eitaa logo
امتداد
926 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیم به سردار شهید غلامرضا سلیمانی در ساحل چشمان ُسرخش بُغض باران داشت در سینه اش آرامشی از جنس طوفان داشت آتشفشان در پیش پای صبر او ُافتاد مردی که در کُنج دلش صد داغِ پنهان داشت داغ "درختِ طَیّبه" در پیش چشمش بود مردی که در دل داغ طفلان دبستان داشت او دید داغ غّزه را غم رو غم انباشت داغی همانند ُبلندی های جولان داشت ذکر لبان شرقی اش "والتّین والزّیتون" ُکنج دلش جغرافیای ُسرخ لبنان داشت نامش سُلیمانی، بُزرگ اندیش چون سَلمان در دل غمی اندازه مُلک سلیمان داشت طرح دلش جغرافیای سبز ایران بود در لوح جانش نقشه زیبای ایران داشت بود از غلامان رضا جان، جَلد مشهد بود مثل کبوتر عزم سلطان خراسان داشت مثل کبوتر می شد و سمت حرم می رفت وقت پریدن در دلش شوق فراوان داشت راز "اَشدّا علی الکُفّار" بود این مرد خصمِ ستم بود و به راه عشق ایمان داشت بر روی چشمش داشت شمشیری از ابرویش در کف کمان آرش و تیری زِ مژگان داشت لرزید از خشمش تنِ حیفا و تل آویو اخطار بر صهبونیان از قلب تهران داشت در پیش رویش لشکری از دیو و شیطان بود در پشت سر جُرثومه های دیو و شیطان داشت روی لبش "هَیهات منّ الذّلّه" جاری بود خون حُسینی در رَگ این مرد جریان داشت همسنگر سردار دلها بود این سردار سرتابه پایش عطر و بوی مرد کرمان داشت عطرش بهاری طرح لبخندش بهاری بود مردی که با عشقش قراری در زمستان داشت یک عمر جانش بی قرار از داغ یاران بود سمت خدا پر زد قراری با شهیدان داشت مرد مُجاهد در دل میدان به خون غلتید وقت شهادت جلوه ای از مرد میدان داشت تسبیح سرخ اشک هایش گرم تسبیحات روی لبان زخمی اش آیات قرآن داشت شد در دل میدان شهید و مرد میدان بود در روز تشییعش شکوهی در خیابان داشت شاعر میان خیل جمعیّت پُر از تب شد داغی نشسته بردلش نظمی پریشان داشت 📍زنجان ✍ ناصر دوستی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آزمون همراه یکی از اقوام رفته بودیم تجمع شبانه. آخرهای مراسم بود که نگاهمان به عده‌ای افتاد که دور یک نفر جمع شده بودند. گویا یک خانم از حال رفته بود. بین جمعیت که بیشترشان خانم بودند، مرد جوانی را دیدم که عید سال گذشته در مسجد جامع سرایان با او آشنا شده بودم. جمعیت دور زن چندان مضطرب به نظر نمی آمدند و برای همین حس کردیم مشکل خاصی نیست. مراسم ادامه داشت... رسیدیم به دعای فرج آخرهای مراسم. هنوز جمعیت دور آن زن را گرفته بود. با وجودی که دلم می‌خواست از ماجرا سر درآورم ولی با خودم گفتم احتمالا از اقوام یکی از آن‌هاست. شاید فامیل همان مرد جوان. دعا به الغوث الغوث آخرش رسیده بود که شنیدیم می‌گویند زن اصلا تکان نمی‌خورد. همراه پسردایی‌ام رفتیم جلو و او که قد بلندتری داشت دستش را روی شانه‌ي مرد گذاشت و پرسید «چی شده؟» مرد که گویا تحت فشار شرایط کمی عصبی شده بود، گفت «یکی دارد اینجا می‌میرد، آن وقت ملت دارند شعار می‌دهند! رها کنید دیگر این میدان را!» هم نگران شدم و هم از حرفش جا خوردم. چند لحظه بعد در حالی که به خانمی اشاره می‌کرد ادامه داد: «ایشان هم که نیروی هلال احمر است، اما کاری نمی‌کند». آن خانم به دفاع از خود پاسخ داد: «ما اینجا نمی‌توانیم کاری بکنیم! داوطلبانه آمده‌ایم و تجهیزات نداریم.» بیشتر نگران شدم. از جمعیت دور زن بیهوش پرسیدم: «به اورژانس اطلاع دادید؟» -تماس گرفتیم. اما هنوز نرسیدند... گفتند جمعیت مانع حرکت است. تازه توانستم تا حدی به مرد جوان