولی خانواده میگفتن که با بچه نمیشه رفت این سفر رو هوا گرمه هزینه ها زیاده و خلاصه کلی دلیل که منو قانع نمیکرد و برا هر کدومشون جوابی داشتم
رسید اول شهریور و مادربزرگم اینا پانزده شهریور راهی بودن
دقیق مثل همین روزا رفتم گذرنامه بگیرم
هر چی دنبال شناسنامه ام گشتم گم شده بود و نبود با کارت ملی رفتیم دنبال گذرنامه ولی قبول نمیکردن
و حتما باید میرفتم دنبال شناسنامه
و مجبور به گرفتن شناسنامه جدید
بالاخره بعد سختی های راه اداره گذرنامه و مسیر اداره ثبت احوال و اداره گذرنامه
شناسنامه جور شد
رفتیم دنبال گذرنامه دقیق اول شهریور
اوج شلوغی های پلیس+۱۰ و روزهایی که کارمون به بن بست میرسید و می افتاد واسه فردا
روزها و شب هام با استرس اینکه گذرنامه ام نیاد چکار کنم گذشت
دهم بود که لباسام و کوله و کفش هام و سجاده و همه وسایل لازم رو برداشتم آماده شدم تا بالاخره تو این هفته گذرنامه ام برسه و برم
رسید یک روز به رفتن دیگه نه گذرنامه ای بود
و قرار رفتن
و من مونده بودم با کوله آماد
رفتیم خداحافظی ولی هنوز کور سوی امیدی در دلم بود
شب با گریه های من و گریه های دخترخاله ام گذشته بود
دمصبح گوشی زنگ خورد یکی از رفقا بود که گفت میگن تو اداره گذرنامه ، گذرموقت میدن برو ببین جریانشون چیه
رفتم دیدم بله
همه تو صف وایسادن و منتظر
صف خلوت بود هنوز اول صبح بود رفتیم و رسیدیم به کارمند اونجا بهم گفت که دیدی بالاخره قسمتت شد
تو اون هفته آنقدری که من تو اداره رفته بودم هیچکی نرفته بود
هر صبح پیگیر بودم که شاید زودتر گذرنامه ای به دستم برسه
ولی نه
بالاخره گذرنامه ها اومد و اون موقع من بودم و کوله های آماده و چند ساعت به رفتنمون
و امضا شدن گذرنامه من و خانواده با ذکر الهی به رقیه
ان شاءالله یکی از همین دعوت های قشنگ نصیبتون بشه و امسالماربعین ما امضا شه 🙂
تو مسیر پیاده روی ببینمتون
یاعلی
#پارت_دوم
#اربعینی_ها
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
السلام علیک یااباعبدالله امروز به نیابت شهید حسن باقری میخوانیم زیارت را <با فروغ باقری جان حسن
السلام علیک یااباعبدالله
امروز به نیابت از شهید محمد مهدی رضوان
#زیارت_عاشورا
#روز_بیست_سوم
خلاصه که ما همراه افتادیم ولی بدون رفیق بچگی هام
رفیقی که تمام روزها رو دعا میکردم باهام باشه ولی لحظه آخر نه اومده بود تو کارش
مسیر ها رو رفتیم تا رسیدیم به مسیری که از مرز مهران بریم یا مرز شلمچه
تا اینکه تصویب شد از مرز شلمچه راهی بشیم
شب که شد یکی ازماشین ها خراب شد و مجبور به ماندن در نهریز فارس شدیم در
یکی از موکب های بزرگ و تمیز و خلاصه که همه چی تموم بود استراحت کردیم
و صبح با مداحی های موکب از خواب بلند شدیم که بریم سمت درست کردن ماشین
ماشین درست شد
اومدیمکه راه بی افتیم یکی از رفقا زنگ د که مرز رو بستن باورم نمیشد شبکه خبر رو از تلوبیون باز کردم شروع کردم به نگاه کردن بله درسته مرزها بسته است
خشکم زد
همونجا نشستم رو زمین و زدم زیر گریه نه تنها من همه اون زائر اولی هایی که همراهمون بودن ناامید شدن
حرف های مادربزرگم رو هنوز یادمه
که با یه لحن مادرانه بهمون گفت
تا اینجا رو خودمون که نیومدیم
آقا دعوتمون کرده
و منی که همچنان میگفتم اگه مجبور بشیم برگردیم چی؟
و کلی ناامیدی های دیگه
هر لحظه شبکه خبر رو دنبال میکردم
ولی نه انگار خبری از باز شدم مرزها نبود
تو راه ها که واسه استراحت نگه میداشتیم همش از کسایی که برمیگشتن میپرسیدیم مرز بسته است ؟
و جوابی که اونا میدادن همش حاکی از این بود که نه مرز بازه ولی خیلی شلوغه
همین شلوغی که میگفتن دوباره ترس رو به دل همه ما میانداخت ما یی که با چهار و پنج تا بچه کوچک راهی این سفر بودیم
خلاصه بسته بودن مرز یه سودی که داشت این بود که ما به همه امامزاده های تو راه سر زدیم و کلی دعا کردیم برا باز شدن مرزها
