هدایت شده از گذرزمان
بنظرم شروع کتاب آدما هارو جذب خودش میکنه
دیدید توی فیلم ها اول قسمتی از اینده رو قرار میدن بعد بک میزنن به گذشته و ادامه ی فیلم
ماهم تو نویسندگی میتونیم پرش زمانی و برگشت به حال رو داشته باشیم ژانرش ترجیحا یا جنایی و یا عاشقانه میتونه آدما رو جذب کنه
مثلا ژانر جنایی هست اول راجب یه مکان پر خون جنازه و... بعد بر میگردیم گذشته که چه اتفاقی افتاده بعد میرم زمان حال
شرمندم اظهار نظر کردم پیش نویسنده ی بزرگواری مثل شما واینکه امید وارم منظورمو رسونده باشم.
سورنا طبق این گزاره که میگفت تو رویای کس دیگه ای گیر نیوفتین عمل کرده بود
ولی خودش هم خوب میدونست آدمهای بینهایت زیادی رو توی رویای خودش گیر انداخته
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
جاسپر عاشق این بود که با داداش دوقلوش لباس ست بپوشه
ولی چطوری آدم میتونه تحمل کنه بیست و چهار ساعت کت و شلوار بپوشه؟
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
آقای ایکس
سلام به همه ی نویسنده ها، خواننده ها و ایده پردازهایی که متفاوت بودن رو از شخصیت های خیالی کتاب ها ب
سلام به همهی عزیزان و خواننده های محترم آقای ایکس 💘
با توجه به استقبالی که از چالشی که گذاشته بودیم کردید و با وجود اینکه فکر نمیکردیم خیلی مورد توجه قرار گرفت🥲
خواستیم تشکری داشته باشیم از همه ی عزیزانی که مشارکت کردند و باعث شدن با خواننده های مختلف و نظرات شون و همچنین نویسنده های فوقالعاده ای آشنا بشیم 🫶🩷
حتما تلاش میکنیم از تجربه هاو پیشنهادات جالبی که دادید به بهترین نحو استفاده کنیم✨
طی یه حرکت انتحاری بعد از اینکه هربار نیلو از اقدامات و کارهای خفن گروه حنظله برام میفرستاد و هردومون اکلیلی میشدیم
تصمیم گرفتم یه بخش اضافه کنم که شامل تصور خیالی ای میشه که از گروه حنظله و کارهاشون دارم
اسم این بخش رو #حنظلهcore میذارم🤣
فرسیا^^
پ.ن: برای آشنایی بیشتر با گروه هکری حنظله:
https://eitaa.com/masaf/172373
https://eitaa.com/masaf/172054
https://eitaa.com/masaf/171453
https://eitaa.com/masaf/171155
https://eitaa.com/masaf/170804
https://eitaa.com/masaf/173869
مهدی مشتی چیپس برداشت و توی دهانش ریخت، بعد با خرچ خرچ مشغول جویدن شان شد.
همزمان صفحه ی آیپدش را اسکرول میکرد و با دیدن خبر هدف قرار گرفتن فولاد مبارکه ی اصفهان، چیپسی توی گلویش پرید و به سرفه افتاد
آرش کمی نگاهش کرد که درحال بال بال زدن بود و داشت کم کم سیاه میشد، بعد با یک دست، توی کمرش کوبید و گفت خفه نشی!
مهدی نفس عمیقی کشید و بعد تک سرفه ای کرد و با صدای دو رگه شده ای گفت یه وقت به خودت زحمت ندی!
آرش شانه بالا انداخت و گفت خوبه کیان نبود بشنوه ملچ ملوچت رو، وگرنه نه میذاشت من نجاتت بدم نه خودش دست به کار میشد
مهدی آیپد را به سمتش برگرداند و گفت کِی رفت از اتاق بیرون؟
آرش نگاهش را از لپ تاپی که جلویش باز بود گرفت و به آیپد خیره شد و بعد گفت یه نیم ساعتی هست رفته، باید کم کم پیداش بشه
نگاهش را از آیپد به مهدی داد و گفت فولاد؟
مهدی با پوزخندی که روی صورتش شکل میگرفت به کیان که تازه وارد اتاق شده بود نگاه کرد و گفت فولاد.
کیان با ابروهای بالا رفته ای به ان دوتا که فولاد فولاد راه انداخته بودند، خیره شد و سینی چایی که ریخته بود را روی زمین گذاشت و گفت سرگرمی جدید پیدا کردید؟
مهدی با نیش باز شده ای گفت انگار دیگه وقتشه اقا کیان رو بفرستیم خونه بخت
کیان خنده ای کرد و گفت من که خیلی وقته خونه بختم، شما اینورا پیداتون نیست
آرش پس کله ای به مهدی زد و گفت مگه همسن توئه باهاش شوخی میکنی دلقک؟
مهدی آخی گفت و دکمه ی اتصال را روی لپ تاپ آرش فشار داد و اتصال برقرار شد
آرش پس گردنی دیگری نصیبش کرد و گفت لپ تاپ مثل ناموس ادم میمونه مردک واسچی دست میزنی به لپ تاپ من؟
ایزابل از ان طرف خط به انگلیسی اعتراض کرد : فارسی حرف نزنید!
ادامه دارد...
