پارت چهارم
از قم تا قم
*شهامت و شجاعت در مسئولیت*
توی قم که بودیم جلسه توضیح کار که صورت میگرفت بچهای رسانه توضیح کار های خودشون رو داشتند اما هنوز درست کاری صورت نگرفته بود
همین مسئله خیلی اذیتش میکرد و اومد بهمون گفت که بچها یه جلسه با هم داشته باشیم
با وجود تمام خستگی و درگیری هایی که داشت بهمون گفت بچه ها بیایین از همین امشب شروع کنیم ما میتونیم تو این چند روز کارهامون رو انجام بدیم
همش ناراحت بود از اینکه نتوانسته مسئولیتش را صد انجام بده اما همون آرامشی که در چهره اش بود ما رو هم آروم میکرد
از همون شب شروع کردیم
حاصل شروعمون یک کلیپ طنز شد
موقع پخش ، فیلم مشکل داشت خیلی حرص خورد اما مثل همیشه لب تاب(لپ تاپ) جلد صورتی او مرحمی بود بر درد های رسانه ای
تو سفر همش دغدغه های او را حس میکردیم و بهش میگفتیم که ما کار ها رو انجام میدهیم اما با وجود همه این ها خودش هم جهاد خودش رو انجام میداد و پای کار مسئولیتش می ماند و این گونه شد که انگار هیچ ضعفی در رسانه اون دوره نبود
بعد دوره که از قم برگشتیم جلسه نقد و بررسی کارهای رسانه ای بود
همه دور هم جمع شده بودیم
شال سبز پوشیده بودم برگشت بهم گفت
که نشونه امروزت رو فهمیدی گفتم چی ؟
گفت رو متعلق به امام حسن سبز پوشیدی و با یکی دیگه از بچها ست کردی
همه من را به دختر نشونه ای میشناختند اما هر وقت برای او از نشونه میگفتم کم و بیش نشونه هایم را یادش بود
توی جلسه اگر ضعفی در کار ما بود همه را بر عهده میگرفت همانجا بود که فهمیدم شهامت و معرفت را باید از او یاد بگیرم
و با وجود اینکه ما نقض در کارمون بود اما همه را او برعهده گرفت
و منی که شهامت نداشتم حداقل بگویم که او گفته بود صوت آماده کنم اما من یادم رفت مسئولیتم را درست انجام بدم
ولی زینب جان قول میدم به عنوان کسی که دنباله رو تو در رسانه هستم شهامت و معرفت داشته باشم و کم کاری های خودم رو بپذیرم
صلوات برای شادی روح زینب ما فراموش نشه 🌱
#زینب_هشت_ضلعی_ما
#ازقم_تاقم
@norabano80
هنر دست یک بانوی هنرمند و ذوق عکاسی یک دانشجو 🙂
چقدر ترکیب هنر ها با هم میتونه جذاب باشه
#عکاسی
#دانشگاهمونه
@norabano80
بابا:دخترا من میرم بیرون کسی چیزی نمیخواد ؟
آبجی کوچیکه:من چیپس میخوام🙋♀
آبجی دومی : منم شکلات میخوام🍬
بابا:توچی میخواهی دختر؟!
من:از اونجایی که باهاش قهر بودم گفتم هیچی نمیخوام 🥲
رفت خرید اومد شکلات تلخ۷۲درصد گرفت گفت شیرینی آشتی 🥴😂
دیگه از مجبوری قبول کردم
من:اخه پدر من این رسمش نبود قبلا باز از علاقه مندی هامون میگرفتی
این دفعه کاممون رو تلخ کردی 😅
بابا: اتفاقا برا انتقام گرفتم دیگه تا تو باشی قهر نکنی ما رو بندازی تو خرج
من: دوباره قهر کردم که چرا من؟!