حق بدهم. رفتم سراغ بچه‌های جبهه‌ی انقلاب. یکی از مسئولین را دیدم که گرم صحبت بود و جوابم را نمی‌داد. فایده‌ای نداشت... باید خودم فکری می‌‌کردم. ۱۱۵ را گرفتم: «سلام، از میدان اجتماعات شهید رئیسی تماس می‌گیرم. یه خانمی از حال رفته و روی زمین افتاده...» - بله اطلاع داده بودند. الآن همکاران من در حاشیه میدان هستند. ولی نمی‌دانند آن خانم کجاست! خانم اپراتور شد واسط من و همکارانش و با کمی بالا پایین کردن آدرس‌ و کمک گرفتن از موقعیت موکب‌ها، توانستم پیدایشان کنم. البته که سفیدی ماشین اورژانس هم راهنمای خوبی بود. رفتم سراغ راننده و پرستار. داشتم توضیح می‌دادم برای کار فلان مریض آمده‌ام که گفت: «بیمار را بیاورید اینجا». با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد: «به کمک بچه های هلال احمر!» اضطراب آن لحظات اجازه نمی‌داد درست فکر کنم. داشتم به سمت موقعیت اولیه برمی‌گشتم که پسردایی‌ام رسید. او که آرام‌تر بود با پرستار صحبت کرد و شرایط را توضیح داد. اینکه برانکار لازم است و نداریم! همین‌طور که پرستار همراه پسردایی‌ام به طرف بیمار می‌رفتند، به ذهنم رسید که راننده را برای ورود به میدان راهنمایی کنم. هنوز جمعیت داخل میدان زیاد بود و صدای شعار فضای شب را پر کرده بود. به راننده گفتم «آژیرت را روشن کن. کمک می‌کنم از میدون رد شی.» گفت: «نگران نباش. احتمالا فشارش افتاده. سربازها هم توی خدمت اینجوری می‌شن». در ذهنم مسیر را چک می‌کردم. وسط راه رسیدیم به قسمتی که ورود ممنوع بود. ولی نیروهای پلیس متوجه موقعیت شدند و راه را باز کردند. حالا نوبت رد شدن از خان بعدی بود. درب اتوماتیک ورودی میدان تجمعات. پیاده شدم و داشتم فکر می‌کردم مسئولش را چه‌طور پیدا کنم که دیدم درب در حال باز شدن است. خوشحال شدم. احساس کردم خدا دارد یکی یکی سنگ‌ها را از سر راه برمی‌دارد. جمعیت را به حاشیه‌ی راه هدایت کردم تا بالاخره راننده توانست در بهترین موقعیت نسبت به مریض پارک کند. کناری ایستادم و نگاه ‌کردم. مریض خیلی جوان‌تر از تصورم بود. دختری نوجوان با سرِ باز و مانتویی سیاه و بلند. راننده به کمک پرستار رفت. بیمار را سوار برانکار کردند و داخل ماشین فرستادند. دیگر خیالم راحت شده بود. نقطه‌ی پایان ده دقیقه‌ي پر تپ و تاب گذاشته شد و خنده‌ای با چاشنی اضطراب به لبم نشست. داشتم در ذهنم به مرور اتفاقات می‌پرداختم که دوباره نگاهم به مرد جوان افتاد. قصه از آنجا شروع شده بود. پیشش رفتم و گفتم «دیدید حل می‌شود؟ کافی بود همان اول به جای بحث کمی پی‌اش را می‌گرفتید.» حالا او جا خورده بود. تقریبا منکر ماجرا و برخورد نامناسب اولیه‌اش ‌شد و در حالی که زیر لب غر می‌زد از ما دور شد... حالا که همه چیز تمام شده بود به این فکر می‌کردم که ما آدم‌ها گاهی فقط بحث بیهوده می‌کنیم و به شرایط موجود غر می‌زنیم. غافل از اینکه شاید اولین قدم مفید را باید خودمان برداریم! و فرقی نمی‌کند در چه موقعیتی باشیم؛ نیروی هلال احمر یا پلیس یا فقط یک رهگذر ساده... اصلا شاید همین موقعیت‌های کوچک آزمون‌های ما باشند ✍ نعمتی نیا 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
522280662786776835_1074589382236880.mp3
زمان: حجم: 5.2M
