eitaa logo
امتداد
926 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
خاک ایران، خاک غیرت و ایثار است؛ سرزمینی که سال‌ها میزبان ستارگانی بوده که از این دنیای کوچک به آسمان بزرگ جاودانگی پرواز کرده‌اند. در چهاردهمین روز از سال ۱۴۰۵، این خاک بار دیگر میزبان ستاره‌ای نو شد؛ ستاره‌ای که رفتنش آغاز ماندگاری بود: یاسین رستمی پسر هجده‌ساله‌ای که دوازدهمین شهید زادگاه مادری‌اش، ابواسحاق، شد. او در خاک ایران جوانه زد، در دل مردم ریشه دواند و در فرداهای این سرزمین در روایت‌ها باقی خواهد ماند. تشییع پیکر پاک او رژه‌ای از ایمان و عشق بود. مردم از دور و نزدیک آمده بودند؛ از شهرها و روستاها، از گوشه‌گوشه ایران. یاسین فرزند این خاک بود و همه خود را صاحب عزا و میهمان او می‌دانستند. تشییع او عزا نبود؛ روضه‌ای بود که هر دستی که بر پیکر او می‌آمد، با دلی سرشار از محبت، سجده‌ای از عشق می‌کرد. مردم ابواسحاق با دل و جان به استقبال شهید رفتند. هرکس به هر طریقی می‌خواست خادمی مقام والای شهادت و خدمتگزار دوست‌داران او باشد. موکب‌ها برپا شد؛ آماده پذیرایی از مردمی که داغدار یاسین بودند. خادمیاران رضوی و گروه قاف نیز حضور داشتند؛ نه برای تماشا، بلکه برای خدمت. دست‌هایشان پر از سینی‌های شربت و دل‌هایشان آکنده از اندوه و احساس مسئولیت. پسران قاف از چند روز قبل پای کار بودند؛ از برپایی موکب تا روز تشییع. با چشمانی خسته اما پر از عزم آمده بودند تا بخشی از بار این روز سنگین را به دوش بکشند. با رسیدن پیکر شهید به مقابل موکب، اشک در چشمان همه خادمان حلقه زد. یکی از دختران قاف با دیدن این صحنه خاطرات نه چندان دور برایش تداعی شد:روز وداع بادایی شهیدش علی سعیدی هنوز یک سال از داغ یازدهمین شهید روستا نگذشته بود که دوازدهمین ستاره نیز در گلزار ابواسحاق آرام گرفت. و باز هم جوانانی بودند که آرزوی شهادت را در دل داشتند؛ آرزویی که به گفته مادر یاسین، پسرش سال‌ها در دل می‌پروراند و سرانجام به آن رسید. جمعیت پس از تشییع آرام‌آرام به سمت حسینیه حرکت کرد، اما اعضای قاف ماندند؛ چرا که هنوز باید به دیدار جایگاه ابدی یاسین می‌رفتند و وداع آخر مانده بود.. به سمت گلزار شهدا راه افتادند؛ خسته در جسم اما پر از دلتنگی در دل. قبر شهید پوشیده از گل بود و خاکش هنوز نم‌دار. اشک دختران جاری شد؛ نه از روی ضعف، بلکه از شدت عشق اشک‌هایشان بر عکس یاسین می‌ریخت؛ انگار تصویر شهید را با چشمان خود غسل می‌دادند... پسران در گوشه‌ای دیگر آرام با او نجوا می‌کردند؛ وداعی صمیمی و دشوار. وقت رفتن رسیده بود. دل کندن از گلزار شهدا سخت بود. بچه‌های قاف خسته بودند اما راضی از خدمت،گرسنه بودند اما سیر از معنویت، اشک ریخته بودند اما امیدوار. عکس‌ها را جمع کردند، وسایل را مرتب کردند و رفتند؛ اما یاد یاسین را با خود بردند، یادی که تا ابد در دل‌هایشان خواهد ماند ✍ خانم سعیدی چهارمحال وبختیاری📍 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به نام پروردگاری که غرور و غیرت را در رگ های شهیدان همچون خون جاری ساخت تا ایستادگی کنند و با گرفتن حق خود و