#روایت_دویستونودوششم
نمیدانم تو را به اندازه نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ای وطنم ایران
آری ایران، نامی که این روزها بیشتر بر قله ی افتخار دیده میشود، نامی که در این مدت نماد ایستادگی در عین زخم خوردگی است، نامی که با بال های شکسته هنوز در پرواز است اما در مقابل این نام زیبا ، نامی پر از تاریکی را میبینیم؛ آری امریکا را میگویم، نامی که اگر تمام بدنم را قطعه قطعه کنند، قطعه قطعه ی بدنم میگوید مرگ بر این نام، نامی که حتی به کودکان هم رحم نکرد همانطور که به دانش آموزان میناب رحم نکرد، همانطور که به بیماران و بیمارستان ها رحم نکرد ولی در مقابل همه ی اینها تو سرانجام حق بی رحمی را در برابر ما ادا کرد و جان عزیزتر را به شهادت رساند، اقا خامنه ای را میگویم همان کسی که سال ها با دست قلم شده و اینک با خونس به کشور و مردم خدمت کرد، همان کسی که با شهادتش صدها نفر را از خواب غفلت بیدار کرد.
امریکا بدانند که ایران به زودی به همه ی این ظلم ها و بی رحمی ها پایان میدهد و این اسم تاریک را از صفحه ی روزگار محو میکند. ایران از پای نمی افتد، می تپد و چون ققنوس از خاکستر خود برمی خیزد
✍ فاطیما سعیدی
📍چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوهفتم
#سروده_سیوپنج
باخامنه ای اگر شروع کار است
حالا پسرش حریف این پیکار است
گفتند به ققنوس شبیه است ولی
فرزند رشید حیدر کرار است
📍چهارمحال و بختیاری
✍ محمد بهرامی عیسی آبادی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودوهشتم
قیام شانهها در عصر دلتنگی
این روزها شهر ها دیگر خیابان ندارد انگار همه جا رودخانه ای شده است از آدم هایی که روی موجِ شانه هایشان ستاره میبرند روایت من از روزهایی است که جنگ رمضان گل های سرخی را روی دست های ما گذاشته است و ما هر روز با بغضی که از خبر شهادت قائد امت در گلو داریم پیکرهای مطهر این شهدای جوان را تا خانه ابدی بدرقه میکنیم چقدر این صحنه ها تماشایی و تکان دهنده است مردمی که خودشان داغدارِ پدر هستند اما چنان محکم زیر تابوتِ شهدای جنگ را میگیرند که انگار میخواهند به دنیا ثابت کنند این لشکر حتی یک قدم هم عقب نمی نشیند
من در میان تجمعات خودجوش مردم پیرمردی را دیدم که قاب عکس آقا را به سینه چسبانده بود و پشت سر پیکر یک شهیدِ گمنام جوری ضجه میزد که انگار پسر خودش را آورده اند این همان کنشِ ناب مردمی است که در هیچ کجای دنیا پیدا نمیشود ما در این روزها که داغ روی داغ می آید یاد گرفته ایم که تشییع هر شهید یعنی بیعت دوباره با همان مسیری که قائدِ شهیدمان برایمان ترسیم کرده بود خیابان های ما حالا کلاسِ درسِ وفاداری شده است و هر تابوتی که از روی دست ها میگذرد پیامی است برای دشمنان آمریکایی و صهیونیستی که بدانند با شهادتِ فرمانده و سربازان این وطن نه تنها ترس در دل ما جوانه نمیزند بلکه ریشه های ایستادگی مان سبزتر میشود
این حضورِ هر روزه و این قیامِ شانه ها نشان میدهد که جنگ رمضان برای ما پایانِ راه نیست بلکه آغازِ یک بیداریِ بزرگ است ما دانشجویان لابلای این جمعیتِ خروشان مینویسیم که چگونه خونِ شهید چشمانِ یک ملت را باز میکند و چگونه تشییعِ پیکرها به میتینگِ سیاسیِ قدرت تبدیل میشود ایرانِ ما در این روزهای سخت زیباتر از همیشه است چون عطرِ شهادت با غیرتِ مردم گره خورده و ما تا آخرین نفس راویِ این شکوه خواهیم ماند تا تاریخ بداند که ما در تشییعِ لاله ها برای آمدنِ خورشیدِ پیروزی آماده شدیم.