#حنظلهcore
#پارت۱
مهدی زیر لب به آرش گفت آدم باش، دختر مردم رو میترسونی بعد با لبخند بزرگی به انگلیسی سلام کرد و گفت مگه شروع نکرده بودی فارسی یاد بگیری ؟
ایزابل روسری اش را محکم تر کرد و او هم به انگلیسی گفت توی لندن پیدا کردن کسی که زبان مادریش فارسی باشه سخته، همه ی کانال های یوتیوب رو هم گشتم، دیگه نمیدونم چه جوری باید بیشتر زبون محلی تون رو یاد بگیرم
سباستین که تازه به میتینگ پیوسته بود با خنده گفت نمیخواد زحمت بکشی مریم ، ایران کشور بزرگیه هر شهرش برای خودش یه زبون محلی داره، با دست به مهدی، آرش و کیان هم سلام کرد و انگلیسی ادامه داد : منم توی اسپانیا دنبال یه جایی که بتونم بیشتر با فرهنگ ایران آشنا بشم گشتم ولی چیزای خفنی پیدا نکردم!
مهدی توی حرفش پرید و به ایزابل گفت اگه مشکلی داشتی توی یادگیری زبان فارسی میتونی به من...
آرش توی پهلویش کوبید و کیان لپ تاپ را از جلویش برداشت و با خنده گفت: دیگه بسه
آرش همانطور که داشت با گرفتن دست و پای مهدی و بستن دهنش سعی میکرد نگذارد صدایش به ایزابل برسد به فارسی گفت اگه راست میگی به سباستین کمک کن
مهدی با خنده گفت معلومه که بهش کمک میکنم سباستین برادر دینی منه
آرش لب هایش را بهم فشرد تا به او نخندد و پررو تر شود، بعد گفت پس مریم هم خواهر دینیته، حیا کن.
مهدی نچ نچی کرد و گفت من و مریم کجاش شبیه خواهر و برادرهاییم؟ با اون چشم های آبیش بیشتر شبیه نامزد آینده ی منه
ایزابل سعی کرد از پشت تصویر کیان که نسبتا کل صفحه را پوشانده بود بفهمد آن پشت چه خبر است و کنجکاوانه پرسید: اون دوتا دارن چی میگن؟ من معنی کلمه نامزد رو میدونم و بلدم کجا به کار میره.
کیان با خنده گفت بیخیال شو مریم اون دوتا چرت و پرت زیاد میگن بعد با سر به آنها اشاره کرد و آرش و مهدی با دیدن قیافه ی جدی شده اش به سمت او رفتند.
محمد و جینگ پی یونگ همزمان وارد میتینگ شدند و به همه سلام کردند.
محمد با دیدن نفس نفس زدن های مهدی و آرش گفت این بار ماجرا چیه؟
سباستین خندید و جواب داد مثل همیشه
محمد نگاهش به ایزابل که اسمش را بعد از مسلمان شدنش به مریم تغییر داده بود کرد و گفت اگه خواستی کتک شون بزنی میتونی به من بگی قول میدم خودم رو دو سه روزه از یمن میذارم ایران و حال شونو میگیرم.
#حنظلهcore
#پارت۲
-راشا چرا هر دفعه با آرکا دعوات میشه؟
+منظورت چیه؟ مگه تا حالا دیدی اون پوزخند منحوس رو لباش نباشه؟؟
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
مریم سر تکان داد و گفت خب بریم سراغ بحث اصلی مون.
یونگ سر تکان داد و گفت احتمالا شما هم مثل من بدونید هدف مشروع بعدی مون چیه، مکثی کرد و گفت ستون فقرات زیرساخت اقتصادی و صنعتی خلیج فارس.
همگی سر تکان دادند و کیان گفت خیلی خب پس شروع میکنیم
محمد با لبخندی که کش امده بود لایک نشان داد و گفت بزن بریم دهن غول های فولاد رو سرویس کنیم
مریم هم سر تکان داد و گفت "فولات" و "sulb" باید با قله های اوج خداحافظی کنن.
یونگ قولنج دست هایش را شکاند و گفت عربستان هم این چند روز خیلی از حد گذرونده بود، دیگه وقتش بود که یه درسی بهش بدیم
سباستین گفت بحرین و عربستان هدف های ساده ای به نظر میرسن ، نگاهش را به محمد داد و گفت آماده ای ؟
آرش داد زد منم میام
مهدی با تمسخر گفت اونا با بچه ها بازی نمیکنن!
یونگ آهی کشید و گفت شما دوتا از دوئل گذاشتن خسته نشدید؟
آرش گفت یونگ بیا من و تو هم دوئل بذاریم
اما یونگ خیلی وقت بود که ارتباطش را قطع کرده بود و رفته بود.
مریم هم شانه بالا انداخت و به کیان گفت اینا رو به شما میسپارم دیگه...
کیان با قیافه ی متأثر سر تکان داد و خداحافظی کرد، حالا او مانده بود و دوئل سباستین و محمد که مثل همیشه میدانست تا روزها بعد باید دعوا صاف کند و به آنها تأکید کند که، هردو هکر های ماهری اند و مهم نیست کی توانسته توی نیم ساعت غول فولاد سازی بحرین را از بین ببرد...
#حنظلهcore
#پارت۳
دوستان سلام
با وجود لفت های زیادی که داشتیم از اونجایی که شیفته ی حنظله ایم اهمیتی نمیدهیم و حنظله core رو ادامه میدیم 🤣🙏🏻
رز از ورزش های توپی خوشش میومد، چون میتونست بدون اینکه زحمت بکشه و از جاش بلند بشه ، باهاش تو صورت آسا یه بادمجون بکاره!
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection