یکم که بیشتر فکر میکنم حس میکنم به عشق همین چایی تو دفتر اصلا معلم شدم.
نیاز دارم وقتمو تو اتوبوس و مترو هدر ندم کتاب بخونم چیزی گوش بدم اما تنها کاری که میتونم بکنم خوابیدنه.
هدایت شده از یهسِریحرفا🇵🇸
غمی که دائما باهاته و فقط کم و زیاد میشه.
اونجایی که تو کهکشان نیستی میگه: "روحم تیره و تار شده بود، نیاز به نجف درمانی در من بیداد میکرد."
متاسفانه ضریب هوشیم تو این قضیه زیادی بالاس. وقتی به من بیتوجهیی کنی من میفهمم.
اونجا که آقای شجریان فریاد میزنه آهای غمی که مثل یه بختک رو سینه ی من شده ای آوار توروخدا دستتو بردار آش غ ا ل توروخدا توروووووخدا.