چرکنویس
زندگیهای قابلِ تعویض ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (دلبستنی در کار نیست؛ همهچیز شبیه ه
32.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ضمیمه
وقتی بحث قابلِ تعویض و جایگزین بودن انسانها در این زمانه پیش میآید، همیشه یادم به این دیالوگ میافتد که رساییِ بیانش کمابیش نمکگیرم کرده.
— به گمونم عجیبی ماجرا (اخراجشدنش) اینه که… میدونی؛ من روبهروش نشسته بودم و… تو چشمهاش مشخص بود اونا… خاموش بودن… میدونی؛ براش نامرئی بودم… قبلاً قدرتی روش داشتم، میتونستم به هر مسیری که دلم میخواد اونو هدایت کنم… و حالا هیچی نبودم… و بعد فهمیدم که… اون قدرت رو روی همهچی از دست دادم… قدرتی که از خواهانبودن به دست میاد… بعدش رفتم سر میز نشستم و خیلی احساس قابل تعویض بودن بهم دست داد… و احساس پیری کردم…
🎬 Scenes from a marriage 2015, E4
یادداشتی برای خود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحها (شاید هم ظهر) برمیخیزی میروی دنبال یک لقمه تفکر حلال! وقتی رؤیتی برایت پیش آمد و چیزی در برابر دیدگانت عیان شد، از سویی نیفت به طمعِ رؤیتهای دیگر در جاهایی دیگر و از سویی دیگر نیز نمیگویم به آن بچسب و از رفتنش بترس! همان را دریاب و به برکتکردن برسانش… چگونه؟ از رؤیت و آن حالِ لطیفِ اسرارآمیزِ در شُرُفِ تجلّی، به جلوهٔ کلمات و جملات بکشانش… گمان میکنم خودش نیز با تمام وجودش همین را طلب میکند که مرا بیان کن! اگر دیدی بیانش تکلّفآمیز شده، رهایش کن؛ بیبرکت است…
آه و عجب… اکنون یادم افتاد که حدیثی قریب به همین مضامین دیده بودم که: «اگر دیدی خدا رزق را در موقعیتی به سویت روانه کرده، همانجا سکنیٰ بگیر» و حدیثی دیگر که میگفت «رزق شما از شما دور نیست»…
ای خود! نه! راستش را بخواهی، نمیدانم باید چه کنی… این هم که گفتم نسخه و دستورالعمل نبود… دیدنی بود در حد خودش… چشم بدوز و امور را استشمام کن و منتظر باش تا ببینی چه کنی…
اینکه میگویم، بیرحمی نیست! که هر لحظه بار دیدن را به دوش بکشی… و نسخهدادن و مشخصکردنِ دستورالعمل هم دلسوزی نیست! هرچند در ظاهر فراهمکردنِ راحتی و آسودگی است…
خستهام! نمیدانم یاوه گفتم یا نه… گویا شب شده، بگذار همینجا قدری بخوابم… خوابیدن، بد نیست، و بوی تنبلی و بیکارگی نمیدهد، اگر از جنس انتظار و توکل باشد… اگر از جنسِ چشم به آسمان دوختن و دست به طلب گشودن باشد… این خواب چه شیرین است… بگذار بخوابم… هوا روشن خواهد شد، به راه میافتم…
نیمهشبِ ۲۲/۵/۱۴۰۲
گفتوگو حول کتاب تنها گریه کن - ۲۱مرداد۱۴۰۲-2.mp3
29.28M
وقتی بفهمیم برای رسیدن، چارههای ما کارهای نیستند، مأیوس میشویم؛ یأسی که بهجا و مبارک است. آنگاه به تنها چیزی که داریم و بیاثر و مسخره میدیدیمش امید میبندیم؛ طلب و آرزو… آنگاه میفهمیم تنها کاری که میتوانیم بکنیم دمیدن در آتش همین طلب و آرزوست؛ و درمییابیم دمیدنش با تصاحب و تسلط بر یک روش و مهیاکردن علتش ممکن نیست، بلکه رخداد است؛ رخدادی که نازکشیدنش با توجه و تفکر نسبت به داستانهاست به امید آنکه در باطنِ آن داستانها حاضر شویم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🎧 نسخهای چکیده و شُستهرُفته از جلسهٔ گفتوگو حول کتاب «تنها گریه کن»، خاطرات مادر شهید محمد معماریان
🎙️ حجتالاسلام نجاتبخش
۲۱/۵/۱۴۰۲
🔹 انسانشدن با ماشینساختن متفاوت است؛ فاصلهٔ ما با انسانشدن، یک سری اعمال و کارها نیست، یک رخداد است. بهمانند دانهٔ مردهای است که میخواهد تبدیل به چیزی بهکلّی دیگرگونه -که درختی زنده باشد- شود. دانهای که نفهمد فاصلهاش تا درخت، دگرگونی است و به یک سری کارها امید ببندد مأیوس خواهد شد.
