#روایت_دویستونودودوم
#سروده_سیوسه
کبوتر بودو خونین بال میرفت
به سوی کعبه ی امال میرفت
شهیدم پیش چشم مردم شهر
غریبانه ولی خوشحال میرفت
📍فارس
✍سجاد جعفری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوسه
صبحی بود، مثل همه صبحهای کودکی
دفترهای رنگی باز، صدای خنده در هوا، و خورشیدی که از لای پنجرههای کلاس دل میتابید.
اما ناگهان، صدای خندهها برید…
صدای انفجار، جای آواز مدرسه را گرفت، و مدادها روی نیمکتها جا ماندند.
۱۶۸ فرشته کوچک، با لباسهای خاکیشده، از میان غبار برخاستند
و راهی آسمان شدند بیکولهپشتی، بیکفش، اما با قلبهایی روشنتر از هزاران ستاره.
همان کودکانی که دیروز درباره «مهربانی»، «صلح» و «امید» مینوشتند،
خودشان شدند معنی حقیقیِ مظلومیتِ زمین.
ای کودکِان شهیدِ شجره طیبه،
زمین از خونِ پاکتان شرمنده است.
نام شماتا همیشه در دفتر تاریخ حک خواهد شد؛
جایی میان واژههای «معصومیت» و «جاودانگی».
ما قول میدهیم:
دفتری که دشمن با آتش بست،
ما با اشک و عشق ادامه میدهیم
تا هیچ بمبی، هیچ دستی، و هیچ ظلمی
نتواند لبخند کودکان را از صورتِ خاک بگیرد.
خواب خوش، ای فرشتههای صبح اسفند…
دانشآموزان آسمانی شجره طیبه!
شهادت شما، درخت ایمان را دوباره سبز کرد.
و ما، تا آخرین نفس، نگهبان نامتان خواهیم بود
✍ شمامه کارگر
📍 آذربایجان شرقی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
✊🏼 همچون فردوسی خیزش ملت ایران را ماندگار کنید
📝 حماسهی حضور ملت عزیز ایران و دفاع و پیروزی، تکلیف بزرگی را بر دوش اهالی فرهنگ و ادب و هنر میگذارد تا همچون فردوسی برخیزند و بعثت هنرمندان را در امتداد بعثت مردم رقم زنند؛ فکر و قلم و زبان را با هنر درآمیزند و روایت خیزش عظیم ملت را در تاریخ، ماندگار کنند.
✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی | ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
حال که خداوند بر ما منت نهاد و در این برهه حساس تاریخی دست به قلم شدیم برای روایت روزگار فقدان رهبر شهیدمان، خرسندیم و خدا را شاکریم که مورد نظر مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای قرارگرفته است.
امید است تا ظهور حضرتش گوش به فرمان باشیم
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
حسن آقا.m4a
زمان:
حجم:
5.2M
#روایت_دویستونودوچهارم
#پادپخش_بیستپنجم
🎙 فاطمه احمدی
📍کردستان
✍ یکتا سلیمانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوپنجم
#سروده_سیوچهار
( جان فدا...! )
ما همه ایرانیان جان فدا
یکایک یَل ِ شیری به جا
اِف ۳۵ وهِرمِس و آواکس
عربهای منطقه پی واکس
عربستان موذی وهابیت
غرق در حماقت ز ماهیت
چو سیل سِجیِّل و عِماد
بمالیم به زخم موساد پُماد
پدافند کاری و کار درست
زده هر چه پهپاد از نُخست
چو افتاد به زانو کلِّه زرد
تهمن چو پیروز ِ در نَبَرِد
که تابوتی پشت ِتابوت بود
به دور ازعَرضه و تقاضاسُود
تلاویو چو شد تلِّی ز خاک
امید ِ مستضعفین ِ پاک
به گرز ِ گران ِ افراسیاب
به کِشت ِ خزان ِ آسیاب
یکایک افتادندچوبرگ خزان
جهانی چو پر گشته از خران
چو ریشه خشک و نادرست
بسان ِبرافروختن نخست
به هر چه دانش آموز سلام
به میناب ِ خونابه پیام
به راه و به رسم ِ ایرانیان
خروشی جگر سوز ، مینابیان
فَعولُن،فَعولُن،فَعولُن ، فُعَل
فرار ِدشمن نابکار دو نَعَل
چه خوب گفت : عرفانیان
به وصف ِ نکو ی پرنیان
ما همه ایرانیان جان فدا
یکایک یَل ِ شیری به جا
📍مشهد مقدس
✍ مهدی عرفانیان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوششم
نمیدانم تو را به اندازه نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ای وطنم ایران
آری ایران، نامی که این روزها بیشتر بر قله ی افتخار دیده میشود، نامی که در این مدت نماد ایستادگی در عین زخم خوردگی است، نامی که با بال های شکسته هنوز در پرواز است اما در مقابل این نام زیبا ، نامی پر از تاریکی را میبینیم؛ آری امریکا را میگویم، نامی که اگر تمام بدنم را قطعه قطعه کنند، قطعه قطعه ی بدنم میگوید مرگ بر این نام، نامی که حتی به کودکان هم رحم نکرد همانطور که به دانش آموزان میناب رحم نکرد، همانطور که به بیماران و بیمارستان ها رحم نکرد ولی در مقابل همه ی اینها تو سرانجام حق بی رحمی را در برابر ما ادا کرد و جان عزیزتر را به شهادت رساند، اقا خامنه ای را میگویم همان کسی که سال ها با دست قلم شده و اینک با خونس به کشور و مردم خدمت کرد، همان کسی که با شهادتش صدها نفر را از خواب غفلت بیدار کرد.