🎙 یکتا سلیمانی 📍کردستان ✍ فاطمه احمدی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شعر وشرف وشعور وغیرت رامت آزاد شد آنکه شد در دامت سید علی حسینی خامنه ای احساس غرور میکنم با نامت 📍چهارمحال و بختیاری ✍ میعادعلیجانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دنیا... در میان هیاهوی قدرت‌ها، خشم سلاح‌ها و غرور‌های زخمی. جایی هست که بچه هایمان پناه بگیرند؟ مگر توچقدر شلوغ شده‌ای که صدای بچه‌ها را نمی‌شنوی؟ دنیا، صدایم را برایش ببر: لعنتی شلیک نکن دبستانی‌ها هنوز معنای دشمنی را نمی‌دانند. آنها برای هیچ جنگی به دنیا نیامده‌اند. با مشت‌های کوچک و کیف‌های رنگی آمده‌اند تا تورا یاد بگیرند، نه خشونتش را. حالاجواب زندگی نزیسته‌ی بچه‌ها را چه کسی می‌دهد؟ بچه‌هایی که حتی نام آینده‌شان را هم بلد نبودند. آینده‌ای که قرار بود در صفحه‌های سفید دفتر مشقشان آرام‌آرام شکل بگیرد. دنیا کجای زمین امن است وقتی مدرسه‌ها ناامنند؟ وقتی سقف کلاس، رویا‌ها را همراه خودش دفن می‌کند وقتی تمام مداد‌ها سرخ می‌شوند وقتی نیمکت‌هایی که باید شاهد بزرگ‌شدن باشند. به نامردی شاهد رفتن آنها می‌شوند ✍ فاطمه زهرا سلیمی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید» مجتبی خامنه ای،دادرسی می آید خبرگان دست مریزاد خبر شیرین است سیدی آمده او نخبه ی علم ودین است آمده تا که تسلی جماران باشد میهنم را برکت بخشد وباران باشد خون یاران ثمرش جلوه نور ازلی است عشق ما خامنه ای رحمتی از سوی علی است شب قدر آمده تا نایب مهدی باشد بیرق افراشته در میهن ومنجی باشد بده فرمان که زجان، گوش به فرمان توییم حافظان حرم وپرچم ایران توییم دشمنت دور وخدا حافظ وهمراهت باد مردم شهر ابرکوه همگی یارت باد 📍یزد ✍پروین امیدواری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آهای آیندگان! در روزگاری که خارج از گود ایستاده اید و احوال این روزهای ما را میخوانید، با آرامش و طمأنینه کتاب ما را ورق بزنید، ما برای کلمه به کلمه ی آن رنج ها و آلام زیادی را به دوش کشیده ایم، برای هر سطرش خون ها و جان ها فدا کرده ایم، خودتان را آماده کنید برای اینکه تاب خواندن این سطور را داشته باشید، یقینم بر این است که شما بارها و بارها در لابه لای خطوط، قلبتان برای لحظه ای از تپش خواهد ایستاد، خطوطی که درباره ی مدرسه شجره طیبه نگارش شده، آنجا که درباره ی مجتبی 3روزه نوشته شده، بندی که در یک روز 168 تابوت پاره ی تن مادران میناب را به آغوش کشیده بود، آخ! نوشتن از جسم های تکه تکه شده جانکاه است، باشد که خواندنش را تاب بیاورید و بدانید این روزهای ما غرق ماتم بود، فصل ها را ورق بزنید در بند سوم فصل پنجم آنجا که پیرامون قدرت و صلابت ملت ما در این شرایط نوشته با تمام وجود به ما افتخار کنید که عزادار بودیم اما مثل کوه پابرجا ماندیم، از قدرت نظامی و موشکی مان حتماً خواهید خواند و به ملت ما افتخار خواهید کرد، از روزهایمان که با تشییع جنازه ی شهدایمان میگذرد و شب هایمان در خیابان و میدانهای شهر هم بسیار می خوانید. آری شما آیندگان از ملت ایران و امام ما بسیار خواهید خواند و از ما درس استقامت و رشادت و شجاعت و اتحاد خواهید آموخت. ما اکنون تاریخی را زیست می کنیم که شما فقط روایات و تصاویری از آن خواهید دید و حقیقتا شنیدن کی بود مانند دیدن؛ در فصل پایانی کتاب پیروزی ملت ما را می خوانید و خواهید دانست که ما تا آخرین قطره خونمان جان فدای کشور و نظاممان بودیم و پیروز میدان شدیم ✍ تکتم عبداللهی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