🔹 انسان امروز زود به یأس دچار میشود چون میخواهد همه چیز در دستش باشد حال آنکه اینطور نیست، انسان دیروز خودش را در نسبتی با جهان مییافت که همهکارهاش نبود و چشمِ انتظاری داشت. قدیمها انسانها برای اینکه به جایی برسند میتوانستند شب را در بیابان بخوابند، اما انسان امروز اگر در بیابان ماشینش خراب شود از ترس میمیرد. کسی که خودش را همهکارهٔ دنیا میبیند، اگر کاری از دستش برنیاید، دنیایش را پایانیافته میبیند.
…
…
🔹 در آن افق تنها کاری که از دست ما برمیآید طلب است. در دنیای امروز به نحو مشهور چیزی ما را در بر میگیرد که طلب را کاری نمیبینیم و به خود میگوییم اگر در نسبت آن طلبی که داری کاری نتوانی بکنی، نمیرسی و چون کاری نمیتوانی بکنی، کار تمام است!
🔹 ما اشتباه است که برویم دنبال این مطلب و بپرسیم که: «شهدا چه کردند که در این افق قرار گرفتند؟» یا اینکه اولین نفری که متوجه فلان افق و مطلب شد، چگونه و با چه روشی این کار را کرد؟ این سمت و سو رفتن بیشتر بوی سودای تصاحب حقیقت و برای خود کسی شدن میدهد یا بهکمینه برکتی نمیآورد و حضوری نمیدهد (+مثال حلکردن یک مسئلهٔ حلشدهٔ ریاضی). اینکه آنها چگونه به این درک رسیدند یک مسئله است و اینکه ما میتوانیم با توجه و همافقی با آنها، به آن درک برسیم و آن نحوه حضور را تجربه کنیم، مسئلهٔ دیگری! و این دومی مهم است.
🔹 همینجاست که جایگاه و اهمیت مطالعه و به طور کلی قصه و هنر روشن میشود. (+مثال فیلمِ ترسناک) ما وقتی داستان آنها را مطالعه میکنیم هم باز داریم به این فکر میکنیم که اینها چه کردند که ما آن کارها را کنیم تا به آنها برسیم… حال آنکه راهحل جلوی چشممان بود! همین مطالعه، همین توجه، همین زندهشدنِ طلب… (+مثالِ مدام روضهخوندنِ خود شهدا)
🔹 گفتوگو هم چیزیست در این بین؛ میان ما در مقام گفتوگو و در نسبت با هم، سخنی متولد میشود و زبانی نو بینمان پیش میآید و حقیقتی حاضر میشود که با تلاش در غیر مقام گفتوگو حاصل نمیشد. مثل تفاوت وقتی که در خانه مینشینید و مقتل میخوانید با وقتی که دور هم جمع میشویم و روضه بهپا میکنیم، در حالت دوم احساس میکنیم روضهمان شد خود حرم امام حسین، و کربلا بار دیگر در برابر دیدگان متجلی شد.
💠 فهرست کانال (۱)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(برای سهولت خوانش نوشتههای پیشین، یا مراجعه به آنها)
📜 ۱. ما چرکنویسهایمان هستیم… [ + ]
📜 ۲. همه چیز هست؛ «هست» نیست… [ + ]
📜 ۳. خودباختگی در برابر حق یا تسلیمشدن در برابرش؟ [ + ]
📜 ۴. نمیخواهم وکیلمدافع چیزی باشم… [ + ]
🎧 ۵. حق با ورود ما مغشوش نمیشود؛ بلکه اگر ما خودمان را بهانهٔ حضور حق نکنیم، روزی به باطل لغزیده خواهیم شد؛ این درسِ کربلاست… [ + ]
📜 ۶. کسی را دیدم صبورانه به انتظار ایستاده بود؛ و همین کیمیایش بود و همین برایش کافی بود… [ + ]
📜 ۷. نوشتههایم را دوست ندارم، اما نوشتنم را چرا… [ + ]
📜 ۸. تفکر، یعنی در بیداری خوابدیدن! [ + ]
📜 ۹. در بزم مجلّل کبابهای مهم پلاستیکی، داشت نان و پنیر سادهاش را میخورد… [ + ]
📜 ۱۰. استدلالها فریبندهاند! من امور را استشمام میکنم تا داستانشان را دریابم… [ + ]
📜 ۱۱. وقتی آثار متفکری را میخوانم، میدانم باید بمیرم تا شخصی و نگاهی نو در من متولد شود؛ و این تولّد، دردِ زایمان دارد… [ + ]
📜 ۱۲. چرا به نگاه هنری و شاعرانه نیاز داریم؟ چرا به شعر، داستان و سینما نیاز داریم؟ [ + ]