امریکا بدانند که ایران به زودی به همه ی این ظلم ها و بی رحمی ها پایان میدهد و این اسم تاریک را از صفحه ی روزگار محو میکند. ایران از پای نمی افتد، می تپد و چون ققنوس از خاکستر خود برمی خیزد
✍ فاطیما سعیدی
📍چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوهفتم
#سروده_سیوپنج
باخامنه ای اگر شروع کار است
حالا پسرش حریف این پیکار است
گفتند به ققنوس شبیه است ولی
فرزند رشید حیدر کرار است
📍چهارمحال و بختیاری
✍ محمد بهرامی عیسی آبادی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوهشتم
قیام شانهها در عصر دلتنگی
این روزها شهر ها دیگر خیابان ندارد انگار همه جا رودخانه ای شده است از آدم هایی که روی موجِ شانه هایشان ستاره میبرند روایت من از روزهایی است که جنگ رمضان گل های سرخی را روی دست های ما گذاشته است و ما هر روز با بغضی که از خبر شهادت قائد امت در گلو داریم پیکرهای مطهر این شهدای جوان را تا خانه ابدی بدرقه میکنیم چقدر این صحنه ها تماشایی و تکان دهنده است مردمی که خودشان داغدارِ پدر هستند اما چنان محکم زیر تابوتِ شهدای جنگ را میگیرند که انگار میخواهند به دنیا ثابت کنند این لشکر حتی یک قدم هم عقب نمی نشیند
من در میان تجمعات خودجوش مردم پیرمردی را دیدم که قاب عکس آقا را به سینه چسبانده بود و پشت سر پیکر یک شهیدِ گمنام جوری ضجه میزد که انگار پسر خودش را آورده اند این همان کنشِ ناب مردمی است که در هیچ کجای دنیا پیدا نمیشود ما در این روزها که داغ روی داغ می آید یاد گرفته ایم که تشییع هر شهید یعنی بیعت دوباره با همان مسیری که قائدِ شهیدمان برایمان ترسیم کرده بود خیابان های ما حالا کلاسِ درسِ وفاداری شده است و هر تابوتی که از روی دست ها میگذرد پیامی است برای دشمنان آمریکایی و صهیونیستی که بدانند با شهادتِ فرمانده و سربازان این وطن نه تنها ترس در دل ما جوانه نمیزند بلکه ریشه های ایستادگی مان سبزتر میشود
این حضورِ هر روزه و این قیامِ شانه ها نشان میدهد که جنگ رمضان برای ما پایانِ راه نیست بلکه آغازِ یک بیداریِ بزرگ است ما دانشجویان لابلای این جمعیتِ خروشان مینویسیم که چگونه خونِ شهید چشمانِ یک ملت را باز میکند و چگونه تشییعِ پیکرها به میتینگِ سیاسیِ قدرت تبدیل میشود ایرانِ ما در این روزهای سخت زیباتر از همیشه است چون عطرِ شهادت با غیرتِ مردم گره خورده و ما تا آخرین نفس راویِ این شکوه خواهیم ماند تا تاریخ بداند که ما در تشییعِ لاله ها برای آمدنِ خورشیدِ پیروزی آماده شدیم.
✍ فاطمه حسین پور
📍قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودونهم
#سروده_سیوشش
دوران سرودن از می و باده گذشت
ایام نوشتن از ته جاده گذشت
از گنجه لباس رزم خود در آرید
باید زجهان چو مرد آزاده گذشت
📍تهران
✍ حمید خانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصد
«هفتساله، مفقودالاثر»
اولین بار از معلم مدرسه اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایهی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. میگفت با هم فوتبال بازی میکردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم میگذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچهاش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همهی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش میترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچهاش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد».
