eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
323 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
368 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام رفقا یه پویش قشنگ تصمیم گرفتم راه اندازی کنم هر کدوم از شما که اربعین کربلا قسمتتون‌ شده و رفتید خاطره دعوت آقا رو بگید مثل بچهای کانال امام زمانم که یه خاطره قشنگ تعریف کردن ما هم بریم که خاطره دعوتمون رو بگیم😊
از صبح دلشوره عجیبی داشتم شب های اول محرم بود با همان دلشوره ای که داشتم راه افتادم سمت هیئت هنوز مداح روضه رو شروع نکرده بود بغضم ترکید شروع کرد خانوم سه ساله ارباب امشب کربلای همه ما رو امضا کن با خودم تو فکر بودم که من کربلا نرفته چی پس با همه بی قراری ها و دلشوره که از صبح تا همون شب هیئت داشتم فهمیدم که تمام بی قراری ام واسه این بود که روز سوم محرم بود و روزی که متعلق به دختر اربابه رقیه (س) همون بانویی که تو روضه ها از بزرگواری و دست های کوچک و محبت بزرگش زیاد شنیده بودم از همون روضه های بچگی خونه خاله اینا کنار سفره حضرت رقیه(س) و عروسک کودکی هایم که همش پایه ثابت سفره های حضرت بود خلاصه که همون شب یکی از رفقا اومد هیئت بهم گفت راستی فلانی رفته گذرنامه گرفته اونم راهی شده دیگه نتونستم تحمل کنم با خودم گفتم دمت گرم آقا ما که همش با هم دعا میکردیم بیاییم کربلا الان منم که تنها جامونده از اشناهامونم شب ها زودتر میرفتم هیئت شروع میکردم بنر های شهدا و پرچم ها رو وصل میکردم و به هر می‌رسیدم میگفتم میشه اقا منو دوست نداره میشه با من قهره آخه میگن هر کی موقعیت سفرش جور شه و نره آقا باهاش قهره من تو این سالها کلی موقعیت سفر برام جور شده بود ولی نرفتم یه شب بدون اینکه حرفی بزنم یکی از بچها اومد کنارم و گفت میخواهی بری کربلا تعجب کردم من اصلا بهش نگفته بودم که من حسرت یه کربلا به دلمه گفتم حتما یکی از بچها بهش گفته پرسیدم ازش گفت که نه دیدم بی قراری هات دقیقا مثل بی قراری های قبل اربعین ماست گفتم رفتی گفت نه ولی خانواده رفتن گفتم چجوری گفت اول گذرنامه ات رو بگیر همه چی جور میشه و میری حتما نگران نباش دلم قرص شد ولی من کجا و گذرنامه گرفتن کجا تو این موقعیت من اصلا محاله بعد تاسوعا و عاشورا شد رفتم خونه مامانجون اینا دیدم که همه راهی شدن اصرار به رفتن من قرار شد که تنها باهاشون برم ولی من راضی نشدم به مامانم گفتم تا شما نیایین من نمیرم و از من اصرار و از خانواده انکار..... بریم ادامه رو تو پارت بعدی بگیم که سرتون هم درد نیارم😉
یک هفته تمام اصرار میکردم ولی خانواده میگفتن که با بچه نمیشه رفت این سفر رو هوا گرمه هزینه ها زیاده و خلاصه کلی دلیل که منو قانع نمی‌کرد و برا هر کدومشون جوابی داشتم رسید اول شهریور و مادربزرگم اینا پانزده شهریور راهی بودن دقیق مثل همین روزا رفتم گذرنامه بگیرم هر چی دنبال شناسنامه ام گشتم گم شده بود و نبود با کارت ملی رفتیم دنبال گذرنامه ولی قبول نمیکردن و حتما باید میرفتم دنبال شناسنامه و مجبور به گرفتن شناسنامه جدید بالاخره بعد سختی های راه اداره گذرنامه و مسیر اداره ثبت احوال و اداره گذرنامه شناسنامه جور شد رفتیم دنبال گذرنامه دقیق اول شهریور اوج شلوغی های پلیس+۱۰ و روزهایی که کارمون به بن بست می‌رسید و می افتاد واسه فردا روزها و شب هام با استرس اینکه گذرنامه ام نیاد چکار کنم گذشت دهم بود که لباسام و کوله و کفش هام و سجاده و همه وسایل لازم رو برداشتم آماده شدم تا بالاخره تو این هفته