📜 ۱۳. کسی را دیدم که صبح تا عصر پول در میآورد، تا شب برود پیتزا بخورد؛ دیگری را دیدم که بدون پول صبح تا شب پیتزا میخورد… [ + ]
📜 ۱۴. دادگاهی را دیدم که سرسختانه عزم قضاوت و تصمیم بر حق داشت، برای همین مدام به شهود و مدارک و تحلیلها میافزود، تنها یک اشکال داشت؛ قاضی نداشت… [ + ]
🎥 ۱۵. کربلا کجاست… [ + ]
📜 ۱۶. سخنِ حقیقیِ سخنها در پسِ آنهاست… [ + ]
🎧 ★. چرا تنها با حضور در انقلاب اسلامی و پیداکردن شهادت به مثابهٔ نحوهای از زندگی میتوانیم به سمت آیندهای قدسی برویم؟ [ + ]
📜 ۱۷. لرزشِ مردمکهایی که نزدیک است از سنگینیِ آنچه میبینند، سیاه شوند… [ + ]
📜 ۱۸. کسی را دیدم که از متشابهات فرار نمیکرد؛ با تفکر و رؤیتِ محکمات، جنگنکرده متشابهات را بیسلاح میکرد… و قلبش نمیلرزید… [ + ]
📜 ۱۹. داستان برعکس است؛ دستآوردهای ما از دستمان رفته؛ تنها چیزی که داریم، تمناها و آرزوهای جان ماست… [ + ]
📜 ۲۰. حالوهوای غم و غصه، ظاهرش تلخی و ناکامی، اما باطنش لذتجویی است! آری، همه چیز زیرِ سرِ داستانهاست؛ تو دوست داری چه داستانی را برای خودت تعریف کنی؟ [ + ]
📜 ۲۱. شهری را دیدم که آدمها، کودکان نوپایشان را به خاطر زمینخوردنهایشان مسخره میکردند و به انزوا میکشاندند و صورت آنها را با هر تلفظّ اشتباه کلمات با سیلی مینواختند… [ + ]
📜 ۲۲. زندگیهای قابلِ تعویض [ + ]
📜 ۲۳. یادداشتی برای خود [ + ]
🎧 ★. وقتی بفهمیم برای رسیدن، چارههای ما کارهای نیستند… [ + ]
🔸 بارقهها در فهرست جا نگرفتهاند؛ میتوانید آنها را با هشتگِ «#بارقه» بیابید.
🔸 مطالبی که با نشانِ «★» مشخص شده، از نگارنده نیست؛ لکن معمولاً با جانش آمیخته شده یا در ایجاد نسخهای متفاوت یا بهکمینه رُفتوروبشده از آن دست داشته.
◀️ فهرستِ بعدی ◀️
@mosavadeh
📜 زندگی را آن قدر دوست داشت که گذاشته بودش یکجایی که مطمئن باشد گم نشود؛ و به همین خاطر گم شده بود…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ما آدمها را به یک سری چیزهای متعیّن دعوت میکنیم، یا آنها را به یک نحوه طلب و حضور وارسته اما به بهانهٔ چیزها فرا میخوانیم؟)
هنوز دقیق نمیدانم چه میخواهم بگویم… پس شروع میکنم…
شب است، باد شدیدی میوزد، ایستادهایم و داریم با اوسّا حرف میزنیم، چیزهایی میگوید، در تأییدش حرفی میزنم، به فکر میرود، بعد چیزی را طرح میکند که ربطش را نمیفهمم، اما میدانم دریچهای خواهد شد! :
— «مهندس فلانی (که شرکتش دارد هواپیما میسازد) میگفت: «برخی نمیتوانند هواپیما بسازند، چون خیلی دوست دارند هواپیما بسازند! اما من میتوانم، چون خیلی دوست ندارم…»، باید منتظر سیگنال الهی بود؛ سیگنال الهی طوری دعوت میکند و نحوهای از طلب را در آدم پیش میآورد که انسان در بند آن چیز نیست و از اینکه محقق نشود باکی ندارد…» (جملات تقریر فهم من است)
(زبانم گنگ است و بند میآید اما ادامه میدهم…)
گویی ما چیزهایی را که خیلی دوست داریم، همیشه از دستشان میدهیم. انگار کن چیزی را که از شدت اهمیتش جایی میگذاریم که گم نشود و دقیقاً به همین خاطر گم میشود، اگر آن را با یک وارستگی در جایی معمول -و البته نه زیر دست و پا- میگذاشتیم هیچوقت گم نمیشد اما بردیم و گذاشتیمش جایی که عوامل مخرب دستشان بهش نرسد، بعد میفهمیم خودمان هم عامل مخربی بودهایم و کاری کردهایم دیگر دست خودمان هم بهش نمیرسد.