✍ فاطمه حسین پور
📍قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونودونهم
#سروده_سیوشش
دوران سرودن از می و باده گذشت
ایام نوشتن از ته جاده گذشت
از گنجه لباس رزم خود در آرید
باید زجهان چو مرد آزاده گذشت
📍تهران
✍ حمید خانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصد
«هفتساله، مفقودالاثر»
اولین بار از معلم مدرسه اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایهی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. میگفت با هم فوتبال بازی میکردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم میگذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچهاش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همهی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش میترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچهاش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد».
چیزی که مادر را میکُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین میچسبد به گوشهی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش میکند. اما امان از چشمانتظاری! انتظار مثل سراب میماند که شبانهروز دست از سر مادر برنمیدارد. فکر میکند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه میدود نمیرسد. در تمام ثانیهها و دقیقهها و روزها آتش به جگر دارد که بچهام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه میخورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت میگذارد میگوید زیر سر بچهام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟
مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را میشنود، جوانهی امید در دلش سر بلند میکند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچهای در کوچه بیاید میگوید نکند ماکان است. هر بچهای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش میپیچد و میگوید جانم مامان!
ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشمانتظاری...
✍ صفدری
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدویک
خاک ایران، خاک غیرت و ایثار است؛ سرزمینی که سالها میزبان ستارگانی بوده که از این دنیای کوچک به آسمان بزرگ جاودانگی پرواز کردهاند.
در چهاردهمین روز از سال ۱۴۰۵، این خاک بار دیگر میزبان ستارهای نو شد؛ ستارهای که رفتنش آغاز ماندگاری بود:
یاسین رستمی
پسر هجدهسالهای که دوازدهمین شهید زادگاه مادریاش، ابواسحاق، شد. او در خاک ایران جوانه زد، در دل مردم ریشه دواند و در فرداهای این سرزمین در روایتها باقی خواهد ماند.
تشییع پیکر پاک او رژهای از ایمان و عشق بود. مردم از دور و نزدیک آمده بودند؛ از شهرها و روستاها، از گوشهگوشه ایران. یاسین فرزند این خاک بود و همه خود را صاحب عزا و میهمان او میدانستند.
تشییع او عزا نبود؛ روضهای بود که هر دستی که بر پیکر او میآمد، با دلی سرشار از محبت، سجدهای از عشق میکرد. مردم ابواسحاق با دل و جان به استقبال شهید رفتند. هرکس به هر طریقی میخواست خادمی مقام والای شهادت و خدمتگزار دوستداران او باشد.
موکبها برپا شد؛ آماده پذیرایی از مردمی که داغدار یاسین بودند.
خادمیاران رضوی و گروه قاف نیز حضور داشتند؛ نه برای تماشا، بلکه برای خدمت. دستهایشان پر از سینیهای شربت و دلهایشان آکنده از اندوه و احساس مسئولیت.
پسران قاف از چند روز قبل پای کار بودند؛ از برپایی موکب تا روز تشییع. با چشمانی خسته اما پر از عزم آمده بودند تا بخشی از بار این روز سنگین را به دوش بکشند. با رسیدن پیکر شهید به مقابل موکب، اشک در چشمان همه خادمان حلقه زد. یکی از دختران قاف با دیدن این صحنه خاطرات نه چندان دور برایش تداعی شد:روز وداع بادایی شهیدش علی سعیدی
هنوز یک سال از داغ یازدهمین شهید روستا نگذشته بود که دوازدهمین ستاره نیز در گلزار ابواسحاق آرام گرفت.
و باز هم جوانانی بودند که آرزوی شهادت را در دل داشتند؛ آرزویی که به گفته مادر یاسین، پسرش سالها در دل میپروراند و سرانجام به آن رسید.
جمعیت پس از تشییع آرامآرام به سمت حسینیه حرکت کرد، اما اعضای قاف ماندند؛ چرا که هنوز باید به دیدار جایگاه ابدی یاسین میرفتند و وداع آخر مانده بود..