نابودی ظالم شهید شوند . دختران شهید مدرسه میناب که درس ایثار و از خود گذشتگی را دیکته کردند و به آسمان ها رفتند ... با هزاران آرزو و امید برای آینده ... آن ها می‌خواستند که برای مملکت و میهن خود فردی مفید و باشند ولی دشمن ظالم آنها را به شهادت رساند . روز شهادت دختران میناب روز گشایش درب های بهشت بود، روزی که خداوند متعال تمام فرشتگان خود را به صف کرده بود تا بال های خودشان را فرش راه رهبر شهیدمان و دخترانمان بکند . آن ها پاداش قلب های پاکشان را گرفتند . خون این عزیزان باعث شد که تمام ملت ایران، از هر قومیتی با هم متحد شوند و بر علیه رژیم صهیونیستی، مشت گره کرده و در میدان ها و خیابان ها حضور یابند و به دفاع از وطن عزیزمان بپردازند. جای این زخم بر پیکر وطن خواهد ماند شما جاودان شدید. وطن پرستان برایتان گریستند و وطن فروشان رقصیدند و آنها تا ابد خونتان را مزه خواهند کرد. خونتان خشک نخواهد شد . بر روی بال هایتان این داغ را نگه دارید که امروز نگهدار میهن شما هستید ✍ سارینا ترابی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
مدرسه از فرشته ها پُر شد نوگُُلان هم پُر از اُمید شدند یک به یک تا خدا پریدند و دسته در دسته رو سپید شدند ریخت خون فرشته ها به زمین غرق خون شد حیاط مدرسه آه... شد دوباره در شهادت باز ، دختران یک به یک کلید شدند خنده نوگُلان مینابی یک به یک در کلاس ها پیچید وقت ماه خدا نُهِ اسفند وارد خانه ای جدید شدند وقت ماه خدا نُهِ اسفند وقت پرواز دانش آموزان نوگلانِ حُسینی میناب طُعمه کینه یزید شدند "ربّنا" بود ذکر لب هاشان "یامُقلّب" سرِ زبان هاشان غایب از سُفره های افطاری غایب از سفره های عید شدند آه جای لباس عید به تن رخت سرخ و سپید پوشیدند قبل تحویل سال رفتند و غایب از دید و بازدید شدند برگ های درخت طیّبه از شاخه ها روی خاک اُفتادند برگ ها لاله های خونینِ آخرین ماه سررسید شدند کوچه های بهاری و مُشتاق جمله لبریز عطر سیب شدند دُختران بهشتی میناب داخل مدرسه شهید شدند آه! از داغ دانش آموزان اشک آنش فشان شد و بارید داغشان در غزل نمی گنجید شعرها هم غزل سپید شدند نُه اسفند شجره طیّبه به ثمر نشست! و میناب با خلق کربلایی دیگر و با گُل های پرپر شده حماسه خوان به پیشواز عید رفت ... ✍ ناصر دوستی 📍زنجان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امشب زیر بارون شدید وقتی با تمام وجودم نام حیدر رو فریاد میزدم وقتی مُشت‌هامو گره‌کرده بودم و یه پرچم کوچیک بین انگشت‌های دستم بسته‌بودم تمام اون چندساعتی که ایستاده بودم و زیر لب ذکر میگفتم، دستام یخ‌کرد ولی حتّی یک دقیقه از فداکاریِ این مرزبان‌هامون و این نیروهای پشت پدافند جبران نشد! جبران نشد چون من، میدونستم به خونه برمی‌گردم یا حداقل چند دقیقه‌ی بعد با یه لیوان چای گرم از موکب بغل دستی، گرما توی خون‌ام میدوئه و باز جون می‌گیرم ولی اون‌ها جون دادن برای من برای کشورم برای امنیتم... این سی‌شب که سهله اگه قرار باشه صد شب دیگه من وسط این خیابونا پرچم دست بگیرم دِینی که به گردنم دارید جبران نمیشه...