خب بیایید با خودمان خلوت کنیم؛ آیا با زندگی هم همین کار را نکردهایم؟ گاهی آن قدر میخواهیم درست و روا زندگی کنیم که گویی دیگر زندگی نمیکنیم… گویی برای اینکه زندگیمان خراب نشود آن را در جایی دور از دسترس گذاشتهایم و بعد فهمیدهایم از دستش دادهایم…
مثالِ دیگرش خوابیدن است؛ دقت کردهاید دقیقاً آن شبهایی که فردایش کار مهمی داریم و به خودمان میگوییم «باید بخوابم!»، دیگر خوابمان نمیبرد…؟ در عین اینکه شبهای قبل با خستگی خیلی کمتری هم بهراحتی خوابمان میبرده… آری نمیشود پای کاری جدی نشست و توقعِ بهخوابرفتن داشت، -همانطور که آن شیء که میخواهیم گم نشود را اگر یک گوشه پرت کنیم گم خواهد شد- اما اگر بخواهیم حتماً و اجباراً بخوابیم هم، خوابمان نمیبرد، گویی خواب موجودی زنده است و میگوید اگر قرار است اجباری بیایم نمیآیم و تو را نمیبرم، اما اگر بیخیال هستی و خیلی دوست نداری بخوابی میآیم و میبرمت…
مثالِ دیگرش در تفکر و فهمیدن حرفهای متفکران است؛ افرادی را میبینم که از بس دوست دارند حرفهای برخی متفکران را بفهمند، از فهمش درمیمانند و از بس دوست دارند تفکر کنند، تفکر را گم میکنند… گویی تفکر هم مثل خوابیدن است، اگر راحت رفتی در رختخواب و خیلی اراده به فکر و فهمیدن نداشتی و نترسیدی، سراغت میآید… آری، افرادی را هم میبینیم که بیخیالاند و در انتظارِ تفکر -گویی نیامد هم نیامد- بعد میبینی تفکراتی عمیق سراغشان آمده…
این چه نسبت عجیبی است؟ نسبتی خوابگونه؟ نسبتی که «هم میخواهی و هم نمیخواهی»؟ چه چیز را میخواهی و چه چیزی را نمیخواهی؟ گویی آنچه میخواهی چیزی نیست و آن چیزها که نمیخواهی هر چه باشد تفاوتی نیست… گویی آنچه میخواهی و در طلبش هستی را نمیتوانی مشخص کنی که چیست، بلکه همینِ طلبِ نامتعین و انتظار و نسبتِ اسرارآمیز -که از همان شروعش در میانه است و بهچنگآوردنی در کار نیست و پایانی هم ندارد- را میخواهی… همین خواستن را… و آنچه نمیخواهی همهٔ چیزهاست، یعنی گویا هر چیزی را «با تعیّنش» که جلویت بگذارند، میگویی نمیخواهم و از آن وارسته هستی…
آری، اما چیزها هم برایت مثل سیبزمینی مثل هم نمیشوند، بلکه کاری را بر کاری دیگر ترجیح میدهی و با چیزهایی نسبت میگیری و با چیزهایی کاری نداری… اینجاست که نام سیگنال الهی به وسط میآید… تو دنبال تفصیلدادنِ همان نسبتی هستی که ازش سخن گفتیم، در این بین در برخی کارها آن جلوه را احساس میکنی… پس قدم برمیداری و به سمت آن کارها حرکت میکنی، اما با وارستگی… وارستگی یعنی به سمتِ آن چیزِ متعین نمیروی بلکه در حال تفصیلدادنِ یک نحوه حضور و زندهنگهداشتنِ یک نسبت هستی، با خوف و رجا و با انتظار و هر آن آمادگی برای رهاکردن آن کار متعیّن…
گویی فهمیدهای که گرانبهاترین چیز یا حتی تنها چیزی که داری، طلب است. پس با از دست رفتنِ چیزها، نگران و ناراحت نمیشوی، چون طلبت را از دست ندادهای، به راه میافتی و در آینهای دیگر آن طلبت را به تفصیل میکشانی و یک دلِ سیر نگاهش میکنی…
…
… I بخش ۲ از ۲ I
گویی آنها که به زندگی چنگ میزنند، میمیرند و آنها که خیلی زندگی را دوست ندارند، زندگی میکنند. و مگر این تناقض را شهید تصویر نکرده که زیستن و زندگی را رها کرده اما زنده و صاحبِ حیات شده؟ که گفت: قُتلوا… بل احیاء…
این چه نسبت عجیبی است؟ نسبتی عجین با طلب و در عین حال عجین با وارستگی؟ بگذار عمری را در انتظار یافتن این نسبت پشتِ در بمانیم…
بعدازظهرِ ۲۷/۵/۱۴۰۲
@mosavadeh
📜 گریوهها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدانم سخنها اگر قصه نداشته باشند، با جانها در نمیآمیزند. چند مطلبی است که مجال به قصهکشاندنشان نیست، اما اشارهوار پایشان را در میانه کشیدن، بیوجه و بیمایه هم نیست. پس جلو میرویم تا چه پیش آید.
این چند مورد گریوههایی هستند که خودم چندی با آنها درگیر بودهام و پیچش مویی هستند و لطافتی دارند که به راحتی خلط و پنهان میشوند. بیمقدمه و بدون طرحِ پس و پیششان مطرحشان میکنم، به همین خاطر ممکن است برای برخی کمی مبهم باشد هرچند شاید بیاشارت به حقیقتی هم نباشد.
