مهرِ غم به لبانم خورده، چشمانم میخندند و دلم خون گریه میکند.
#مننوشته
قطعا اگر این روزا میخواستم خودم رو در قالب کلمه ای تعریف کنم اون کلمه "خستگی" بود. انگار توی این جغرافیا بهدنیا اومدن تاوانی داشته که فقط سر داره و مشخص نیست تهش کی فرا میرسه. آسمون رو نگاه میکنم و امیدوارم اگه زمین ازمون گریزان و دل چرکینه که اینجوری داره باهامون تا میکنه حداقل آسمون یادش نره ما همون آدمایی هستیم که هرشب قبل خواب به ماه نگاه میکنیم و کلاف رویاها و آرزوهامون رو میبافیم؛ ما همونایی هستیم که ادامه میدن حتی اگه ندونن چرا. به امید اینکه یه روزی یه جایی شکوفهای بزنه وسط این زمستون سرد قلب هامون.
در نقطهای در زندگی هستم که بمانم، بروم، بنویسم، بگویم یا بمیرم، برایم فرقی ندارد.
#آباندخت.