💔 این تصویر تا زنده‌ام از توی ذهن من پاک نمیشه، برای تو مینویسم عزیزِ گمنامَم که حتّی اسمت رو هم نمیدونم اگر ثوابی از قدم‌های امشب و شب‌های بعدی من توی تجمعات میدانی کف خیابون‌ها هست، تقدیم به روح پاک تو و همرزم‌هات... به همه‌ی اون‌هایی که نمیشناسم اما عزیزِدل یه ایرانن حلال کن ما را امید و آرزوی یه خانواده... حلالمان کن💔 ✍ حمید صادقی 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روایت خدمت... این روزها مردم حال و هوای دیگری دارند... در محله قدیمی سید الشهدا و بین خانم ها برای تهیه اقلام مورد نیاز رزمندگان جبهه ها فعالیت های خوبی انجام می شود... خواهران پول جمع می کنند تا خشکبار مانند توت نان خشک و... را تهیه کنند و در بسته های کوچک آماده کنند... خانم دهقان مسئول این برنامه است... برخی خانم ها خودشان خرید کردند و می آوردند و تحویل می دهند قرار بر بسته بندی دوشنبه عصر است دختران گروه سرود حالا کنند هم جمع شده اند و این بسته های تغذیه را آماده می کنند... برخی دختران با نوشتن برگه های کوچکی همانند رزمنده عزیز خسته نباشی...بزن که خوب میزنی...و... سعی می کنند روحیه و امید لازم را به رزمندگان می دهند ✍ حجت الإسلام اسماعیل امامی 📍 یزد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
گاهی در چهره‌ی مردی ،عشق را میبینی ،امنیت را ،اعتماد را بی آنکه اورا دیده باشی یا با او هم کلام شده باشی میبینی که دوستش داری . با همه ی مسئولان جهان فرق داشت .صحبتش،نگاهش،و حتی احترامی که به بچه ها قائل بود . کشور آرامش خودش را مدیون آن مرد بزرگوار بود . شهر آرامش خود را مدیون آن مرد بزرگوار بود. و در همین شهر، گوشه‌ای دورتر، بچه‌هایی بودند با قدهای کوتاه و قلب‌های بزرگ؛ همان‌هایی که کیف‌شان از آن‌ها بزرگ‌تر بود و آرزوهایشان از کیف‌شان. بچه‌هایی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند «آخرین روز» یعنی چه. آن‌ها فقط بلد بودند بخندند، بلد بودند برای هم خوراکی کنار بگذارند، بلد بودند روی نیمکت‌ها اسمشان را کج‌وکوله بنویسند و بگویند: «این مدرسه، خانه‌ی ماست.» اما روزی رسید که زنگ آخر هیچ‌وقت برایشان زده نشد. صدایشان یک‌باره از حیاط مدرسه جمع شد. بچه‌های مدرسه‌ای که هنوز بلد نبودند بلند بنویسند، اما خوب بلد بودند بلند بخندند. بچه‌هایی که بی‌دلیل می‌خندند، بی‌دلیل می‌دوند، و بی‌دلیل… از دنیا می‌روند... آدم‌هایی هستند که با درد دیگران می‌لرزند، حتی اگر هیچ‌وقت آن‌ها را ندیده باشند. این شهر، با همه‌ی غمش، هنوز زنده است... هنوز خیابان‌هایی دارد که وقتی پا در آن‌ها می‌گذاری،احساس می‌کنی زمین آه می‌کشد. گاهی آن‌قدر عمیق که انگار همه‌ی غم‌های دنیا از زیر آسفالتش عبور کرده‌اند. وطن‌دوستی همیشه شعار نیست. گاهی همین است… همین که پا می‌گذاری وسط خیابان، سرت را بالا می‌گیری و زیر لب می‌گویی: «من هنوز اینجا هستم… و این خیابان، هنوز با من است... من باید یاد رهبر شهیدم و دانش آموزان شهید مدرسه میناب را زنده نگه دارم ✍ باران قربانی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شهر را پس می‌گیریم شهر ما جای بزرگی نیست. ما بعد