به سمت گلزار شهدا راه افتادند؛ خسته در جسم اما پر از دلتنگی در دل.
قبر شهید پوشیده از گل بود و خاکش هنوز نمدار. اشک دختران جاری شد؛
نه از روی ضعف، بلکه از شدت عشق اشکهایشان بر عکس یاسین میریخت؛ انگار تصویر شهید را با چشمان خود غسل میدادند...
پسران در گوشهای دیگر آرام با او نجوا میکردند؛ وداعی صمیمی و دشوار.
وقت رفتن رسیده بود. دل کندن از گلزار شهدا سخت بود.
بچههای قاف خسته بودند اما راضی از خدمت،گرسنه بودند اما سیر از معنویت، اشک ریخته بودند اما امیدوار.
عکسها را جمع کردند، وسایل را مرتب کردند و رفتند؛ اما یاد یاسین را با خود بردند، یادی که تا ابد در دلهایشان خواهد ماند
✍ خانم سعیدی
چهارمحال وبختیاری📍
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدودو
به نام پروردگاری که غرور و غیرت را در رگ های شهیدان همچون خون جاری ساخت تا ایستادگی کنند و با گرفتن حق خود و نابودی ظالم شهید شوند .
دختران شهید مدرسه میناب که درس ایثار و از خود گذشتگی را دیکته کردند و به آسمان ها رفتند ... با هزاران آرزو و امید برای آینده ...
آن ها میخواستند که برای مملکت و میهن خود فردی مفید و باشند ولی دشمن ظالم آنها را به شهادت رساند .
روز شهادت دختران میناب روز گشایش درب های بهشت بود، روزی که خداوند متعال تمام فرشتگان خود را به صف کرده بود تا بال های خودشان را فرش راه رهبر شهیدمان و دخترانمان بکند .
آن ها پاداش قلب های پاکشان را گرفتند .
خون این عزیزان باعث شد که تمام ملت ایران، از هر قومیتی با هم متحد شوند و بر علیه رژیم صهیونیستی، مشت گره کرده و در میدان ها و خیابان ها حضور یابند و به دفاع از وطن عزیزمان بپردازند.
جای این زخم بر پیکر وطن خواهد ماند
شما جاودان شدید.
وطن پرستان برایتان گریستند و وطن فروشان رقصیدند و آنها تا ابد خونتان را مزه خواهند کرد.
خونتان خشک نخواهد شد .
بر روی بال هایتان این داغ را نگه دارید
که امروز نگهدار میهن شما هستید
✍ سارینا ترابی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسه
#سروده_سیوهفت
مدرسه از فرشته ها پُر شد نوگُُلان هم پُر از اُمید شدند
یک به یک تا خدا پریدند و دسته در دسته رو سپید شدند
ریخت خون فرشته ها به زمین غرق خون شد حیاط مدرسه آه...
شد دوباره در شهادت باز ، دختران یک به یک کلید شدند
خنده نوگُلان مینابی یک به یک در کلاس ها پیچید
وقت ماه خدا نُهِ اسفند وارد خانه ای جدید شدند
وقت ماه خدا نُهِ اسفند وقت پرواز دانش آموزان
نوگلانِ حُسینی میناب طُعمه کینه یزید شدند
"ربّنا" بود ذکر لب هاشان "یامُقلّب" سرِ زبان هاشان
غایب از سُفره های افطاری غایب از سفره های عید شدند
آه جای لباس عید به تن رخت سرخ و سپید پوشیدند
قبل تحویل سال رفتند و غایب از دید و بازدید شدند
برگ های درخت طیّبه از شاخه ها روی خاک اُفتادند
برگ ها لاله های خونینِ آخرین ماه سررسید شدند
کوچه های بهاری و مُشتاق جمله لبریز عطر سیب شدند
دُختران بهشتی میناب داخل مدرسه شهید شدند
آه! از داغ دانش آموزان اشک آنش فشان شد و بارید
داغشان در غزل نمی گنجید شعرها هم غزل سپید شدند
نُه اسفند شجره طیّبه به ثمر نشست!
و میناب با خلق کربلایی دیگر
و با گُل های پرپر شده
حماسه خوان
به پیشواز عید رفت ...
