14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟣 توجه بیش از حد به اقوام درجه یک و نرسیدن به خانواده خود حق الناس است.
🌷تعهد،و مسئولیت اگر در حیطه ی انسانی و اخلاقی باشه چه بهتر که زن و شوهر تو این قضیه کنار هم باشند.😉
#دکتر_سعید_عزیزی
@Mosbatbash 💥
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖گاهی یه بدبیاری کوچیک،
یه تأخیرِ اعصابخُردکن،
یا حتی شکستن پای یه الاغ…
میتونه جون آدمو نجات بده.
@Mosbatbash 💥
921.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی هرجا که کم آوردم
بابامو دیدم...🥺🫀
@Mosbatbash 💥
راز آرامش درون، در غبطه
نخوردن به مال دیگران است.
این را بدان که آنچه حق توست
هر طور شده خود را به تو
خواهد رساند....🙂💖
@Mosbatbash 💥
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شماره 5⃣
💢 #پدر اگر بتواند خوب ورود کند معجزه میکند.
پدر هم برای دختر خوب است هم برای پسر.
#دکتر_سعید_عزیزی
@Mosbatbash 💥
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥باباها دوست پسر دختراتون باشید.
#دکتر_سعید_عزیزی
@Mosbatbash 💥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرب و شادی کن❤️
👤دکتر الهی قمشه ای
@Mosbatbash 💥
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟣 ترفندی برای قهر نکردن همسر
#دکتر_سعید_عزیزی
@Mosbatbash 💥
📗#داستان_کوتاه
در زمانهای دور، در شهری آباد پادشاهی زندگی میکرد که در ظاهر خردمند بود، اما در درون، غرور قدرت چشمانش را از حقیقت بسته بود. او باور داشت هر کاری با زر و فرمان ممکن است، و نیکی اگر بیپاداش باشد، ارزشی ندارد. روزی در میان گفتوگو با وزیرانش گفت:
«مردمان نیکی میکنند چون چشم به مزد دارند، اگر پاداش نباشد، هیچکس به دیگری خیر نمیرساند.»
وزیر پیر، مردی باتجربه و خاموش بود. با احترام گفت:
«پادشاها، نیکی چون بذر است؛ آن را باید کاشت و فراموش کرد، تا گاهِ ثمرش، خود به تو بازگردد. مزد در لحظه، نیکی را از حقیقت تهی میکند.»
پادشاه خندید: «سخن زیبایی است، ولی من به عمل باور دارم نه خیال.»
چند روز بعد، پادشاه همراه سپاهیان برای شکار به کوه رفت. ناگاه طوفان درگرفت، راهها بسته شد و از سپاهش جدا شد. تنها و زخمی، در باران و سرمای شب گام برمیداشت تا به کلبهای ساده رسید. در را کوبید، پیرزنی فقیر در را گشود، او را شناخت یا نامش را نپرسید، تنها گفت: «در این سرما هیچ رهگذر را نمیرانند.»
پادشاه را به درون برد، برایش آتشی افروخت، نان خشک و شیر گرم پیشش نهاد، و تمام شب از او پرستاری کرد.
صبح هنگام، پادشاه برخاست و گفت: «بهراستی که مرا از مرگ رهانیدی، بگو چه پاداشی خواهی؟»
پیرزن لبخند زد و گفت: «من از آنچه دارم بخشیدم، نه برای مزد، که اگر از سر مزد بود، این نان طعم لطف نداشت.»
سالها گذشت و آن پیرزن درگذشت. پادشاه، که آن شب را هرگز فراموش نکرده بود، دگرگون شد؛ فرمان داد در شهر مدرسهای بسازند از مال خود، بیهیچ نامی و نشانی. میگفت: «بگذار نیکوکاری بینام، چون باران ببارد، نه چون چاه، که تنها به یک جا میرسد.»
روزی جوانی بینوا که در همان مدرسه خوانده بود، به دربار آمد. او طبیب شده و جان پادشاه را از بیماری سخت نجات داد. وقتی پادشاه پرسید از کجا درس آموختی، گفت:
«در مدرسهای که بینام ساخته بودند، تنها نوشتهای بر درش بود:
*نیکی اگر شناخته شود، کوچک میشود؛ اگر بینام بماند، شبیه نور میگردد.*»
آنگاه پادشاه دانست همان کاری که با دلی بیطمع کرده بود، به گونهای دیگر به او بازگشته است.
▪️نیکی را چنان کن که فراموشش کنی؛ زیرا نیکی، چرخهای پنهان است که بازمیگردد، نه از راه پاداش، بلکه از راه دلهای پاکی که به دست تو گرم شدهاند. قدرت و مال، ثمر نمیآورند، ولی نیکی بینام، تا ابد در جهان میگردد.
@Mosbatbash 💥