⬤ میگوییم «انقلاب اسلامی» و هزار محمول را برش حمل میکنیم، مثل اینکه «حقیقت این زمانه است» یا «تنها با آن میتوان خود بود» یا «بدون نسبت با آن، خدا و دینی انتزاعی و بیروح در کار خواهد بود» و… و…! و اشتباهی که رخ میدهد این است که پنداشته میشود مقصود از انقلاب، یک تغییر حکومت یا یک واقعه در سال ۵۷ یا نهایتاً یک ایدئولوژی و یک سازهٔ ارزشی-عقیدتی یا چیزی شبیه اینهاست. که در نتیجه آن محمولها نیز بعید و غریب به نظر میرسند و در نهایت به چالش و بحث و جدل بر سر درستی و نادرستیشان کشیده میشود. حال آنکه فهمیدم مقصود، همان چیزی است که در جانها برای انسانها پدیدار میشود و در گوششان نجوا میکند و مطلبی نسیه یا بیرون از آنها نیست. پس به یک معنا دیدن و شنیدنش، حقانیتش را نیز هویدا خواهد کرد و آن محمولها هم بعید و غریب دانسته نخواهد شد.
⬤ یک مجموعهٔ فکری-هنری در شهرمان هست؛ آدمها میآیند و میبینند که با نظراتشان مخالفت میشود و حتی شاید تخطئه میشوند (خودم هم شاید جزئشان بودهام). پس آن آدمها سریع انگشت اتهام را به سوی آن مجموعه میگیرند که «اینجا یک سری افراد نشستهاند و گویی فرقهای تشکیل دادهاند و تنها خودشان و همفکرانشان را تأیید میکنند و همهٔ دیگر آدمها را بیفکر میدانند و تخطئه میکنند». گویی این آدمها آرزو دارند به هر فکری و نظری احترام گذاشته شود؛ یک فضای فانتزی که بیشتر ادای گفتوگو و تفکر در آن است. اما فهمیدم که این طور نیست که در آن مجموعه فقط یک فکر خاص را قبول داشته باشند و به همین خاطر مابقی افکار را متهم کنند، بلکه مشکل اصلیشان با بیفکری و بدون تفکر و تنها با ضرب و تقسیمِ مفاهیم سخنگفتن است و از قضا اکثر آدمها هم بدون فکر و رؤیت و از روی انتزاعیات سخن میگویند و نظر میدهند و وقتی میخواهند متوجه این امر در درونشان بشوند برآشفته میشوند. الغرض، در موقعیتی که هر نظری و هر بافتن مفاهیمی به هم، فکر دانسته شود، «ردکردن و تخطئهٔ بیفکری» به «تعصب و فرقهبازی» شبیه و متهم میشود.
⬤ یک مجموعهٔ دانشبنیان هم در شهرمان است که سعی دارد پاسدار وجود انسان باشد و آن را جلوتر از تکنیک نگه دارد و حیات انسانها را از فروافتادن به افق مصرفزدگی حفظ کند. این مجموعه مدام متهم میشود به خوردن حق کارگرها و بیگاریکشیدن از آنها. آری، در جهانی که انسان آتش حراج به تمامی شئون زندگی و کارها و فعالیتهایش زده و همهٔ آنها را با پول معاوضه و مبادله میکند، اگر کسی افقی و کاری را در برابر انسانها بگذارد که بدون پول هم حیات و معنا دارد، متهم میشود به اینکه مغز جوانان مردم را شستوشو داده و از آنها بیگاری میکشد. در جهانی که معنای زندگی پول و رفاه بیشتر شده، اگر پای کاری بایستی که قیمتی ندارد و با پول خریده نمیشود، دیوانه دانسته خواهی شد و اگر راه این کار را برای دیگران هم باز کنی، منحرفکنندهٔ زندگی دیده خواهی شد. در این شرایط آدمها حاضرند هزار سوءظن به تو ببرند و هزار رطب و یابس را به هم ببافند و هزار ادله دینی بیاورند تا پیش خودشان هم اعتراف نکنند که زندگی پوچی دارند و زندگی حقیقی همین است؛ چیزی که با پول معاوضه نشود. الغرض وقتی زندگی ذیل رفاه و سختینکشیدن تعریف شود، هر مسیری که به دل سختیها بزند و خودش را با آنها تعریف کند، به بیگاریدادن و خودآزاری متهم میشود.
