همچی از امروز شروع شد دقیقا ساعت ۵ عصر با یه تماس:) نمی دونم شاید منتظر بودم یکی بهم یاد آوری کنه من میتونم من هنوز آدم خوبی هستم من هنوز بدردبخور هستم من میتونم برای آرزو هایی که گوشه زهنم خاک میخوره تلاش کنم مهم نیست که به همه ی این آرزوها میرسم یانه مهم اینه که ۳۰ سال یا ۴۰ سال بعد حصرت اینو نمیخورم که کاشکی حداقل تلاشم رو میکردم
این تماس باعث شد بفهم این که بخوام از جامعه و آدم ها فاصله بگریم کار درستی نیست درسته که گذشته خیلی درد ناکی داشتم ولی این باعث نمیشه خودم برای خودم آینده درد ناک و بدرد نخوری بسازم
آره شاید نتونم بکسی دیگه اعتماد کنم و به قلبم راه بدمش ولی این نباید باعث بشه من یادم بره یک انسان هستم و به جامعه نیاز دارم
آره خیلی باید تلاش کنم از خیلی چیز هام باید تو این مسیر بگزرم خیلی جاها هم قرار شکست بخورم ولی باید دباره پاشم یاعلی بگم و شروع کنم
برای این که خوانوادم بهم افتخار کنن بخاطر این که رفيقم از این که رفیقی موفق دار خوشحال بشه به خاطر خودم
و بخاطر این که دشمن هام وقتی میخوان منو نگاه کنن مجبور بشن انقدر سرشون رو بالا بیارن که کلاه از سرشون بیوفته :)
هیچ وقت این آدم و تماسی که باعث شد من دوباره شروع کنم رو یادم نمیره :)))
نامه ایی به خودم
بسمـ الـلـهـ الـرحمنـ الـرحیمـ️ شروع ۱۴۰۴/۱۲/۳