نزدیکای بهبهان که رسیدیم اوج گرمای هوا بود و نزدیک بود بچها گرما زده بشن
راه رو اشتباهی رفته بودیم
افتادیم دقیق وسط یه جنگل و کلی دره با یه هوای خنک
خلاصه که فهمیدیم تدبیر سفرمون و کمک خود اقا بوده که تو اوج گرمای جاده اهواز بریم از سمت جاده ای که خنک ترین هوا رو داشت
ولی تنها چیزی اون جاده داشت این بود که ترس تمام جونت رو فرا میگرفت نه راهی برای برگشت داشتی نه هیچ چیز دیگری فقط مجبور به ادامه دادن اون مسیر بودی،مسیری که اصلا نمیدونستی تو رو به مقصد میرسونه یا نه
خلاصه اون جاده رو هم عبور کردیم و در ذهن ما شد جاده اخلاص😉
#پارت_سوم
#اربعینی_ها
کم کم شهرهای دیگه رو عبور کردیم ولی واقعا که مرزها بسته بود و ما هم مجبور به نشستن و استراحت که شاید مرز باز شه
به چند تا از دوستان که راهی مرز شده بودن تماس گرفتم که خوشبختانه گفتن از مرز عبور کردیم و مرز باز بوده
ما هم با خیال راحت راه افتادیم
از شدت شلوغی های قبل مرز سه ساعت کامل تو ترافیک بودیم
تا اینکه بالاخره تو یکی از قسمت های پارکینگ جا واسمون پیدا شد
ماشینا رو پارک کردیم و راه افتادیم
از زیر قرآنی که دست دایی کوچیکه بود رد شدیم و با ذکر یاحسین پیاده روی ما آغاز
شد تو یکی از موکب ها نماز خوندیم و راه افتادیم و با یک ماشین رفتیم سمت مرز
دم صبح ود و خلوت شاید رفتن ما و مهر خوردن گذرنامه هامون ۵ دقیقه نشد شاید هم کمتر
هر چند که اسکن گذرنامه ما سبز نمیشد ولی انگار دعوت شده بودیم دیگه
آخرین بار بود که مسئول اونجا گذرنامه رو اسکن کرد که به لطف خود آقا اونم سبز شد و مهر خورد
پا که تو خاک عراق گذاشتیم کلی با ایران متفاوت بود
از گرمای هوا گرفته تا کثیفی و انبوه اشغالی که اونجا بود
و ماشینی که به سمت نجف گیر نمی اومد
همونجا بود که خواهر کوچیکه ما گرما زده شد و پا مونده بودیم با بچه ای که اصلا هوش نداره
سوار ماشینی شدیم رفتیم سمت بصره
یکی از شهر های قشنگشون بود خداییش
از پذیرایی نگم که عالی بود در حدی که آبمیوه و میوه ها و خلاصه کلی آب و غدا میریختن تو ماشین
البته که راننده هاشونم پایه بودن
سر هر موکبی که میرسیدن و میدیدن خوراکی هاش میچربه نگه میداشتن😂
البته ما اجازه پیاده شدن نداشتیم خودشون میگرفتن و برا ما هم می آوردن😎
تا اینکه تو بصره ماشینی گیرمون اومد و رفتیم سمت نجف ماشالله که اینقدر شهر ها شبیه هم بود ما به هر شهی میرسیدیم سلام میدادیم به امام علی و خوشحال از اینکه رسیدیم به شهر نجف و کل چندساعتی که ما تو ماشین بودیم ذوق میکردیم از اینکه رسیدیم نجف آخر سر همونجایی که ما خواب بودیم رسیدیم به نجف
بله بالاخره ما رسیدیم به خانه پدری
از قشنگی خواب زائر ها بگم یا دمپایی هایی که دور اطراف حرم بود
شب بود و شلوغ رفتیم حرم ولی از شلوغی نرفتیم جلو گفتیم که فردا میاییم و قشنگ زیارت میکنیم دم صبح بود برا نماز اومدیم حرم که ضریح رو بسته بودن
دلمون گرفت ولی همین که از دور چشممون به انگور ضریح افتاده بود بس بود
راه افتادیم سمت بقیه جا ها و بعد هم رفتیم سمت پیاده روی مشایه
و راه افتادیم و بعد پیاده روی قشنگ عهد بستیم که همون شب برسیم کربلا و رسیدیم
شنیده بودم وقتی نگاهت به حرم می افته سجده میکنی ولی ندیده بودم با اوج خستگی تمام فقط اون لحظه سجده برام واجب و دردودل کردن با حضرت عباس
رسیدیم سریع رفتیم سمت حرم با همه اون شلوغی ها دستمون رسید به ضریح
و اما حرم حضرت عباس قسمت خانم ها بسته بود کلی گریه کردم یکی از خادم ها اومد بالاسرم و گفت چی شده
گفتم که زائر اولی ام و حسرت دیدن ضریح به دلم
گفت با من بیا رفتیم بردمون دقیق پشت یه پرده که وقتی پرده رو کنار زد فقط ضریح بود و ما 💔
قرار بود برگردیم ایران که یهو تصمیم بر این شد که بریم سامرا و کاظمین
که اونجا هم قسمتمون شد و رفتیم و بعد هم راه افتادیم سمت ایران
#پارت_چهارم
#اربعینی_ها