اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت و اگر زنده ماندی و یک روزی بی من در خانهات چای خوردی، برای کودکت تعریف کن که این روزها چقدر امیدوار ماندن، بزرگ و دشوار بود.
گفت: «خانهها در غیاب ساکنانشان متروک میشوند.»
سپس به قلبش اشاره کرد...
تو خیال کردی زخمیِ عشقام و خواهم مُرد!
زخم تو نیز عزیز بود؛
سبز شد، در جان ریشه داد…
گفتم که بدانید، من تجربه کردم، به همین قبله چاخان بود!
حُسنش همه گفتند و منِ سر به هوا را
آگاه نکردند به شرّی که در آن بود . .
ویروس خطرناکتر از عشق ندیدم
یک قاتل بالفطره اگر بود، همان بود!
هی ریشه زد ُ ریشه زد ُ ریشه کنم کرد؛
این تودهی بدخیم گمانم سرطان بود..
معشوقهی آفتابگردون؛
ما مهاجریم ؛ از غمی به غمِ دیگر .
چارلی چاپلین میگه خوشبختی فاصله یک غم تا غم(بدبختی) دیگرِ
و این خوشبختی دقیقا همون مهاجرتِ، همون کسبِ تجربه های جدیدِ، همون فرصتِ دیدن ها و شکست ها و موفقیت هاست که خیلی از ماها چون تویِ غمِ گذشته غرق شدیم نمی بینیمش، سر افکنده از غم، مسیرِ خوشبختیِ مهاجرت رو نمی بینم
به مسیر توجه کنید، به جای خرگوش تیزپا لاکپشتِ پیر باشین با دقت ببینید، زندگی ما به اندازه کافی سریع میگذره.
معشوقهی آفتابگردون؛
امسال مدرسه داره خوش میگذره چون با یگانه باهم کتاب خوندیم✅ با هم بستنی یخی خوردیم ✅ باهم در ملأعام
دوتایی با یگانه با یه اکیپِ دیگه دعوا کردیم✅
معشوقهی آفتابگردون؛
دوتایی با یگانه با یه اکیپِ دیگه دعوا کردیم✅
رفتیم برایِ و به بهونه پیدا کردنِ پوستر انبارِ مدرسه که مثلِ یه جعبه بزرگ میمونه رو ویران کردیم✅