وقتی توفانِ عصبانی به یکی گیر میداد و دعوا درست میکرد، تو ذهن همه ، باراد مثل سوپر من ظاهر میشد و از طرف اون فرد، با توفانِ وحشی، گل آویز میشد، ولی هیچ کس نمیدونست باراد، منتظر یه فرصت بوده تا اون صورت مغرورشو بیاره پایین...
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چارلی عادت داشت از هر ماموریت یه چیز کوچولو برداره
پس چرا اون جعبه پشت ماشین داره تکون میخوره؟
چیزی که از این ماموریت برداشته بود:
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
محمد که نصفه شبی، بی خوابی به سرش زده بود، دست به سینه به دیوار اتاق تکیه داد و به بچه ها که خوابیده بودند، خیره ماند
برای تعقیب میدانی جمع شده بودند و همگی کاملا اماده بودند
خودش ، عبدالرحمان، علی و ابوالقاسم از یمن بودند
بلند شد تا وضو بگیرد و نمازشب بخواند که با دیدن پای ابوالقاسم که روی سینه ی اندرسون مانده بود، سری به تاسف تکان داد و اندرسون را از خفگی ناشی از تنگی نفس ، نجات داد
اندرسون از لندن تا به انها برسد، راه طولانی ای را طی کرده بود و برای همین از خستگی بیهوش شده بود
مهمان دیگری هم داشتند
محمد تا به حال با او کار نکرده بود و بیشتر از همه اینجا غریب بود ولی بچه ها نمیگذاشتند احساس تنهایی بکند
ری صدایش میکردند ولی ریو اسم کاملش بود ، البته آنطور که خودش میگفت ، از برزیل امده بود و ابوالقاسم برای اینکه سر به سرش بگذارد گفته بود برایشان دفعه ی بعد که میاید، از جنگل امازون، طوطی مکائو آبی بیاورد و ریو به دلقک بازی هایش خندیده بود
داشت وضو میگرفت که یادش امد علی تهدیدش کرده برای نماز شب بیدارش کند برای همین رفت بالای سرش و کمی به قیافه ی مظلومش در خواب خیره شد بعد شانه اش را تکان داد و گفت علی؟
و وقتی هیچ واکنشی نشان نداد محکم تر تکانش داد و با صدایی که کمی بلند تر شده بود گفت بلندشو
علی حتی یک وجب هم تکان نخورد پس خواست بیخیالش بشود که یادش امد چند شب پیش چه قشقرقی به پا کرده بود که او ابوالقاسم را برای نماز شب بیدار کرده ولی زورش به علی نرسیده بود
پس بی آنکه به خودش زحمت بدهد لیوان آبی برداشت و بالای سرش ایستاد
بعد چشم هایش رابست تا با دیدن قیافه ی معصومش در خواب ، خام نشود و بعد در یک حرکت، کل لیوان اب را ، روی صورتش خالی کرد و قبل از اینکه با فریادش کل سرزمین های اشغالی را بلرزاند، در دهانش را محکم گرفت...
محمد با دیدن قیافه ی خیس شده و دهان باز مانده و فریاد خفه شده اش، همانطور که از شدت خنده روی علی خم شده بود، گفت اونجوری خصمانه نگام نکن، میان خنده هایش نفسی گرفت و گفت خودت گفتی واسه نماز شب حتما بیدارم کن
بعد از چند ثانیه وقتی مطمئن شد علی قرار نیست داد و فریاد کند دستش را از روی دهانش برداشت
علی نیم نگاهی به ساعت روی دیوار کرد که مطمئن بشود، از وقت نماز شب نگذشته و بعد با لب هایی که مرموزانه کش می امد با یک شیرجه ی سریع خودش و محمد را پخش زمین کرد و عین گلوله کاموا توی هم دیگر لوله شدند
محمد که سعی داشت نخندد و صدای زیادی تولید نکند گفت بچه ها بیدار میشن، نکن مرد مومن !
علی که با زدن مشت های کنترل شده به پهلوی محمد سعی میکرد زد و خورد بی صدا داشته باشد گفت ورزش صبحگاهی مفیده هرچند به این ، نمیشه گفت ورزش، بیشتر کتک خوردن صبحگاهیه
محمد جاخالی داد و به همین خاطر تلو تلو خورد و کم مانده بود روی عبدالرحمان بیوفتد که علی با گرفتن بازویش ، ثابت نگهش داشت و گفت میخوای با افتادن روی عبدالرحمان و بیدار کردنش خودم و خودتو تبدیل کنی به وعده ی غذایی صبحگاهی اش؟
محمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و گفت تقصیر توئه! این وحشی بازیا چیه در میاری؟
مگه نمیدونی چقدر رو خوابش حساسه!