بابا: به در میگم دیوار تو بشنو
خداییش تحلیل خوبی بود برای وعده های ابجی کوچیک ها 😂
#منِ_خودم
#نورا_نویس
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
هنر دست یک بانوی هنرمند و ذوق عکاسی یک دانشجو 🙂 چقدر ترکیب هنر ها با هم میتونه جذاب باشه #عکاسی #دا
سلام رفقا
کسی شهید رو میشناسه ؟
پارت پنجم
از قم تا قم
*حسرت در آغوش گرفتن او*
دومین ماه رمضان آشنایی بچها بود آنقدر بچه رو اذیت کردیم که با جعبه شیرینی آمد [ شیرینی عقدش ]
با همسرش اومده بود یکی دوتا از بچها سریع رفتند پشت پنجره همسرش رو ببینند از اون دسته آدم هایی بود که پنهان
کردن رو اصلا بلد نبود همه چیز رو میشد از چهره اش فهمید
وارد حوزه شد یکی ، یکی بچها رو در آغوش گرفت تا رفتم دنبال چادرم که اومده بودن دنبالم توی اتاق دنبال میگشتم از پشت سر اومد گفت که سلام
از اون آدم هایی بود که حواسش به همه بود
با رفتنش به ما یاد داد که هوای هم رو داشته باشیم
بیشتر قدر همو بدونیم
بیشتر معرفت به خرج بدیم
بیشتر کنار هم بمونیم
بعد از اینکه جوابش رو دادم گفت چی شدی ؟
گفتم فک کنم چادرم جا به جا شده
اومد دنبال چادرم گشت
اما نمیدانم چرا تو آخرین بار دیدنش اورا در آغوش نگرفتم بر عکس همه روزهایی که هم را میدیدیم
گذشت ...
آمدم خداحافظی کنم که گفت کجا شیرینی آوردم
همون شیرینی هایی که یکی از بچها دوست داشت
بچها اصرار کردند که جعبه شیرینی را خودش بگیرد اما خجالت میکشید
این رو میشد از برق نگاهش فهمید
فقط خواستم بگم زینب جان حالا که چند ماهی هست که کنارمون نیستی این رو بدون حسرت به آغوش کشیدنت خیلی به دلم مونده
شاید اولین باری باشد که از این حسرت چند ماهه ام میگویم یا اورا به زبان می آورم و میگویم که چقدر سخت می گذرد
و اینکه
حسرت به دل موندن خیلی بده
مخصوصا اگر آخرین بار باشد و این رو از ته دلم میگم که چقدر سخت می گذرد
و من
نمیدانم چه سری در آخرین بار ها نهفته است
مخصوصا آخرین بار دیدنت
برای شادی روح زینب مون صلوات 🌱
#زینب_هشت_ضلعی_ما
#ازقم_تاقم
@norabano80
پارت ششم
از قم تا قم
*زینب ما را میگویی*
از دوروز قبل حس دلگیری عجیبی داشتم حس دلهره ، بی دلیل اشک در چشم هایم جمع میشد و لباس مشکی می پوشیدم
شنبه بود بعد کلاس جبرانی این پا و اون پا کردم که برم حوزه تا بابام میاد دنبالم اما نرفتم یک ساعتی توی ایستگاه اتوبوس نشستم ؛
صدای زنگ گوشی بود ساعت ۶ صبح مگه میشه کسی این موقع زنگ بزنه
گوشی رو جواب دادم
صدای پشت تلفن این بود که زینب کاظمی مون رو از دست دادیم
درست متوجه منظورش نشدم
اومدم ایتا رو باز کنم دیدم پیام اومده که فردا لباس مشکی بپوش بیا دانشگاه
ساعت ارسال پیام ۲ یا ۳ شب بود
رفتم قسمت گروه ها گروه اصحاب هشت ضلعی را باز کردم
فقط یک عکس بود عکس تسلیت فوت زینب
باورم نشد
شروع کردم به زنگ زدن اما دریغ از جواب هیچکدوم بچها
اون لحظه فقط دست هام رو روی سرم گذاشتم و اشک ریختم
بعد از کلی زنگ زدن یکی جوابم و داد اما مکالمه ما فقط اشک بود