از آنکه کودتاچیان یک نقطه خاص از شهر را برای آشوب انتخاب کردند، همان جا را محل تجمع قراردادیم. انگار فهمیدیم دشمن کدام مرز را مستعد نفوذ می‌بیند و ما هم همان جا را خط مقدم کردیم. این شب ها، تصویر این خیابان، دست کمی از کاخ سفیدی که حسینیه شده باشد ندارد. کنارِ فروشگاه‌هایی که زرق و برق دنیا را به رخ می‌کشند، مردمی رژه می‌روند که با پرچمِ الله اکبر، دنیا را هیچ می‌شمارند. اینجا همیشه تن نمایی، مُد بوده است اما این شب‌ها، آنچه مُد است و فراوان به چشم می‌خورد؛ خانواده است و عفت است و پاسداران آن. لباس های پشت ویترین مغازه ها که شب‌ها، فشن شویی از امثال خود را در خیابان نظاره می‌کردند؛ حالا در میان انبوه مردمی که نقش اجتماعی خود را در خدمت و گمنامی، می‌بینند، از یافتن مشتری و خواستار، ناامیدند. مال و شهوت، مدت‌ها بر این خیابان حکم رانده‌اند اما این روزها، غیرت و خدمت آن را فتح کرده‌اند. دیگر از مسابقه تجمل خبری نیست و کسی دنبال پول نمی‌گردد. این شب ها آدم ها، دنبال خدمت اند و برای گمنامی، مسابقه می‌دهند. اینجا صدای هگل و مارکس گم شده است. تفاوت ها ما را به تضاد و دعوا نمی‌کشد. می‌دانیم شهر مان از شبیخون فرهنگی زخم های بزرگی برداشته است اما قرارنیست رهایش کنیم تا دشمن به قربانیان اپستین، اضافه‌اش کند. آمده‌ایم مرهم شویم روی زخم هایش. هرشب بالای سرش بیداریم و دستمال عشق روی پیشانی اش می‌گذاریم تا تبِ دنیا را ببُرد. اصلا زیبایی داستان انقلاب به همین آرایه های متناقض‌نمای آن است. ما از همان تضادهایی که دشمن بدان امید بسته، همراهی و همکاری می‌سازیم که به گمان‌شان نمی‌رسد. از دلِ بحران هایی که برایمان پیش‌بینی می‌کردند، حماسه ‌هایی خلق می‌کنیم که برایشان فاجعه می‌سازد. برای ما تضاد تنها بین حق و باطل است وگرنه مرز ما و بقیه تنها تفاوت است. با همه رابطه برقرار می‌کنیم جز آنکه باطل محض است. ما همه را دوست داریم جز آنکه دشمنِ دوست‌داشتن است. آن ها اما هرچه اوضاع سخت تر شود، کمتر تکثر می‌پذیرند. اتحاد عربی کشک می‌شود و اتحاد آمریکا صهیونی هم زرشک؛ باطل و عهد از جنس هم نیستند. چه خوب که نشانه مومن، خوش‌قولی است. همان که کافر هرچه بخواهد ادایش را دربیاورد، نمی‌تواند. ما از کیلومتر ها قلب هایمان به هم وصل می‌شود و نام آن دخترک عراقی می‌شود، میناب؛ اما آن ها یکدیگر را در آغوش می‌کشند و خنجرشان را برای هم تیز می‌کنند. خدا اما در تیم عشق است و هر آنکس که این امانت را پذیرفته است و ان حزب الله هم الغالبون ✍ سیده زهرا رضوی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔹 برترین استان ها از نظر تعداد آثار ارسالی در قالب سروده: 🥇رتبه اول: استان خراسان رضوی 🥈رتبه دوم: استان چهارمحال و بختیاری 🥉رتبه سوم: استان تهران دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
