10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پاستیل خونگی🍬
مواد لازم:
پودر ژله نصف بسته
پودر ژلاتین ۱ ق غ
گلوکز مایع ۱ ق غ
آب جوش نصف پیمانه
@Mosbatbash 💥
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به مناسبت #روز_معلم ببینیم...😂😂
@Mosbatbash 💥
☁️🌱ᥫ᭡
📚داستان و عبرت📚
👓دید محدود
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟" او می گوید: "شن"
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
قاچاقچی می گوید: در کار قاچاق دوچرخه! بودم و تو در کسیه شن دنبال مدرک بودی بعضی وقت ها دید ما محدود میشود و موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند!
@Mosbatbash 💥
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔مردا اونجوری که فکر میکنیم بی عاطفه نیستن😞
#دکتر_سعید_عزیزی
@Mosbatbash 💥
☁️🌱ᥫ᭡
🔴 داستان
ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼
ـ🌼🤍🌼🤍🌼
سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید.
او بسیار خسته بود و مجبور بود بیست دقیقه برای اتوبوس بعدی منتظر بماند. یک اتوبوس دو طبقه آمد. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: «آه، می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم.»
او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم میرفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: «بالا نرو، بسیار خطرناک است.»
سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمیگوید. نیمه شب بود و حتماً پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد.
با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهمتر بود. او روز بعد هم دیر به خانه برمیگشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: «پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است.»
سم در پایین پلهها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر میرسید. دوباره در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد و نشست.
شبهای بعدی هم که سم دیر به ایستگاه میرسید همین اتفاق تکرار میشد. یک شب پسری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم میرفت که پیرمرد به او گفت: «پسرم بالا نرو، خطرناک است.»
پسر پرسید: «چرا؟» پیرمرد گفت: «مگر نمیبینی؟ طبقه دوم راننده ندارد!» پسر در حالی که بلند میخندید به طبقه بالا رفت.
نتیجه: هیچ وقت بدون دلیل و سؤال کردن، چیزی را قبول نکنید. چه بسیارند کارهایی که با دانستن علت آن، از انجام دادن یا ندادن آنها پشیمان میشوید.
@Mosbatbash 💥
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخدا این افتخار نیست که کسی حريف زبونت نشه...😞
@Mosbatbash 💥
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگزیبا و دلنشین🍃🌼
@Mosbatbash 💥
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ اول همسرم ، بعد بچه هام، بعد پدر و مادرم...
🌱استادسعیدعزیزی
@Mosbatbash 💥
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسایل نوستالژی
کدومو یادته🥺
@Mosbatbash 💥
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز معلم مبارک😁❤️
@Mosbatbash 💥