تنها چیزی که توانستم از او بپرسم این بود که
زینب ما را میگویی ؟
ساعت تشییع هشت صبح بود همه بچها رفته بودند حوزه
انگار روز شنبه همان ساعت هایی که توی ایستگاه منتظر بودم اشک و جیغ بچها از درد از دست دادن بوده
همونجا بود که فهمیدم پیام ساعت ۲ یا ۳ صبح هم از غم ازدست دادن و تا صبح نخوابیدن بوده
آماده شدم با پای های نیمه جون راه افتادم سمت دانشگاه با هر قدمی که سمت حوزه برمیداشتم قلبم پاره ، پاره میشد همش با خودم میگفتم من چجوری با بچها روبرو شم
در رو باز کردم بر عکس همیشه صدای بچها نمی آمد همه جا را سکوت گرفته بود
از پله ها بالا رفتم همه بچها کنار دیوار نشسته بودن منم بدون هیچ حرفی با بغض گوشه دیوار نشستم و از اون لحظه ها فقط اشک نصیبمون شد
صدای قرائت سوره یاسین دل هامون رو آرام میکرد
راه افتادیم سمت بهشت زهرا اما امان از دل و جانی که به سمت غسالخانه بره
جلوتر رفتیم صدای زیارت عاشورا و روضه همه ما رو پشت در غسالخانه جمع کرد و از آن زیارت عاشورا لحظه سلامش لرزش شونه هامون بود و تمام
اون روز هر کدوممون یه هم میرسیدیم میگفتیم خوب شد به آرزوش رسید
و میگفتیم که امام حسین هم او را در آغوش گرفت
از زیارت عاشورا و روضه موقع غسل دادن
از اتاق تربت امام حسین (سازمان عتبات و عالیات) از خشت حرم آقا و تربت امام حسین و لحظه گذاشتن تابوت کنار سید شهدای مقاومت حاج قاسم عزیز و خواندن نماز میت برای او روبروی باب الحسین مگر میشود این ها را دید و امام حسینی بودن او را درک نکرد
نوشتن همه این متن ها با قم پیوند خورده است انگار حضرت معصومه عجیب او را دوست داشت ، از این جهت که از دست دادن زینبمون هم توی راه قم بود و همین دلیلی شد بر نوشتن متن های از قم تا قم
صلوات همیشگی یادتون نره رفقا راستی اگه براتون مقدوره یه فاتحه برای زینبمون بفرستید
یاعلی
#زینب_هشت_ضلعی_ما
#ازقم_تاقم
@norabano80
رفقا سلام
نوشته از قم تا قم به پایان رسید
بچهای عزیزی که تو کانال هستید
از شما یه خواهش دارم که اگه با زینب جان بودید و خاطره ای ازش دارید بنویسید در قالب #زینب_هشت_ضلعی_ما
میزارم کانال
و ان شاءالله برای مامان زینب جان هم بفرستیم متن ها رو
یا علی
نگاه حضرت زهرا(س)بالای سر تک تکتون
@miss_myym
آیدی شخصی بنده هست
یا تو ناشناس یا توی آیدی بفرستید برام
تولد داریم چه تولدی
تولد آبان ماهی ۶ ساله مون
از اونجایی که ساعت خیلی دوست داشت تصمیم گرفتم براش یه ساعت ماشین حسابی بگیرم
ذوقی که بابت این هدیه داشت وصف ناپذیر بود و میشه گفت که چقدر قشنگه این هدیه دادن ها🥰
#خواهرانه
@norabano80
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
امروز حاج حسین خیلی حرف های قشنگی زد اینکه رسیدن بچهای ما به پشت بیت المقدس نزدیکه اینکه خیلی داریم
داشتم نگاه میکردم روز تأسیس کانال کی بوده ؟
نوشته اون جلسه ای که تقریبا یه سال پیش با حاج حسین یکتا داشتیم رو دیدم انگار حاج حسین یه چیزی میدونست راجع به بیت المقدس
اگه دوست داشتید بخونید برای من حداقل یه تلنگر بود 🙃