eitaa logo
آقای ایکس
172 دنبال‌کننده
49 عکس
45 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://abzarek.ir/service-p/msg/3614657 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هرحال مدیریت این همه آدم وقت میبره 🗿👌🏼 @mrxcollection
_اون تفنگ منه دستت؟ +نه اینجا افتاده بود برش داشتم _دروغ نگو، قُنداق تفنگ رو بهم نشون بده بیینم +با قُنداقش چیکار داری؟ قُنداق جای خصوصی تفنگه _اون تفنگ منه مگه نه؟ @mrxcollection
_کی نصفه ی غذای منو خورده؟ +اون غذای تو بود؟ _معلومه که غذای من بود، هرچیز خوردنی ای تو این خوابگاه پیدا میشه مال منه ! @mrxcollection
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راشا قطعا نیاز به کمک داره، چون داره از دست شون دیوونه میشه🤣 @mrxcollection
وقتی توفانِ عصبانی به یکی گیر میداد و دعوا درست میکرد، تو ذهن همه ، باراد مثل سوپر من ظاهر میشد و از طرف اون فرد، با توفانِ وحشی، گل آویز میشد، ولی هیچ کس نمیدونست باراد، منتظر یه فرصت بوده تا اون صورت مغرورشو بیاره پایین... @mrxcollection
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چارلی عادت داشت از هر ماموریت یه چیز کوچولو برداره پس چرا اون جعبه پشت ماشین داره تکون میخوره؟ چیزی که از این ماموریت برداشته بود: @mrxcollection
محمد که نصفه شبی، بی خوابی به سرش زده بود، دست به سینه به دیوار اتاق تکیه داد و به بچه ها که خوابیده بودند، خیره ماند برای تعقیب میدانی جمع شده بودند و همگی کاملا اماده بودند خودش ، عبدالرحمان، علی و ابوالقاسم از یمن بودند بلند شد تا وضو بگیرد و نمازشب بخواند که با دیدن پای ابوالقاسم که روی سینه ی اندرسون مانده بود، سری به تاسف تکان داد و اندرسون را از خفگی ناشی از تنگی نفس ، نجات داد اندرسون از لندن تا به انها برسد، راه طولانی ای را طی کرده بود و برای همین از خستگی بیهوش شده بود مهمان دیگری هم داشتند محمد تا به حال با او کار نکرده بود و بیشتر از همه اینجا غریب بود ولی بچه ها نمیگذاشتند احساس تنهایی بکند ری صدایش میکردند ولی ریو اسم کاملش بود ، البته آنطور که خودش میگفت ، از برزیل امده بود و ابوالقاسم برای اینکه سر به سرش بگذارد گفته بود برایشان دفعه ی بعد که میاید، از جنگل امازون، طوطی مکائو آبی بیاورد و ریو به دلقک بازی هایش خندیده بود داشت وضو میگرفت که یادش امد علی تهدیدش کرده برای نماز شب بیدارش کند برای همین رفت بالای سرش و کمی به قیافه ی مظلومش در خواب خیره شد بعد شانه اش را تکان داد و گفت علی؟ و وقتی هیچ واکنشی نشان نداد محکم تر تکانش داد و با صدایی که کمی بلند تر شده بود گفت بلندشو علی حتی یک وجب هم تکان نخورد پس خواست بیخیالش بشود که یادش امد چند شب پیش چه قشقرقی به پا کرده بود که او ابوالقاسم را برای نماز شب بیدار کرده ولی زورش به علی نرسیده بود پس بی آنکه به خودش زحمت بدهد لیوان آبی برداشت و بالای سرش ایستاد بعد چشم هایش رابست تا با دیدن قیافه ی معصومش در خواب ، خام نشود و بعد در یک حرکت، کل لیوان اب را ، روی صورتش خالی کرد و قبل از اینکه با فریادش کل سرزمین های اشغالی را بلرزاند، در دهانش را محکم گرفت... محمد با دیدن قیافه ی خیس شده و دهان باز مانده و فریاد خفه شده اش، همانطور که از شدت خنده روی علی خم شده بود، گفت اونجوری خصمانه نگام نکن، میان خنده هایش نفسی گرفت و گفت خودت گفتی واسه نماز شب حتما بیدارم کن بعد از چند ثانیه وقتی مطمئن شد علی قرار نیست داد و فریاد کند دستش را از روی دهانش برداشت علی نیم نگاهی به ساعت روی دیوار کرد که مطمئن بشود، از وقت نماز شب نگذشته و بعد با لب هایی که مرموزانه کش می امد با یک شیرجه ی سریع خودش و محمد را پخش زمین کرد و عین گلوله کاموا توی هم دیگر لوله شدند محمد که سعی داشت نخندد و صدای زیادی تولید نکند گفت بچه ها بیدار میشن، نکن مرد مومن ! علی که با زدن مشت های کنترل شده به پهلوی محمد سعی میکرد زد و خورد بی صدا داشته باشد گفت ورزش صبحگاهی مفیده هرچند به این ، نمیشه گفت ورزش، بیشتر کتک خوردن صبحگاهیه محمد جاخالی داد و به همین خاطر تلو تلو خورد و کم مانده بود روی عبدالرحمان بیوفتد که علی با گرفتن بازویش ، ثابت نگهش داشت و گفت میخوای با افتادن روی عبدالرحمان و بیدار کردنش خودم و خودتو تبدیل کنی به وعده ی غذایی صبحگاهی اش؟ محمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و گفت تقصیر توئه! این وحشی بازیا چیه در میاری؟ مگه نمیدونی چقدر رو خوابش حساسه! علی سری تکان داد و گفت حقیقتا وقتی عصبانی میشه میتونه با نفس آتشینش کل اراضی اشغالی رو شخم بزنه !