⬤ به آدمها گفته میشود: «خودت باش!» و البته «تنها در نسبتپیداکردن با انقلاب میتوانی خودت باشی»! گریوهای که اینجا پیش میآید این است که آدمها خیال میکنند خودبودن معنا و راهش این است که بروی تمرکز کنی روی خصوصیات و علایق شخصیات و در این راه بیشتر به فانتزیهایشان میرسند. اما انسان وقتی خودش هست و حضور دارد که از این فانتزیها رها شود و نپندارد تنها وقتی متمایز باشد و با تمایزاتش حاضر شود وجود دارد بلکه حضورش بیرنگونشانتر از این حرفهاست. تفصیل و بیان این مورد، زنده در برابر دیدگانم حاضر نیست، میسپارمش به وقتی دیگر که زنده سراغم آمد. الغرض وقتی وجود و حضور انسان ویژگیها و تمایزاتش دانسته شد، «خودت باش!» هم معنایی جز «متمایز و متفاوت باش!» نمیدهد! در این فضا «وجود» و «تمایز» با هم اشتباه میشوند!
شب ۲۸و۲۹/۵/۱۴۰۲
@mosavadeh
خط تا جلسه 3.MP3
12.35M
🎧 برشی از جلسهٔ سوم «خط تا»
( شاید این صوت چندان پرمایه نیست و بیان روانی هم در آن یافت نشود اما برای خودم نقطهٔ عطفی بود. در این نوشته بیانی روانتر میتوان یافت: eitaa.com/mosavadeh/50 )
در جلسهٔ گفتوگو دربارهی «سینما و تدوین» نشستهایم و کتاب آوینی را میخوانیم و من با خودم فکر میکنم: چه شد که به این جلسه رسیدهام و الآن در اینجا حاضرم؟
اگر چند سال پیش به من میگفتند در آینده، داستان و قصه و نگاه سینمایی مهمترین مبحث زندگیات و احتمالاً عامل نجات زندگیات میشود به نحوی که اگر آن را از تو بگیرند، بعید نیست خودکشی کنی، احتمالاً به قدرِ خندهدارترین جوکی که شنیدهام میخندیدم؛ «من؟! قصه و سینما و نجات زندگیام؟! مطمئنی؟ منی که دنبال حقیقت و امور واقعیام؟ نه اینکه مانند برخیها ذهنم را با یاوهها پر کنم و روزگارم را به تخیلات سینمایی بگذرانم؟ من راهم به سوی حقیقت و چیزهای واقعی است و داستان و سینما و قصه تخیلی بیش نیست، راهمان از اساس جداست!»
چه شد که من دنبال حقیقت بودم و همان جستوجو مرا به قصه و تخیّل رسانده؟
…
… I بخش ۲ از ۲ I
چرا من که نه عشق سینمایم و نه از تخیّلات و داستان و رمان چندان خوشم میآمده، الآن رسیدهام به قصه و سینما؟ من که سالهای سال رمان را تخیلات یک آدم در یک گوشهٔ دنیا میدیدم و خواندن آن را مسخرهترین کار جهان میدانستم و من که سالها برای اینکه وقتم تلف نشود حتی برای تفنّن و تمدّد اعصاب هم فیلم نمیدیدم و بهجایش مستندی را مشاهده میکردم، چه شد که الآن پابهرکابِ قصه و خیال شدهام؟ بیآنکه از راهِ جویشِ حقیقت انصراف بدهم…
آری، این سینما، یک موضوع نیست که در کنار دیگر موضوعات میخواهیم بررسیاش کنیم، نه! حیات و حقیقت را با این نگاه هنری و سینمایی میشود یافت…
شبِ ۸/۵/۱۴۰۲، سه هفته پیش
@mosavadeh
📜 زیاد مهم نیست چه کاری انجام میدهم؛ مهم این است در آن کارها چیزی میبینم و حضوری دارم یا نه… این را از رفیقی یاد گرفتم که مرا نمیکُشت به بهانهٔ اینکه دردِ بودن و دیدن را نکِشم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(افتاده بودم روی زمین و داشتم از درد به خود میپیچیدم، آدمها میآمدند و دلشان میسوخت و مرهمی بر زخمم میگذاشتند و مهربان به نظر میرسیدند… او آمد، بیرحم به نظر میرسید، گفت: زخمی که داری همهٔ بودنت است، اگر میخواهی «باشی» نمک روی زخمت بپاش و پاسش بدار! و رفت… فهمیدم چه قدر آن مرد بیرحم، دلسوز است و چه قدر آن انسانهای ظاهراً مهربان، «من» را ندیدند…)
سخت مردّدم بروم کربلا یا نه؛ از صبح به طرز عجیب و راحتی کارهای گذرنامهام ردیف شده و الان هم که اتوبوس رفقایم با چند جای خالی قرار است راه بیفتد، استخاره هم کردهام «عیناً یَشرَبُ بها عبادالله یفجّرونها تفجیراً» آمده. تقریباً همه چیز مهیاست اما سخت مرددم، و این تردید دارد لهام میکند. این قدر راحت ردیفشدن امور، بوی دعوت میدهد و ندایی در وجودم میگوید: «برو! برو! این دعوت را خراب نکن…». اما هر قدر به دلم نگاه میکنم عزمی در آن نمییابم. با دلم دعوایم میشود. در نهایت درمییابم که اگر راه بیفتم در طول سفر دلم خوش خواهد شد و احساس حضوری دست خواهد داد، اما ترسها و اضطرابهای دیگر نیز در دل نجوا میکنند و من باز دعوایم با آنها شروع میشود…
