eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
362.5هزار دنبال‌کننده
10هزار عکس
42.7هزار ویدیو
8 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان نصرالدین داستان بسیاری از آدم هاست...👌 دکتر الهی قمشه ای ‌‌@Mosbatbash 💥
🌿 خدا همیشه با ماست 👇👇 روزی ملا نصرالدین تصمیم گرفت برای کار مهمی به شهر برود. صبح زود از خانه بیرون زد، لباس تمیز پوشید، عطر زد و به زنش گفت: ـ زن! ناهار را نگه ندار، شاید دیر کردم. زن گفت: «ملا، مگر نمی‌دانی تا خدا نخواهد، نمی‌رسی؟» ملا با خنده گفت: «زنِ جماعت! هر چیز را پای خدا ننویس! من این بار خودم مراقبم!» الاغش را زین کرد، چوبدستی‌اش را برداشت و با غرور راه افتاد. هنوز چند قدم نرفته بود که از روبه‌رو همسایه‌اش حاجی بکتاش آمد و پرسید: ـ ملا جان، کجا می‌روی؟ ـ شهر، برای کار مهم. ـ ان‌شاءالله به خیر. ملا گفت: «حاجی، اگر بخواهم بروم شهر، می‌روم؛ دیگر چرا “ان‌شاءالله”، “ماشاءالله” و “به امید خدا” بگویم؟! کار، کارِ عقل و چوب‌دستیِ خودم است!» حاجی لبخند زد و گفت: «همین حرف‌ها بود که قوم نوح را از کشتی بیرون انداخت.» اما ملا با غرور بیشتری زد به جاده. در میانه‌ی راه به باغی رسید، نسیمی خوش وزید، پرنده‌ها آواز خواندند و ملا گفت: «ببین خدا هم انگار راضی است من بروم! باد را برایم نرم کرده!» ناگهان همان باد تند شد، شاخه‌ای شکست و افتاد جلوی پای الاغ. حیوان رم کرد، ملا پرتاب شد و با کله در میان علف‌ها فرو رفت! از میان خاک و سبزه بیرون آمد، کلاهش را صاف کرد و گفت: «خدایا! فقط آمدی یادت بیفتد که من تنها نمی‌روم؟ بسیار خب! همین حضور کوتاهت کافی بود!» چند قدم جلوتر، باران گرفت. ملا در حالی‌که از سر تا پا خیس شده بود زیر درختی پناه گرفت و گفت: «خدایا، اگر قرار بود این‌قدر مهربانی کنی، کاش سقفی هم همراه من می‌فرستادی!» شب که رسید، خسته و گرسنه به روستایی رسید و دقّت کرد: همان کاروانی که همیشه برایش جای خواب و غذا می‌گذاشت، امشب همه جا بسته است. ناچار شد زیر آسمان شب بنشیند. همان‌جا آهی کشید و گفت: «برای بار آخر می‌پرسم: خدایا، واقعاً با منی یا دنبال منی؟ چون احساس می‌کنم من جلو می‌افتم و تو پشت سر می‌گویی “صبر کن ملا!”» در همین لحظه سگی آمد و نانی در دهان داشت. جلو ملا نشست و نان را جلوی پایش انداخت. ملا با تعجب گفت: «ها! پس هنوز قهر نکردی!» نان را برداشت، تکه‌ای به سگ داد و تکه‌ای خودش خورد. بعد روبه‌ آسمان گفت: «خدایا، اگر این سگ را برای یادآوری فرستادی، قبول دارم. تو همیشه با منی، فقط گاهی فراموش می‌کنی خودت را نشان دهی تا من قدرِ حضورت را بدانم.» صبح شد. ملا به شهر رسید و دید همان کار مهم ؛ کنسل شده! خندید و گفت: «پس همه‌ی این افتادن و خیس‌شدن و گرسنگی برای امتحان ایمان بود! ای خدا، خوب کاری کردی! چون اگر آسان می‌رسیدم، خیال می‌کردم همه‌چیز کار خودم است!» بعد برگشت طرف خانه و با صدای بلند گفت: «زن! ناهار را نگه‌داشتی؟ خدا گفت امروز زود برمی‌گردی!» و با آن چشمان خاک‌آلود و لبخند گردنش را به آسمان بلند کرد و گفت: «هر جا از تو غافل شدم، زمین خوردم. دیگر هر قدم را با نام تو برمی‌دارم، حتی اگر بروم برای خرید پیاز!» ‌‌@Mosbatbash 💥
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برای عزیزانت ✨ دعای امشبم برای شما🤍 الهی ... دلگرمی زندگیتون هرچی که هست همیشگی باشه 🤲 💫 ‌‌@Mosbatbash 💥
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش چطور ایجاد میشه؟ 🤔🤍🌱 ‌‌@Mosbatbash 💥
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو ببین و راجبش خوب فکر کن...😉👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دعای زیبا تقدیم شما عزیزان💗😍 ‌‌@Mosbatbash 💥