برای دوخت لباسی به خانه ای کاگلی رفتیم که شیشه هایش به دلیل اصابت موشک در جنگ رمضان شکسته بود و پلاستیکی به عنوان پنجره وصل شده بود از اتاق پرو که بیرون امدم دو خانم روی مبل نشسته بودند و منتظر بودند تا نوبتشان شود مادر مانتویی بود و دختری که روسری نداشت... اخرین سفارش ها را به خانم خیاط کردیم و حالا نوبت ان دو نفر بود مادر که روسری اش عقب رفته بود جلو کشید و از روی مبل بلند شد و از داخل کیسه ای که در دست داشت پارچه ای را در اورد و گفت این پارچه سیاه خدمت شما و با لبخندی که تا چند ثانیه قبل سعی میکرد پنهان شود گفت، دخترم به انتخاب خودش میخواهد چادری شود و دختر لبخندی زد و سرش را پایین انداخت ذوقی را که در نگاه دختر دیدم را فراموش نمیکنم شاید دگر نعمت جنگ این بود که بعضی ها بیدار شوند. هر آنکس که این امانت را پذیرفته است و ان حزب الله هم الغالبون ✍ ریحانه سادات رضوی 📍 کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
علـــــمدار رشـادت بـــودی ای مـرد کفن پوش شـهادت بودی ای مرد واینگونه بـه عمر خــود شب و روز به دنبال ســعادت بـــودی ای مــرد ..... هـدف را پا به پای جـان تو ماندی شــرف را در دل ایــــمان تو ماندی دلاور مرد تنگســــــتان چــــــه زیــبا به پای عزت ایران تو بودی ماندی ..... تو از مرز دلــــیران بــــودی ای مرد دراین بیشه زشیران بودی ای مرد خلــــیج فــارس ممــــــــنون تو باشد تو جـــانِ جــانِ ایران بودی ای مرد ..... همـــیشه نــام تــو یـاد دلـیریــست اصالت هـای نـــاب گرمسیری‌ست جنایت پیـشه گــــان بایــــد بــدانند در این تنـگه نـوای تنگسیری‌ست ..... خلیـــج فــــارس اوج اقــــتدار است حماســه پرور ایـــن روزگــــــار است هـــــــــزاران تنگســـیری دارد اینــــجا خلیـــــج تا همیـشه مانــدگار است ..... چـــه مـــردانِ بصــیری پـــرورش داد امــــــیــرانِ دلــــیــری پــــــــرورش داد شهــادت شــد نصیـب شــیرمـــــردی کـه صــدها تنگســیری پـرورش داد 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آهای کوله صورتی. رفته‌ای پیش کاپشن صورتی؟ شما صورتی‌ها چقدر ما را جان به لب می‌کنیدها. بهم بگو ببینم وقت کرده بودی لقمه‌ای که مادرت توی کوله گذاشت را بخوری؟ شاید هم روزه بودی. مثلا روزه اولی. مامان وقتی ضعف می‌کردی و یک گوشه می‌افتادی دست می‌کشید روی موهایت. می‌گفت می‌خواهی روزه‌ات را باز کنی دردت به جانم؟ تو ولی می‌خواستی آدم بزرگ باشی و روزه‌ی کامل بگیری. راستی سر کدام درس بودی؟ شما هنوز تاریخ ندارید نه؟ تو می‌دانستی ما برای اینکه " الله" وسط این پرچم سه رنگ بماند، چقدر خون داده‌ایم؟ توی حیاط‌تان پرچم بود؟ هیچ‌وقت فکر می‌کردی آنقدر خوشبخت باشی که آن را بپیچند دور جسم بی‌جانت؟ ولی زود بود صورتی‌جانم. تو تاوان آن ترسوهای مجازی را دادی که می‌خواستند ترامپ‌شان بزند و زد و آن‌ها الان توی ترافیک جاده شمال گیر کرده‌اند. از این به بعد بیشتر گیر می‌کنند. به همه جا. به همه چیز. خون شماها زندگی‌شان را می‌گیرد. بعد این وطن نیست که نخ‌کش می‌شود، بلکه خودِ خودشانند. آن‌ها گیر می‌کنند اما تو رها شدی صورتی‌جانم. فقط مامان تنها مانده. او تا ابد سر سفره افطار دست به آن بامیه‌ها که دوست داشتی نمی‌زند. راستی لباس عیدت هم صورتی بود؟ ✍ نازنین زینب اورکی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org