سختترین جای این تضاد -که مشابهش با شدتی کمتر یا بیشتر هر روز برایمان رخ میدهد- میدانید کجاست؟ اینجا که فکر میکنی یک کار درستی در این میانه هست که یا گمش کردهای و در این بَلبَشو نمیتوانی پیدایش کنی یا اگر پیدایش کردهای میبینی از انجامش عاجزی و با موانع درونی و بیرونیات دعوایت میشود، در نهایت هم بیحوصله میشوی و رد میدهی…
شاید در این تردیدها چشمت دوخته شود به دهان چند نفری، مگر آنها چیزی بگویند که فضای مهآلود برایت اندکی روشن شود، اما اگر از بین آنها هم کسی چیزی بگوید شاید در وهلهٔ اول خیال کنی فضا را روشن کرده، اما اندکی بعد میبینی آن روشنایی هم به تیرگی و تاری فضا افزوده و در این شلوغی ذهن خودش بار اضافهٔ دیگری شده؛ گویی این روشنگریای که سخن آن شخص ادعای آن را دارد، سویی به دیدگانت نبخشیده و چیزی را در فضای ذهنت روشن نکرده بلکه تنها درخشندگی خودش را به نمایش گذاشته و تنها به لاف و دروغ میگوید: «مسئله روشن است؛ فلان کار را به فلان دلیل بکن!» اما در واقع کمکی نمیکند؛ چیزی که گم شده یک جمع و منهای ادله و تشخیص ارجحیتِ انجامدادن یا ندادن کار نیست، چیزی دیگر است… در این میان ادله گم نشدهاند، ما از حضورمان گسسته شدهایم به همین خاطر هزار حرف و کمک و تشخیص دیگران برای یافتن کارِ درست، کمکی به ما نمیکند…
ما وقتی در سختترین شرایطِ حیرت هستیم و بین یک سری گزاره خودمان را گیر انداختهایم، میخواهیم لااقل کسی بیاید و چند گزارهای تحویلمان دهد و پای هر کدام هم قسم بخورد که «اینطورها هم نیست و ناراحت نباش!» و مثلاً «تو داری راهِ درست را میروی!» یا «بیا فلان کار را بکن، مشکلت حل خواهد شد!» و ما با اطمینانِ به او دلمان از قبض و گرفتگی درآید… آری، وقتی به بنبست میرسیم، دوست داریم بنشینیم با کسی دردِ دل کنیم، به این نحو که ما حرفهایی بزنیم و او آن قسمتهایی از حرفهای ما را که اگر تأیید شوند دلمان خوش میشود تأیید کند و تناقض درونیمان را تسکین دهد و او هم پیش خودش فکر کند دارد برای ما «دلسوزی» میکند و کمکی میدهد…
اما من رفیقی دارم که داستانش فرق میکند؛ اطرافیانش او را صاحب رأی صائب و فکر عمیق میدانند و همینطور است؛ اما عجیب این است که هر وقت از او بخواهی کسب تکلیف کنی -حتی اگر به بغض افتاده باشی و گویی روحت دارد پارهپاره میشود- هیچ وقت برایت تعیین تکلیف نمیکند تا لااقل قدری راحت و خلاص شوی… و به محض اینکه بفهمد در گفتوگو با او به دنبال کسب تکلیفی، ساکت میشود یا بحث را عوض میکند یا اصلاً خداحافظی میکند و میرود!
میدانید؛ بسیاری فکر میکنند این شخص، دلسوز نیست و رحم ندارد و آدمها برایش مهم نیستند. اما من فکر میکنم دقیقاً قصه برعکس است؛ این شخص است که دلسوز است و آن دلسوزها که میآیند و برایت تعیین تکلیف میکنند خودِ تو را ندیدهاند و مصلحت حقیقیِ تو را نمیفهمند و تنها و تنها به آسودگی و راحتی و خلاصی تو اندیشیدهاند.
…
… I بخش ۲ از ۳ I
گویی آن شخص دارد با زبان بیزبانی میگوید: «ببین! من بیشترین کاری که میتوانم برای تو بکنم این است که برایت ترحّم نکنم و به بهانهٔ اینکه درد نکشی تو را خلاص نکنم… تعیین تکلیف کردن برای تو مثل کشتن توست! من این قدر بیرحم نیستم که برای اینکه درد نکشی، تو را بکشم… من تنها میتوانم راه برپااستادن و درمیانهبودن و چشمدوختن و تفکر را با تو در میان بگذارم که اینگونه میتوانی «باشی» و البته با درد «باشی» (و مگر قرار بود بودن با درد همراه نباشد؟!) که رفتن در آن راه هم پای خود توست و من نمیتوانم تو را راه ببرم»… نمیدانم این حرفها برایتان گنگ است یا از شدّت گوارایی جنبندهٔ ضربان قلبتان، اما بگذارید به قضیهٔ تصمیم سفر کربلا برگردیم؛ شاید قضیه روشنتر شود.