✍ ناصر دوستی
📍زنجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهار
امشب
زیر بارون شدید
وقتی با تمام وجودم
نام حیدر رو فریاد میزدم
وقتی مُشتهامو گرهکرده بودم و
یه پرچم کوچیک بین انگشتهای دستم بستهبودم
تمام اون چندساعتی که ایستاده بودم
و زیر لب ذکر میگفتم،
دستام یخکرد
ولی حتّی یک دقیقه از فداکاریِ این مرزبانهامون
و این نیروهای پشت پدافند جبران نشد!
جبران نشد چون من، میدونستم به خونه برمیگردم
یا حداقل چند دقیقهی بعد
با یه لیوان چای گرم از موکب بغل دستی،
گرما توی خونام میدوئه و باز جون میگیرم
ولی اونها جون دادن
برای من
برای کشورم
برای امنیتم...
این سیشب که سهله
اگه قرار باشه صد شب دیگه
من وسط این خیابونا پرچم دست بگیرم
دِینی که به گردنم دارید جبران نمیشه...💔
این تصویر تا زندهام از توی ذهن من پاک نمیشه،
برای تو مینویسم عزیزِ گمنامَم که حتّی اسمت رو هم نمیدونم
اگر ثوابی از قدمهای امشب و شبهای بعدی من
توی تجمعات میدانی کف خیابونها هست، تقدیم به روح پاک تو و همرزمهات...
به همهی اونهایی که نمیشناسم اما عزیزِدل یه ایرانن
حلال کن ما را
امید و آرزوی یه خانواده... حلالمان کن💔
✍ حمید صادقی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوپنج
روایت خدمت...
این روزها مردم حال و هوای دیگری دارند... در محله قدیمی سید الشهدا و بین خانم ها برای تهیه اقلام مورد نیاز رزمندگان جبهه ها فعالیت های خوبی انجام می شود...
خواهران پول جمع می کنند تا خشکبار مانند توت نان خشک و... را تهیه کنند و در بسته های کوچک آماده کنند...
خانم دهقان مسئول این برنامه است... برخی خانم ها خودشان خرید کردند و می آوردند و تحویل می دهند قرار بر بسته بندی دوشنبه عصر است
دختران گروه سرود حالا کنند هم جمع شده اند و این بسته های تغذیه را آماده می کنند... برخی دختران با نوشتن برگه های کوچکی همانند رزمنده عزیز خسته نباشی...بزن که خوب میزنی...و... سعی می کنند روحیه و امید لازم را به رزمندگان می دهند
✍ حجت الإسلام اسماعیل امامی
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوشش
گاهی در چهرهی مردی ،عشق را میبینی ،امنیت را ،اعتماد را
بی آنکه اورا دیده باشی یا با او هم کلام شده باشی میبینی که دوستش داری .
با همه ی مسئولان جهان فرق داشت .صحبتش،نگاهش،و حتی احترامی که به بچه ها قائل بود .
کشور آرامش خودش را مدیون آن مرد بزرگوار بود .
شهر آرامش خود را مدیون آن مرد بزرگوار بود.
و در همین شهر، گوشهای دورتر،
بچههایی بودند با قدهای کوتاه و قلبهای بزرگ؛
همانهایی که کیفشان از آنها بزرگتر بود و آرزوهایشان از کیفشان.
بچههایی که هیچوقت فکر نمیکردند «آخرین روز» یعنی چه.
آنها فقط بلد بودند بخندند،
بلد بودند برای هم خوراکی کنار بگذارند،
بلد بودند روی نیمکتها اسمشان را کجوکوله بنویسند و بگویند:
«این مدرسه، خانهی ماست.»
اما روزی رسید که زنگ آخر هیچوقت برایشان زده نشد.
صدایشان یکباره از حیاط مدرسه جمع شد.
بچههای مدرسهای که هنوز بلد نبودند بلند بنویسند،
اما خوب بلد بودند بلند بخندند.
بچههایی که بیدلیل میخندند، بیدلیل میدوند،
و بیدلیل… از دنیا میروند...
آدمهایی هستند که با درد دیگران میلرزند، حتی اگر هیچوقت آنها را ندیده باشند.
