داستان
در آبادان دزدی وارد خانه پیرزنی شد و شروع کرد به جمع کردن اثاث خانه .
پیرزن که بیدار بود صداش کرد و گفت : ننه ، نشان میده شما جوان خوبی هستید و از ناچاری دزدی میکنی آن وسایل سنگین رو ول کن .
بیا این النگوهای طلا رو به شما بدم فقط قبل از همه چیز ، خوابی که قبل از آمدن شما دیدم برام تفسیر کن .
دزد گفت : خوب چی خواب دیدی ؟
پیرزن گفت : خواب دیدم که همه اهل محل در یک باغ بزرگی در حال دویدن بودیم که من داخل نهر افتادم و برای بیرون آوردن من از نهر با صدای بلند پسرم عبود را صدا میکردم :
عبووووووووود
عبووووووووود
کمک کمک
عبووووووووود
عبووووووووود
کمک
پسرش عبود از خواب بیدار شد و مثل موشک از طبقه بالا آمد پایین و دزد رو گرفت و شروع کرد به زدن او .
پیرزن به پسرش گفت : ننه بسه دیگه نزنش .
دزد گفت :
بذار بزنه ، آخه منه پدر سگ برای دزدی آمدم یا تعبیر خواب ؟ 😂
حالا حکایت آمریکا🇺🇲 است آمدنش با خودشه اما رفتنش با عبود🇧🇷