سلام حالت چطوره آقا من این حنظله هاتو میخونم خیلی دوسش دارم😍🥲 سریعتر بقیشو بذار😭 - سلام عزیزم خیلی خیلی خوشحال شدم که دوست شون داری😂✨ تلاشمو میکنم چند روز یه بار بذارم💘
میشه بگی شخصیت های جدید کین؟ کاش یه معرفی از شخصیت های حنظله میذاشتی - ببین فعلا درحال حاضر تیم حنظله شامل یه تیم ایرانی یعنی مهدی آرش و کیانه یه تیم یمنی که از محمد ، عبدالرحمان، ابوالقاسم و علی تشکیل میشه یه تیم لندنی شامل الیزابت (مریم)، اندرسون، دیوید تیم استرالیایی شامل میسون و لورن که خواهر و برادرن یه برزیلی به اسم ریو یه چینی به اسم جینگ پی یونگ و سباستین از اسپانیا اگه خودمم قاطی نکنم و‌مثل الیزابت یه کاراکتر در طول داستان تبدیل نشه به یکی دیگه فعلا با همینا پیش میریم 🤣 برای راحت بودن تون واسه خوندن هر پارت حتما با گفتن اسم شخصیت ها اینکه از کجا میان هم، گفته میشه
علی نگاهی به اندرسون که هنوز خواب بود کرد و شانه اش را تکان داد و به انگلیسی گفت بلندشو نمازصبح بخون اندرسون با چشم های نیمه باز به علی نگاه کرد و با لهجه ی غلیظ بریتیشی که داشت گفت چرا سرصبحی مسلحی؟ علی با قیافه ی گیج شده ای کمی پلک زد و انگلیسی گفت مسلح؟ اندرسون غلتی زد و گفت اره اون خنجر رو میگم که توی کمرته! علی تک خنده ای کرد و چون حواسش پرت شده بود عربی گفت جنبیه رو میگی؟ اندرسون سرش را از روی بالشتش بلند کرد و گفت چی؟ علی بازهم مشغول خندیدن بود و به عربی به محمدی که اصلا در باغ نبود گفت به جنبیه ام میگه سلاح اندرسون دست به سینه روی تشکش نشست و منتظر ماند تا علی به او توضیحی بدهد به جای علی که هنوز مشغول خندیدن بود ابوالقاسم، که با حرف هایشان بیدار شده بود، به پهلو چرخید و رو به آنها به انگلیسی گفت این یه خنجر ساده اس، که بهش میگن جنبیه، همه مون توی کمربندمون داریمش خمیازه ای کشید و گفت اگه بیای یمن، همه جا میتونی پیداش کنی... علی هم، انگلیسی گفت اینکه به جنبیه بگی سلاح، مثل اونا میشی که به حمله ی سسلحانه، گفتن عملیات مسلحانه! اندرسون که گیج شده بود گفت یعنی انقدر جنبیه داشتن واسه یمنیا معمولیه؟ علی شانه بالا انداخت و گفت یه چیز کاربردیه تو زندگی روزمره ، دیگه چه میشه کرد؟ ابوالقاسم ، عربی به علی گفت الان بچه رو میترسونی، فکر میکنه ما یه مشت قمه کشیم! بعد او هم روی تشک نشست و انگلیسی به اندرسون گفت ببین جنبیه داشتن توی فرهنگ یمن، دقیقا مثل این میمونه که مردای لندنی، کروات و کت وشلوار بپوشن اندرسون که کم کم دوزاری اش می افتاد، خندید و گفت خیلی جالب به نظر میاد، دارم فکر میکنم ماموریت مشترک مون که تموم بشه، بدزدمش! علی ان را از کمربندش خارج کرد و به دست اندرسون داد و گفت نمیخواد زحمت بکشی، بگیر مال تو، منم از محمد رو میدزدم عبدالرحمان که با سروصداهایشان به بحث شان پیوسته بود ، انگلیسی ، گفت اگه میخوای بدزدی از محمد رو بدزد، مال اون کندوره ،یه جورایی پادشاه خنجر های یمنی محسوب میشه... علی روی شانه ی اندرسون زد و گفت بهش محل نده، میتونی مال منو برداری اندرسون با خنده گفت که بتونی از محمد رو صاحب بشی؟ محمد که از ناکجا ظاهر شده بود با لگد ارامی به پهلوی علی زد و گفت انقدر اندرسون رو به حرف نگیر، نمازش از اول وقت میگذره... علی دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا اورد و گفت من کی باشم که از رفتن اندرسون به عرش الهی جلو گیری کنم ؟ محمد سری به تاسف تکان داد و گفت کم نمک بریز سر صبحی
چه داستاناتون باحالههههه واقعا قلمت قابل پرستیدنه🛐🛐🛐🛐 - قربان شما،خیلی خیلی ممنونممم از لطفت 💘✨
https://eitaa.com/mrxcollection/1975 حمله سسلحانه🤣🤣🤣🤣 - 😂😂😂