چیزی که مادر را میکُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین میچسبد به گوشهی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش میکند. اما امان از چشمانتظاری! انتظار مثل سراب میماند که شبانهروز دست از سر مادر برنمیدارد. فکر میکند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه میدود نمیرسد. در تمام ثانیهها و دقیقهها و روزها آتش به جگر دارد که بچهام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه میخورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت میگذارد میگوید زیر سر بچهام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟
مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را میشنود، جوانهی امید در دلش سر بلند میکند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچهای در کوچه بیاید میگوید نکند ماکان است. هر بچهای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش میپیچد و میگوید جانم مامان!
ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشمانتظاری...
✍ صفدری
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدویک
خاک ایران، خاک غیرت و ایثار است؛ سرزمینی که سالها میزبان ستارگانی بوده که از این دنیای کوچک به آسمان بزرگ جاودانگی پرواز کردهاند.
در چهاردهمین روز از سال ۱۴۰۵، این خاک بار دیگر میزبان ستارهای نو شد؛ ستارهای که رفتنش آغاز ماندگاری بود:
یاسین رستمی
پسر هجدهسالهای که دوازدهمین شهید زادگاه مادریاش، ابواسحاق، شد. او در خاک ایران جوانه زد، در دل مردم ریشه دواند و در فرداهای این سرزمین در روایتها باقی خواهد ماند.
تشییع پیکر پاک او رژهای از ایمان و عشق بود. مردم از دور و نزدیک آمده بودند؛ از شهرها و روستاها، از گوشهگوشه ایران. یاسین فرزند این خاک بود و همه خود را صاحب عزا و میهمان او میدانستند.
تشییع او عزا نبود؛ روضهای بود که هر دستی که بر پیکر او میآمد، با دلی سرشار از محبت، سجدهای از عشق میکرد. مردم ابواسحاق با دل و جان به استقبال شهید رفتند. هرکس به هر طریقی میخواست خادمی مقام والای شهادت و خدمتگزار دوستداران او باشد.
موکبها برپا شد؛ آماده پذیرایی از مردمی که داغدار یاسین بودند.
خادمیاران رضوی و گروه قاف نیز حضور داشتند؛ نه برای تماشا، بلکه برای خدمت. دستهایشان پر از سینیهای شربت و دلهایشان آکنده از اندوه و احساس مسئولیت.
پسران قاف از چند روز قبل پای کار بودند؛ از برپایی موکب تا روز تشییع. با چشمانی خسته اما پر از عزم آمده بودند تا بخشی از بار این روز سنگین را به دوش بکشند. با رسیدن پیکر شهید به مقابل موکب، اشک در چشمان همه خادمان حلقه زد. یکی از دختران قاف با دیدن این صحنه خاطرات نه چندان دور برایش تداعی شد:روز وداع بادایی شهیدش علی سعیدی
هنوز یک سال از داغ یازدهمین شهید روستا نگذشته بود که دوازدهمین ستاره نیز در گلزار ابواسحاق آرام گرفت.
و باز هم جوانانی بودند که آرزوی شهادت را در دل داشتند؛ آرزویی که به گفته مادر یاسین، پسرش سالها در دل میپروراند و سرانجام به آن رسید.
جمعیت پس از تشییع آرامآرام به سمت حسینیه حرکت کرد، اما اعضای قاف ماندند؛ چرا که هنوز باید به دیدار جایگاه ابدی یاسین میرفتند و وداع آخر مانده بود..
به سمت گلزار شهدا راه افتادند؛ خسته در جسم اما پر از دلتنگی در دل.
قبر شهید پوشیده از گل بود و خاکش هنوز نمدار. اشک دختران جاری شد؛
نه از روی ضعف، بلکه از شدت عشق اشکهایشان بر عکس یاسین میریخت؛ انگار تصویر شهید را با چشمان خود غسل میدادند...
پسران در گوشهای دیگر آرام با او نجوا میکردند؛ وداعی صمیمی و دشوار.
وقت رفتن رسیده بود. دل کندن از گلزار شهدا سخت بود.
بچههای قاف خسته بودند اما راضی از خدمت،گرسنه بودند اما سیر از معنویت، اشک ریخته بودند اما امیدوار.
عکسها را جمع کردند، وسایل را مرتب کردند و رفتند؛ اما یاد یاسین را با خود بردند، یادی که تا ابد در دلهایشان خواهد ماند
✍ خانم سعیدی
چهارمحال وبختیاری📍
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org