این شهر، با همهی غمش، هنوز زنده است...
هنوز خیابانهایی دارد که وقتی پا در آنها میگذاری،احساس میکنی زمین آه میکشد.
گاهی آنقدر عمیق که انگار همهی غمهای دنیا از زیر آسفالتش عبور کردهاند.
وطندوستی همیشه شعار نیست.
گاهی همین است…
همین که پا میگذاری وسط خیابان،
سرت را بالا میگیری و زیر لب میگویی:
«من هنوز اینجا هستم…
و این خیابان،
هنوز با من است...
من باید یاد رهبر شهیدم و دانش آموزان شهید مدرسه میناب را زنده نگه دارم
✍ باران قربانی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوهفت
شهر را پس میگیریم
شهر ما جای بزرگی نیست. ما بعد از آنکه کودتاچیان یک نقطه خاص از شهر را برای آشوب انتخاب کردند، همان جا را محل تجمع قراردادیم. انگار فهمیدیم دشمن کدام مرز را مستعد نفوذ میبیند و ما هم همان جا را خط مقدم کردیم.
این شب ها، تصویر این خیابان، دست کمی از کاخ سفیدی که حسینیه شده باشد ندارد. کنارِ فروشگاههایی که زرق و برق دنیا را به رخ میکشند، مردمی رژه میروند که با پرچمِ الله اکبر، دنیا را هیچ میشمارند.
اینجا همیشه تن نمایی، مُد بوده است اما این شبها، آنچه مُد است و فراوان به چشم میخورد؛ خانواده است و عفت است و پاسداران آن.
لباس های پشت ویترین مغازه ها که شبها، فشن شویی از امثال خود را در خیابان نظاره میکردند؛ حالا در میان انبوه مردمی که نقش اجتماعی خود را در خدمت و گمنامی، میبینند، از یافتن مشتری و خواستار، ناامیدند.
مال و شهوت، مدتها بر این خیابان حکم راندهاند اما این روزها، غیرت و خدمت آن را فتح کردهاند. دیگر از مسابقه تجمل خبری نیست و کسی دنبال پول نمیگردد. این شب ها آدم ها، دنبال خدمت اند و برای گمنامی، مسابقه میدهند.
اینجا صدای هگل و مارکس گم شده است. تفاوت ها ما را به تضاد و دعوا نمیکشد. میدانیم شهر مان از شبیخون فرهنگی زخم های بزرگی برداشته است اما قرارنیست رهایش کنیم تا دشمن به قربانیان اپستین، اضافهاش کند.
آمدهایم مرهم شویم روی زخم هایش. هرشب بالای سرش بیداریم و دستمال عشق روی پیشانی اش میگذاریم تا تبِ دنیا را ببُرد.
اصلا زیبایی داستان انقلاب به همین آرایه های متناقضنمای آن است. ما از همان تضادهایی که دشمن بدان امید بسته، همراهی و همکاری میسازیم که به گمانشان نمیرسد. از دلِ بحران هایی که برایمان پیشبینی میکردند، حماسه هایی خلق میکنیم که برایشان فاجعه میسازد.
برای ما تضاد تنها بین حق و باطل است وگرنه مرز ما و بقیه تنها تفاوت است. با همه رابطه برقرار میکنیم جز آنکه باطل محض است. ما همه را دوست داریم جز آنکه دشمنِ دوستداشتن است.
آن ها اما هرچه اوضاع سخت تر شود، کمتر تکثر میپذیرند. اتحاد عربی کشک میشود و اتحاد آمریکا صهیونی هم زرشک؛ باطل و عهد از جنس هم نیستند. چه خوب که نشانه مومن، خوشقولی است. همان که کافر هرچه بخواهد ادایش را دربیاورد، نمیتواند.
ما از کیلومتر ها قلب هایمان به هم وصل میشود و نام آن دخترک عراقی میشود، میناب؛ اما آن ها یکدیگر را در آغوش میکشند و خنجرشان را برای هم تیز میکنند.
خدا اما در تیم عشق است و هر آنکس که این امانت را پذیرفته است و ان حزب الله هم الغالبون
✍ سیده زهرا رضوی
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org