میدانید؛ من یک آن به خودم آمدم و فهمیدم -به یک معنا- نه مهم است که کربلا بروم و نه مهم است که کربلا نروم، بلکه مهم این است که تفکر کنم و رؤیت را سفت بچسبم، اگر تفکر و رؤیتی در میانه باشد چه کربلا بروم و چه نروم خیر خواهد بود. به بیان دقیقتر، ما که چشممان به دیدی متافیزیکی آلوده شده، به این معنا که فکر میکنیم در لوحی محفوظ نوشتهاند که «کار درست این بود که کربلا برود (یا اینکه نرود) و خاکش به سر اگر خلاف این عمل کرده باشد» و جالب اینجاست که از قضا آن لوح محفوظ و اینکه کدام درست است را هم از ما پنهان کردهاند و ما هر قدر جان میکَنیم نمیفهمیم کدام درست است… انگار کن این بازیهایی را که چند لیوان را برعکس گذاشتهاند و چیزی را درون یکی از آنها پنهان میکنند و آنقدر این لیوانها را در برابر ما میپیچانند که گیج میشویم… خلاصه گویی خداوند عادل، کاری را در پستوهایش درست اعلام کرده که اگر آن کار را پیدا نکنیم و انجام ندهیم بیچاره خواهیم شد و از قضا دست ما را از فهمیدن آن کوتاه کرده…
میدانم، احتمالاً از سخنم برآشفته شدهاید که «یعنی تو میگویی نه کربلا رفتن مهم است و نه کربلا نرفتن؟! و چیزی دیگر را مهم میدانی؟! آن هم تفکر؟! مسخره است!»، در جواب میگویم که زیاد تند نرو؛ سخن من چندان از سخن دین دور نیست، بگذارید در ادامه بررسیاش میکنیم:
آری، در آیهآیهٔ قرآن «عمل» به میان آمده و از مقام والایش سخن گفته شده، اما در همین دین ارزش همین اعمال، به «نیت» دانسته شده… و من این «نیت» و آن «تفکر» را از هم دور نمیبینم… و مگر معنی اینکه «ارزش اعمال به نیت است» همین نیست که «نه کربلارفتن مهم است و نه کربلانرفتن، نیت مهم است»… و مگر نیت، همان چیزی نیست که در برابر دیدگان ما نقش بسته و ذهنی نیست و دلمان را برده و از روی همین دلبری و نه از سرِ تدبیر و تحلیل ذهنی سراغ آن کار میرویم…؟ مقصود من هم از تفکر چیزی جز این نیست…
بگذارید مثالی دیگر را نیز طرح کنم؛ علی (علیهالسلام) میگوید: «چه بسا روزهدار که از روزهاش جز گرسنگی بهره ندارد» و مگر معنی این حرف این نیست که «اینکه روزهٔ ظاهری گرفتهای یا نه زیاد مهم نیست؛ مهم این است که در روزهگرفتنت چیزی مییابی و رؤیتی داری و نیتی اندوختهای یا نه»… همینجاست که فرقِ عمل و جانکَندن روشن میشود… و همینجاست که برتری دو رکعت عالِم نسبت به قیام شبانه و صیام روزانهٔ جاهل معنا میدهد…
میدانید؛ رفیقی دارم که قرار بود با عدهای کاری را برپا کنند، او برای اینکه این کارشان صرفِ جانکَندن نباشد مدام سعی میکرد با آدمها گفتوگو کند تا فکر کنند و ببینند چه کاری را باید انجام دهند و چه کاری را باید رها کنند و خلاصه کیفیتی در کارشان پیش آید… مسئله اینجا بود که آدمها فکر میکردند قصد این شخص از این همه بررسی و بالا و پایینِ کردنِ کار، این است که میخواهد آن را انجام ندهد، یعنی فکر میکنند بهجای اینکه برای انجام این کار یک ثانیه بگوید «نه!»، یک ساعت وقت میگذارد تا با هزار ایرادگرفتن، به صورت تلویحی بگوید نه. آن رفیق میگفت: این مباحث را که طرح میکنم برخی به من میگویند چرا خودت را راحت نمیکنی و در یک کلام نمیگویی «نه!»؟!
وقتی از کارها تنها تأثیرات ظاهریشان (یا تأثیرات ذهنی و نه عینی مثل ثواب و عقاب) مقصود شد، دیگر تنها ظاهر و کالبد کارها دیده میشود، آنگاه انجامدادن و ندادن کارها مهم و مسئله میشود، نه چهطور و با چه نیت و حضوری انجامدادن آنها! نیت در این جهان بیمعنی است و تفکر بیثمرترین و نا«کار»ترین کار…
…