علی سری تکان داد و گفت حقیقتا وقتی عصبانی میشه میتونه با نفس آتشینش کل اراضی اشغالی رو شخم بزنه !
#حنظلهcore
#پارت۷
#پیام_شما
میشه بگی شخصیت های جدید کین؟ کاش یه معرفی از شخصیت های حنظله میذاشتی #موتوری
-
ببین فعلا درحال حاضر تیم حنظله شامل یه تیم ایرانی یعنی مهدی آرش و کیانه
یه تیم یمنی که از محمد ، عبدالرحمان، ابوالقاسم و علی تشکیل میشه
یه تیم لندنی شامل الیزابت (مریم)، اندرسون، دیوید
تیم استرالیایی شامل میسون و لورن که خواهر و برادرن
یه برزیلی به اسم ریو
یه چینی به اسم جینگ پی یونگ و سباستین از اسپانیا
اگه خودمم قاطی نکنم ومثل الیزابت یه کاراکتر در طول داستان تبدیل نشه به یکی دیگه فعلا با همینا پیش میریم 🤣
برای راحت بودن تون واسه خوندن هر پارت حتما با گفتن اسم شخصیت ها اینکه از کجا میان هم، گفته میشه
علی نگاهی به اندرسون که هنوز خواب بود کرد و شانه اش را تکان داد و به انگلیسی گفت بلندشو نمازصبح بخون
اندرسون با چشم های نیمه باز به علی نگاه کرد و با لهجه ی غلیظ بریتیشی که داشت گفت چرا سرصبحی مسلحی؟
علی با قیافه ی گیج شده ای کمی پلک زد و انگلیسی گفت مسلح؟
اندرسون غلتی زد و گفت اره اون خنجر رو میگم که توی کمرته!
علی تک خنده ای کرد و چون حواسش پرت شده بود عربی گفت جنبیه رو میگی؟
اندرسون سرش را از روی بالشتش بلند کرد و گفت چی؟
علی بازهم مشغول خندیدن بود و به عربی به محمدی که اصلا در باغ نبود گفت به جنبیه ام میگه سلاح
اندرسون دست به سینه روی تشکش نشست و منتظر ماند تا علی به او توضیحی بدهد
به جای علی که هنوز مشغول خندیدن بود ابوالقاسم، که با حرف هایشان بیدار شده بود، به پهلو چرخید و رو به آنها به انگلیسی گفت این یه خنجر ساده اس، که بهش میگن جنبیه، همه مون توی کمربندمون داریمش خمیازه ای کشید و گفت اگه بیای یمن، همه جا میتونی پیداش کنی...
علی هم، انگلیسی گفت اینکه به جنبیه بگی سلاح، مثل اونا میشی که به حمله ی سسلحانه، گفتن عملیات مسلحانه!
اندرسون که گیج شده بود گفت یعنی انقدر جنبیه داشتن واسه یمنیا معمولیه؟
علی شانه بالا انداخت و گفت یه چیز کاربردیه تو زندگی روزمره ، دیگه چه میشه کرد؟
ابوالقاسم ، عربی به علی گفت الان بچه رو میترسونی، فکر میکنه ما یه مشت قمه کشیم! بعد او هم روی تشک نشست و انگلیسی به اندرسون گفت ببین جنبیه داشتن توی فرهنگ یمن، دقیقا مثل این میمونه که مردای لندنی، کروات و کت وشلوار بپوشن
اندرسون که کم کم دوزاری اش می افتاد، خندید و گفت خیلی جالب به نظر میاد، دارم فکر میکنم ماموریت مشترک مون که تموم بشه، بدزدمش!
علی ان را از کمربندش خارج کرد و به دست اندرسون داد و گفت نمیخواد زحمت بکشی، بگیر مال تو، منم از محمد رو میدزدم
عبدالرحمان که با سروصداهایشان به بحث شان پیوسته بود ، انگلیسی ، گفت اگه میخوای بدزدی از محمد رو بدزد، مال اون کندوره ،یه جورایی پادشاه خنجر های یمنی محسوب میشه...
علی روی شانه ی اندرسون زد و گفت بهش محل نده، میتونی مال منو برداری
اندرسون با خنده گفت که بتونی از محمد رو صاحب بشی؟
محمد که از ناکجا ظاهر شده بود با لگد ارامی به پهلوی علی زد و گفت انقدر اندرسون رو به حرف نگیر، نمازش از اول وقت میگذره...
علی دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا اورد و گفت من کی باشم که از رفتن اندرسون به عرش الهی جلو گیری کنم ؟
محمد سری به تاسف تکان داد و گفت کم نمک بریز سر صبحی
#حنظلهcore
#پارت۸
#پیام_شما
https://eitaa.com/mrxcollection/1975
واااای کلی خندیدم پای این🤣🤣🤣🤣
#موتوری
-
خوشحالم دوستش داشتی😂❤️
_میدونستی استلا معتاده؟
+چی میگی؟
_معتاد کتاب خوندنه
_اینجوری بخوای حساب کنی خودتم معتاد غذا خوردنی...