گذرنامه ام برسه و برم رسید یک روز به رفتن دیگه نه گذرنامه ای بود و قرار رفتن و من مونده بودم با کوله آماد رفتیم خداحافظی ولی هنوز کور سوی امیدی در دلم بود شب با گریه های من و گریه های دخترخاله ام گذشته بود دم‌صبح گوشی زنگ‌ خورد یکی از رفقا بود که گفت میگن تو اداره گذرنامه ، گذرموقت میدن برو ببین جریانشون چیه رفتم دیدم بله همه تو صف وایسادن و منتظر صف خلوت بود هنوز اول صبح بود رفتیم و رسیدیم به کارمند اونجا بهم گفت که دیدی بالاخره قسمتت شد تو اون هفته آنقدری که من تو اداره رفته بودم هیچکی نرفته بود هر صبح پیگیر بودم که شاید زودتر گذرنامه ای به دستم برسه ولی نه بالاخره گذرنامه ها اومد و اون موقع من بودم و کوله های آماده و چند ساعت به رفتنمون و امضا شدن گذرنامه من و خانواده با ذکر الهی به رقیه ان شاءالله یکی از همین دعوت های قشنگ نصیبتون بشه و امسالم‌اربعین ما امضا شه 🙂 تو مسیر پیاده روی ببینم‌تون یاعلی
خلاصه که ما همراه افتادیم ولی بدون رفیق بچگی هام رفیقی که تمام روزها رو دعا میکردم باهام باشه ولی لحظه آخر نه اومده بود تو کارش مسیر ها رو رفتیم تا رسیدیم به مسیری که از مرز مهران بریم یا مرز شلمچه تا اینکه تصویب شد از مرز شلمچه راهی بشیم شب که شد یکی ازماشین ها خراب شد و مجبور به ماندن در نهریز فارس شدیم در یکی از موکب های بزرگ و تمیز و خلاصه که همه چی تموم بود استراحت کردیم و صبح با مداحی های موکب از خواب بلند شدیم که بریم سمت درست کردن ماشین ماشین درست شد اومدیم‌که راه بی افتیم یکی از رفقا زنگ د که مرز رو بستن باورم نمیشد شبکه خبر رو از تلوبیون باز کردم شروع کردم به نگاه کردن بله درسته مرزها بسته است خشکم زد همونجا نشستم رو زمین و زدم زیر گریه نه تنها من همه اون زائر اولی هایی که همراهمون بودن ناامید شدن حرف های مادربزرگم رو هنوز یادمه که با یه لحن مادرانه بهمون گفت تا اینجا رو خودمون که نیومدیم آقا دعوتمون کرده و منی که همچنان میگفتم اگه مجبور بشیم برگردیم چی؟ و کلی ناامیدی های دیگه هر لحظه شبکه خبر رو دنبال میکردم ولی نه انگار خبری از باز شدم مرزها نبود تو راه ها که واسه استراحت نگه میداشتیم همش از کسایی که برمی‌گشتن میپرسیدیم مرز بسته است ؟ و جوابی که اونا میدادن همش حاکی از این بود که نه مرز بازه ولی خیلی شلوغه همین شلوغی که میگفتن دوباره ترس رو به دل همه ما می‌انداخت ما یی که با چهار و پنج تا بچه کوچک راهی این سفر بودیم خلاصه بسته بودن مرز یه سودی که داشت این بود که ما به همه امامزاده های تو راه سر زدیم و کلی دعا کردیم برا باز شدن مرزها نزدیکای بهبهان که رسیدیم اوج گرمای هوا بود و نزدیک بود بچها گرما زده بشن راه رو اشتباهی رفته بودیم افتادیم دقیق وسط یه جنگل و کلی دره با یه هوای خنک خلاصه که فهمیدیم تدبیر سفرمون و کمک خود اقا بوده که تو اوج گرمای جاده اهواز بریم از سمت جاده ای که خنک ترین هوا رو داشت ولی تنها چیزی اون جاده داشت این بود که ترس تمام جونت رو فرا می‌گرفت نه راهی برای برگشت داشتی نه هیچ چیز دیگری فقط مجبور به ادامه دادن اون مسیر بودی،مسیری که اصلا نمیدونستی تو رو به مقصد میرسونه یا نه خلاصه اون جاده رو هم عبور کردیم و در ذهن ما شد جاده اخلاص😉
