و گفت: عصبانی بودم اما عاشق هم بودم. عصبانی بودم اما هنوز در دلم برای او جایی محکم و استوار وجود داشت. عصبانی بودم اما او عزیز قلب من بود. عزیزی که حذف نمیشد. عزیزی که عزیزش نبودم.
من میتوانستم به تنهایی از پس زندگی بربیایم،
قادر بودم اندوهم را با شانه های ظریفم به
دوش بکشم اما میخواستم وقتی اشکهایم
گونهام را خیس میکند دستی به غیر از
دستان سردم شبنم پلکهایم را بگیرند.
هدایت شده از سیدِآبی .
-قوی بودن خسته ، گوشه گیر و بی حوصله ام کرده است...