eitaa logo
آقای ایکس
312 دنبال‌کننده
83 عکس
128 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 🇮🇷 خون طلاییvip: https://eitaa.com/mrxcollection/4587 ناشناس مون https://eitaa.com/mrxcollection/1457 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
آلبرت به دوتا چیز آلرژی داشت: بی نظمی و خوابیدن های مکس... @mrxcollection
آدرین به درست و غلط بودن حرفش اهمیت نمیداد، فقط میخواست یه چیز گفته باشه... @mrxcollection
چه جوری به ترست غلبه میکنی وقتی بزرگترین ترست خودتی؟ @mrxcollection
نیلو نمیذاره بخوابم بچه ها کمک
در ورودی پیست اتومبیل رانی خوابگاه، ایستاده بودند. آلما شش ماشین جداگانه آماده کرده بود؛ لورا با بی میلی به آلما که دست به سینه به اولین ماشین تکیه داده بود، خیره بود. بقیه بچه ها هم مثل همیشه شق و رق ایستاده بودند و متمرکز، تا انتظاراتش را برآورده کنند... آلما یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت: بعد از یه هفته تئوری کارکردن دیگه باید بتونید ماشین برونید... کسی حرف نزد، نمی‌دانستند منتظر جواب است یا اگر جواب دهند، قرار است تنبیه شوند. برای همین وقتی دیدند انگار چند ثانیه ای است که سکوت کرده و منتظر پاسخ است،با تردید ، بله قربان ، گفتند آلما سری تکان داد و آنها از اینکه اینبار در پیش بینی رفتار آلما اشتباه نکرده اند و قرار نیست، ساعتهای طولانی، زیر تنبیه های جسمی سنگین، از حال بروند نفس راحت کشیدند... الکس، اولین نفری بود که با اعتماد به نفس کامل در ماشین را باز کرد و نشست. بچه ها کمی تردید کردند، الکس شیشه را پایین داد و یک دستش را روی لبه ی پنجره گذاشت. جسیکا و جنی همزمان چشم در حدقه چرخاندند. لورا ، مارنی و استلا منتظر بودند تا شاید، الکس نکته ای چیزی ، برایشان داشته باشد، اما او فقط از توی آینه ی جلوی ماشین، نگاهی به آنها کرد و بعد، در کثری از ثانیه تنها چیزی که از او و ماشینش مانده بود، دود اگزوزش بود. لورا تا خواست از استلا بپرسد باید چه خاکی بر سر بریزند، با شنیدن صدای وحشتناکی، به‌ عقب برگشت و با دیدن ماشین الکس که مستقیم توی دیوار خورده بود و از کاپوتش دود بلند میشد ، مات شده به آن، که حالا در شعله های آتش ، غرق شده بود خیره ماند و با شنیدن صدای ریز ریز خندیدن جنی به سمتش برگشت و دید جسیکا هم با لپ های باد شده، سعی میکند خنده اش را خفه کند و همان موقع آلما را دید که با عصبانیت به سمت ماشین الکس می‌رود... الکس از پنجره ی ماشین بیرون خزید و همانطور که نفس نفس میزد، پهلویش که احتمالا سوراخ شده بود را فشرد. سرش را بالا اورد و با دیدن قیافه ی خصمانه ی الما و دست به سینه شدنش، شانه بالا انداخت و گفت: چیه ؟ انتظار نداشتی که یه شبه ماشین باز بشم؟! آلما کمی به آن چهره ای که با وجود سیاه شدن از دود آتش، هنوز هم خیره سرانه به او زل زده بود، نگاه کرد و بعد داد زد : یه ماشین جدید بیارید!
بچه هاااااا
هللللپ
😭😭😭😭
هر دفعه که از نحوه فیلم دیدن فرسیا میشنوم حالم بد میشهههه
بعد تازه بدمم میاد بشینه کنارم فیلم ببینهه