کم کم شهرهای دیگه رو عبور کردیم ولی واقعا که مرزها بسته بود و ما هم مجبور به نشستن و استراحت که شاید مرز باز شه به چند تا از دوستان که راهی مرز شده بودن تماس گرفتم که خوشبختانه گفتن از مرز عبور کردیم و مرز باز بوده ما هم با خیال راحت راه افتادیم از شدت شلوغی های قبل مرز سه ساعت کامل تو ترافیک بودیم تا اینکه بالاخره تو یکی از قسمت های پارکینگ جا واسمون پیدا شد ماشینا رو پارک کردیم و راه افتادیم از زیر قرآنی که دست دایی کوچیکه بود رد شدیم و با ذکر یاحسین پیاده روی ما آغاز شد تو یکی از موکب ها نماز خوندیم و راه افتادیم و با یک ماشین رفتیم سمت مرز دم صبح ود و خلوت شاید رفتن ما و مهر خوردن گذرنامه هامون ۵ دقیقه نشد شاید هم کمتر هر چند که اسکن گذرنامه ما سبز نمیشد ولی انگار دعوت شده بودیم دیگه آخرین بار بود که مسئول اونجا گذرنامه رو اسکن کرد که به لطف خود آقا اونم سبز شد و مهر خورد پا که تو خاک عراق گذاشتیم کلی با ایران متفاوت بود از گرمای هوا گرفته تا کثیفی و انبوه اشغالی که اونجا بود و ماشینی که به سمت نجف گیر نمی اومد همونجا بود که خواهر کوچیکه ما گرما زده شد و پا مونده بودیم با بچه ای که اصلا هوش نداره سوار ماشینی شدیم رفتیم سمت بصره یکی از شهر های قشنگشون بود خداییش از پذیرایی نگم که عالی بود در حدی که آبمیوه و میوه ها و خلاصه کلی آب و غدا میریختن تو ماشین البته که راننده هاشونم پایه بودن سر هر موکبی که میرسیدن و میدیدن خوراکی هاش میچربه نگه میداشتن😂 البته ما اجازه پیاده شدن نداشتیم خودشون میگرفتن و برا ما هم می آوردن😎 تا اینکه تو بصره ماشینی گیرمون اومد و رفتیم سمت نجف ماشالله که اینقدر شهر ها شبیه هم بود ما به هر شهی می‌رسیدیم سلام می‌دادیم به امام علی و خوشحال از اینکه رسیدیم به شهر نجف و کل چندساعتی که ما تو ماشین بودیم ذوق میکردیم از اینکه رسیدیم نجف آخر سر همونجایی که ما خواب بودیم رسیدیم به نجف بله بالاخره ما رسیدیم به خانه پدری از قشنگی خواب زائر ها بگم یا دمپایی هایی که دور اطراف حرم بود شب بود و شلوغ رفتیم حرم ولی از شلوغی نرفتیم جلو گفتیم که فردا میاییم و قشنگ زیارت میکنیم دم صبح بود برا نماز اومدیم حرم که ضریح رو بسته بودن دلمون گرفت ولی همین که از دور چشممون به انگور ضریح افتاده بود بس بود راه افتادیم سمت بقیه جا ها و بعد هم رفتیم سمت پیاده روی مشایه و راه افتادیم و بعد پیاده روی قشنگ عهد بستیم که همون شب برسیم کربلا و رسیدیم شنیده بودم وقتی نگاهت به حرم می افته سجده میکنی ولی ندیده بودم با اوج خستگی تمام فقط اون لحظه سجده برام واجب و دردودل کردن با حضرت عباس رسیدیم سریع رفتیم سمت حرم با همه اون شلوغی ها دستمون رسید به ضریح و اما حرم حضرت عباس قسمت خانم ها بسته بود کلی گریه کردم یکی از خادم ها اومد بالاسرم‌ و گفت چی شده گفتم که زائر اولی ام و حسرت دیدن ضریح به دلم گفت با من بیا رفتیم بردمون دقیق پشت یه پرده که وقتی پرده رو کنار زد فقط ضریح بود و ما 💔 قرار بود برگردیم ایران که یهو تصمیم بر این شد که بریم سامرا و کاظمین که اونجا هم قسمتمون شد و رفتیم و بعد هم راه افتادیم سمت ایران
و اینم از سفری که به یاد موندنی شد از من میشنوین این سفر ها رو با همسفر خوب برید و منی که حسرت یه زیارت دیگه با همون همسفر ها به دلم مونده بهترین همسفر های ما بودن مگه میشه با خانواده جایی بری و بد بگذره خلاصه که دم خانم_بیرج هم گرم که خاطره شون گفتن و قسمت شد منم بعد یک سال خاطرات رو بنویسم و با شما تقسیم کنم این حال خوبمو امیدوارم که همتون امسال اربعینی بشید و بیایید از خاطراتتون برای مابگید‌ اگه تصمیم دارید برید هنوز هم دور نیست برید گذرنامه تون رو بگیرید و آماده بشید که حضرت رقیه سفرمون رو امضا میکنه اگه هم که از جامونده ها شدیم خود حضرت هوای جامونده ها رو داره