#مجموعه_آقای_ایکس
#خون_طلایی
@mrxcollection
بعد از اینکه صبحانه شان را خوردند ، عبدالرحمان و ابوالقاسم سر پروژه ی خودشان برگشتند وسه نفر و نصفی، ماندند که برای عملیات میدانی اماده شوند
محمد، علی را نیروی کامل حساب نمیکرد، دلیلش هم به خودش ربط داشت!
علی، دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت میدونی که من پروژه ای رو دستم نیست و میتونم کمک بدم
محمد سرتکان داد و گفت بله متاسفانه
علی، چشم هایش را ریز کرد و گفت شک ندارم منو خودتون باهم رو ، سه تا و نصفی حساب کردی نه؟
محمد نگاهش را از نگاه های خصمانه ی علی گرفت و گفت نه بابا فکر بد به سرت نزنه، اتفاقا من دیدم تو رو بیارم تو گروه، میتونیم 4 تا و نصفی به حساب بیایم
علی اهی کشید و گفت بیخیال نصفی بودن من نمیشی نه؟ حتما یا باید نصفی باشم یا یکی و نصفی؟
ریو به انگلیسی به اندرسون گفت سر در میاری این دوتا چی دارن بلغور میکنن؟
اندرسون که از تمرکز اخم هایش در هم شده بود گفت یه چیزایی دستگیرم میشه ولی...
علی که قیافه های گیج شده ی انها را دید سینه جلو داد و انگلیسی گفت من توی یکی از عملیات های میدانی ، مجروح شدم بعد سری به تاسف برای محمد تکان داد و گفت واسه همین این بشر هروقت میخواد بشماره، من رو نصفی حساب میکنه...
محمد که دید هردوی انها از اقدامات جنگاورانه ی علی، متاثر شده اند، انگلیسی گفت انگشت کوچیکه ی پای چپش کنده شده ، نمیخواد ازش تو ذهن تون قهرمان جنگی بسازید...
علی نگاه خصمانه اش را به اندرسون و ریو که از شدت خنده روی پا بند نبودند، برگرداند و گفت کوفت! میدونید یه انگشت چقدر مهمه ؟
محمد سر تکان داد و گفت اره بابا اصلا واسه همین انگشت کوچیکی که در راه اسلام فدا کردی، اسمت میاد کنار جانبازان صدر اسلام، که در جوار پیامبر میجنگیدند
بعد قبل از اینکه علی چرت دیگری بپراند ، جدی شد و انگلیسی گفت: مهمانان عزیز و گرامی از اینکه در خانه ی محقرانه مان در خدمت تونیم، بسیار خرسندیم دیشب همگی خسته بودید نتونستم خوش آمد بگم، امیدوارم که این ماموریت برامون دستاورد زیادی داشته باشه
ریو با ابروهای بالا رفته پرتغالی چیزی زیر لب گفت
علی سرش را کج کرد و انگلیسی گفت این دیگه چه زبانی بود ؟!
ریو دستش را توی هوا تکان داد و انگار که از اینکه از دهانش در رفته، خودش هم تعجب کرده باشد، انگلیسی گفت پرتغالی ، زبان رسمی برزیله !
اندرسون سر تکان داد و گفت خوشم میاد توی حنظله تنوع فرهنگی مون، از تعداد ذرات مولوکولی هوا هم بیشتره...
محمد انگلیسی گفت یه حسی بهم میگه به پرتغالی فحش دادی ولی نمیتونم ثابت کنم
ریو شانه بالا انداخت و گفت پرتغالی یاد بگیر!
محمد خندید، بعد گفت و همونطور که میدونید تعقیب میدانی به عهده ی تیم ماست
ریو با جدیت سر تکان داد و گفت من تمرکزم وقتی تنهایی تعقیب کنم بیشتر میشه، اگه موافق باشی، با موتور میرم
محمد به اندرسون گفت ماشین و دوچرخه میمونه به نظرم ماشین رو برداری تا اگه برای چک کردن گواهینامه نگه ات داشتن عذر موجه داشته باشی
اندرسون لایک نشان داد وگفت یه توریست از همه جا بی خبر که توی کشور غریب گم شده
محمد نگاهش را به علی داد و گفت در نهایت میمونه ما دوتا که یکی باید با اون یکی موتور بیاد اون یکی هم...
علی دستش را به نشانه ی سنگ کاغذ قیچی بالا برد
محمد کمی نگاهش کرد و بعد اوهم دستش را مشت کرد و با سه حرکت ، محمد بود که مثل همیشه برنده میشد و علی باید با دوچرخه میرفت...
#حنظلهcore
#پارت۹