با عشق به خاک وطن و مکتبِ توحید از خود برهان سر کشی ما و منت را ایران، وطن و مهد گرانمایهُ عشق است با مهر وطن جلوه بده زیستنت را کوبنده و بی باک بزن بر دل دشمن با خشم برون کن ز وطن اهرمنت را سرباز سرافراز وطن باش دلاور پرواز بده موشک خیبر شکنت را بر دار علم را و بگو از وطن خویش بر گوش جهان تا برسانی سخنت را دشمن طمع خام به سر دارد و برخیز دریاب وطن را، وطنم را، وطنت را 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
میدان های شهر این شب ها و روزها حال و هوای خاصی دارد... میدان نبرد با میدان شهر... بچه ای که روی ماشین باباش نشسته و با یک بلندگوی کوچک شعار می دهد و پدر و مادرش او را همراهی می کنند☺️ روحانی که با لباس بسیجی و عمامه از همه تشکر می کند و مردم به او احترام می گذارند...☺️ دختری که سعی می کند با دوربین عکاسی لحظه ها را شکار کند...☺️ مسئولینی که در بین مردم جهت بازدید و خدا قوت حضور دارند... مداحی که گوشه ای از میدان با گروهی در حال خواندن دعا هست... ماشین های مختلفی که سیستم های صوت را بسته اند... نمونه های موشک هایی که بر ماشین ها بسته شده است... دختری که پرچم به دست با سلام نظامی گوشه ای از میدان ایستاده... مشاوران عزیزی که رایگان به مردم مشاوره می دهند... گفت و گو های دوستانه مردم در مورد جنگ و قدرت ایران.... نمایشگاه کتاب از بهترین کتاب ها... بساط چای و شولی و آش و پذیرایی... مهربانی و صمیمیت مردم در رانندگی و حوصله زیاد در ترافیک... مردمی که به دنبال پرچم ایران هستند و هر موکب می پرسند.... جوانانی که دور میدان پرچم می زنند... خانمی که پرچم بزرگی به دست گرفته... چقدر زیباست... این شب ها ✍ حجت الإسلام اسماعیل امامی 📍 یزد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
گفتیم که این جنگ عواقب دارد بد عاقبتی بهر اجانب دارد هنگام عبور یادتان میماند این تنگه ی هرمز است و صاحب دارد 📍چهارمحال و بختیاری ✍ محمد بهرامی عیسی آبادی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
جنگ، واژه‌ای کوتاه است اما در دل خود هزاران درد، اندوه، فداکاری و ایثار را پنهان کرده است. جنگ یعنی آسمانی پر از دود و خاک، یعنی دل‌هایی که با ترس می‌تپند اما باز هم می‌ایستند، یعنی مادرانی که چشم به راه می‌مانند و کودکانی که معنای بزرگِ از دست دادن را زودتر از زمان خود می‌فهمند. اما در میان تلخی‌های جنگ، همیشه نورهایی هم بوده‌اند؛ نور انسان‌هایی که با ایمان، شجاعت و ازخودگذشتگی، تاریکی را شکستند. شهیدان از همین نورها هستند؛ انسان‌هایی که جان خود را دادند تا وطن، عزت و آرمان‌هایشان زنده برای حقیقت است. مانند دختران شهید میناب فرشتگانی کوچک که از میان ما پر کشیدند دخترانی که پاک ترین انسان های روی زمین بودند وقتی به خانواده های آنها می اندیشم غم بزرگی تمام وجودم را فرا می‌گیرد خانواده های که بار نبود فرزندشان رو دوششان سنگینی میکند و این داغ تمام قلبشان را به آتش میکشد و این جای خالی با هیچ چیز پر نخواهد شد . آنها مظلوم ترین فرزندان ایران بودند که در حیاط مدرسه مشغول بازی بودند چهره هایشان می‌خندید و حیاط مدرسه پر از صدای خنده های زیبا آنها بود اما دشمن بزرگ به همین کس رحم نکرد حتی به فرشتگان کوچک ایران این ظالم بزرگ دختران زیبای میناب را مسافر آسمان ها کرد و راهی بهشت . شهیدان واقعی کسانی هستند که در کنار مردم و برای مردم، با جان و دل از آرمان‌ها پاسداری می‌کنند. مسیر مقاومت و فداکاری، هنوز زنده است و ادامه دارد. به یاد رهبر شهید انقلاب ، و شهیدان میناب ✍ هلیا علوی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org