در رابطه با هزینه ها هم باید بگم که اگه از این طرف با ماشین های شخصی برید عالی میشه از اون طرف هم کلا هم دوتا هزینه بیشتر نداره مرز تا نجف ، کربلا تا مرز البته اگه کل مئیر پیاده روی رو پیاده برید یکی از مرز تا نجف یکی هم از کربلا تا مرز تو مسیر نجف تا کربلا اگه بخواهید پیاده برید که دو سه روز طول میکشه که به نظرم تو گرمای هوای دو روز رو پیاده روی کنید و بقیه رو با ماشین ها برید که هزینه اش هم رایگانه و تو بحث خورد و خوراک هم از شهرتون که راه می افتید موکب هست تا زمانی که به شهر خودتون می رسید پس نگران این هم نباشید تو بحث پوشش هم که اگه رفته باشید میدونید که عبا اصلا تو اربعین مناسب نیست و یه چادر بردارید که اگه خراب شد نگرانش نباشید و کلا دو دست لباس میخواهید و مهر نماز و تسبیح و زیارت عاشورا و یه چفیه و شونه و مسواک و کرم (که زینک اکسید بردارید عالیه هم در برابر آفتاب هم اینکه برای دست ها هم خوبه و جای کمتری میگیره) هنذفری و شارژر هم دیگه فراموش نکنید اگه خانوادگی میرید یه سرایه از این کوچیکا همراهتون باشه عالیه و گوشی های همه توجاهایی که پریز کمه شارژ میشه بدون دردسر ولی اگه عکاسی میکنید و نیاز به گوشی تون دارید حتما،حتما پاور بانک بردارید و گوشی هاتون رو بعد مرز رو حالت ذخیره نیرو قرار بدید و رو حالت هواپیما بزنید که شارژ کمتری میبره‌ و قبل از سفرتون حافظه گوشیتون رو خالی،خالی کنید و البته که بعضی ها به اب اونجا هم حساسیت دارن حتما یه بطری آب از شهر خودتون بردارید و تو هر شهری که می‌رسید یکم آب بهش اضافه کنید و میل کنید حتما مداحی بریزید که مثل من مجبور له تماشای کلیپ های یه دقیقه ای نشید از این جهت که همه مداحیام حذف شده بوده و یه زیارت عاشورا صوتی و سوره های قرآن رو دانلود کنید که تو مسیر خیلی به دردتون میخوره راستی قدم هاتون رو به نیابت دیدن آقا تو پیاده روی بردارید🙃 دیگه فک کنم همینا بود اگه چیز دیگه بود حتما بگید که برا سفر اولی ها خوب باشه و پیاممون رو تو کانال های دیگه بزاریم و شما هم حمایت کنید و برای کسایی که قصد سفر دارند بفرستید شاید به دردشون بخوره
از این لحاظ که تو موقعیت پیاده روی الان کسانی هستن که عبا میپوشن که بیشتر خود عراقی ها هستن ولی توی حرم ها خود عراقی ها هم چادر میپوشن چون بحث حرمت نگه داشتنه به هر حال تو حرم ها مشکلی نداره ولی فک کنم حرم امام حسین(ع) یا حضرت عباس (ع) حتما باید چادر بپوشید دقیقا نمیدونم درسته عبا یه پوشش عربیه ولی خب ما ایرانی هستیم و باید حرمت نگه داریم و اینکه داریم ادامه مسیر حضرت زینب رو میریم حقیقتش من خودمم قصد داشتم میرم عبا بپوشم ولی طبق اون خبر هایی که شنیدم و دیدم که میگن پوشیدنش مناسب نیست و چادر یک پوشش بهتره ،چادر میپوشم خب این از من به شما نصیحت اگه با ماشین شخصی میرید مثلا تو ایران تا قبل مرز عبا بپوشید راحتید از این لحاظ که تای چادرتون رو قبل مرز باز کنید😅 ۲:تو بحث عکاسی باید بهتون بگم که اگه میخواهید عکاسی رو شروع کنید همین گوشی که تو دستتونه کافیه برا شروع ولی اگه میخواهید حرفه ای ادامه بدهید دوربین های مدل کَنون و سونی و نیکون خوبه تو بازار الان کَنون عالیه بازم دوربین هایی که دیجی کالا داره بدون لنز خوبن بگیرید که تا زمان حرفه ای شدنتون لنز براشون بخرید
من آن طفل یتیمی که دلش سوی عراق است @norabano80
حقیقتا من خودم میخوام تلاش کنم یکی از این آدم ها بشم به نظرم دنیا اینجوری قشنگه