#روایت_سیصدودو
به نام پروردگاری که غرور و غیرت را در رگ های شهیدان همچون خون جاری ساخت تا ایستادگی کنند و با گرفتن حق خود و نابودی ظالم شهید شوند .
دختران شهید مدرسه میناب که درس ایثار و از خود گذشتگی را دیکته کردند و به آسمان ها رفتند ... با هزاران آرزو و امید برای آینده ...
آن ها میخواستند که برای مملکت و میهن خود فردی مفید و باشند ولی دشمن ظالم آنها را به شهادت رساند .
روز شهادت دختران میناب روز گشایش درب های بهشت بود، روزی که خداوند متعال تمام فرشتگان خود را به صف کرده بود تا بال های خودشان را فرش راه رهبر شهیدمان و دخترانمان بکند .
آن ها پاداش قلب های پاکشان را گرفتند .
خون این عزیزان باعث شد که تمام ملت ایران، از هر قومیتی با هم متحد شوند و بر علیه رژیم صهیونیستی، مشت گره کرده و در میدان ها و خیابان ها حضور یابند و به دفاع از وطن عزیزمان بپردازند.
جای این زخم بر پیکر وطن خواهد ماند
شما جاودان شدید.
وطن پرستان برایتان گریستند و وطن فروشان رقصیدند و آنها تا ابد خونتان را مزه خواهند کرد.
خونتان خشک نخواهد شد .
بر روی بال هایتان این داغ را نگه دارید
که امروز نگهدار میهن شما هستید
✍ سارینا ترابی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسه
#سروده_سیوهفت
مدرسه از فرشته ها پُر شد نوگُُلان هم پُر از اُمید شدند
یک به یک تا خدا پریدند و دسته در دسته رو سپید شدند
ریخت خون فرشته ها به زمین غرق خون شد حیاط مدرسه آه...
شد دوباره در شهادت باز ، دختران یک به یک کلید شدند
خنده نوگُلان مینابی یک به یک در کلاس ها پیچید
وقت ماه خدا نُهِ اسفند وارد خانه ای جدید شدند
وقت ماه خدا نُهِ اسفند وقت پرواز دانش آموزان
نوگلانِ حُسینی میناب طُعمه کینه یزید شدند
"ربّنا" بود ذکر لب هاشان "یامُقلّب" سرِ زبان هاشان
غایب از سُفره های افطاری غایب از سفره های عید شدند
آه جای لباس عید به تن رخت سرخ و سپید پوشیدند
قبل تحویل سال رفتند و غایب از دید و بازدید شدند
برگ های درخت طیّبه از شاخه ها روی خاک اُفتادند
برگ ها لاله های خونینِ آخرین ماه سررسید شدند
کوچه های بهاری و مُشتاق جمله لبریز عطر سیب شدند
دُختران بهشتی میناب داخل مدرسه شهید شدند
آه! از داغ دانش آموزان اشک آنش فشان شد و بارید
داغشان در غزل نمی گنجید شعرها هم غزل سپید شدند
نُه اسفند شجره طیّبه به ثمر نشست!
و میناب با خلق کربلایی دیگر
و با گُل های پرپر شده
حماسه خوان
به پیشواز عید رفت ...
✍ ناصر دوستی
📍زنجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهار
امشب
زیر بارون شدید
وقتی با تمام وجودم
نام حیدر رو فریاد میزدم
وقتی مُشتهامو گرهکرده بودم و
یه پرچم کوچیک بین انگشتهای دستم بستهبودم
تمام اون چندساعتی که ایستاده بودم
و زیر لب ذکر میگفتم،
دستام یخکرد
ولی حتّی یک دقیقه از فداکاریِ این مرزبانهامون
و این نیروهای پشت پدافند جبران نشد!
جبران نشد چون من، میدونستم به خونه برمیگردم
یا حداقل چند دقیقهی بعد
با یه لیوان چای گرم از موکب بغل دستی،
گرما توی خونام میدوئه و باز جون میگیرم
ولی اونها جون دادن
برای من
برای کشورم
برای امنیتم...
این سیشب که سهله
اگه قرار باشه صد شب دیگه
من وسط این خیابونا پرچم دست بگیرم
دِینی که به گردنم دارید جبران نمیشه...💔
این تصویر تا زندهام از توی ذهن من پاک نمیشه،
برای تو مینویسم عزیزِ گمنامَم که حتّی اسمت رو هم نمیدونم
اگر ثوابی از قدمهای امشب و شبهای بعدی من
توی تجمعات میدانی کف خیابونها هست، تقدیم به روح پاک تو و همرزمهات...
به همهی اونهایی که نمیشناسم اما عزیزِدل یه ایرانن
حلال کن ما را
امید و آرزوی یه خانواده... حلالمان کن💔
✍ حمید صادقی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوپنج
روایت خدمت...
این روزها مردم حال و هوای دیگری دارند... در محله قدیمی سید الشهدا و بین خانم ها برای تهیه اقلام مورد نیاز رزمندگان جبهه ها فعالیت های خوبی انجام می شود...
خواهران پول جمع می کنند تا خشکبار مانند توت نان خشک و... را تهیه کنند و در بسته های کوچک آماده کنند...
خانم دهقان مسئول این برنامه است... برخی خانم ها خودشان خرید کردند و می آوردند و تحویل می دهند قرار بر بسته بندی دوشنبه عصر است
دختران گروه سرود حالا کنند هم جمع شده اند و این بسته های تغذیه را آماده می کنند... برخی دختران با نوشتن برگه های کوچکی همانند رزمنده عزیز خسته نباشی...بزن که خوب میزنی...و... سعی می کنند روحیه و امید لازم را به رزمندگان می دهند
✍ حجت الإسلام اسماعیل امامی
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوشش
گاهی در چهرهی مردی ،عشق را میبینی ،امنیت را ،اعتماد را
بی آنکه اورا دیده باشی یا با او هم کلام شده باشی میبینی که دوستش داری .
با همه ی مسئولان جهان فرق داشت .صحبتش،نگاهش،و حتی احترامی که به بچه ها قائل بود .
کشور آرامش خودش را مدیون آن مرد بزرگوار بود .
شهر آرامش خود را مدیون آن مرد بزرگوار بود.
و در همین شهر، گوشهای دورتر،
بچههایی بودند با قدهای کوتاه و قلبهای بزرگ؛
همانهایی که کیفشان از آنها بزرگتر بود و آرزوهایشان از کیفشان.
بچههایی که هیچوقت فکر نمیکردند «آخرین روز» یعنی چه.
آنها فقط بلد بودند بخندند،
بلد بودند برای هم خوراکی کنار بگذارند،
بلد بودند روی نیمکتها اسمشان را کجوکوله بنویسند و بگویند:
«این مدرسه، خانهی ماست.»
اما روزی رسید که زنگ آخر هیچوقت برایشان زده نشد.
صدایشان یکباره از حیاط مدرسه جمع شد.
بچههای مدرسهای که هنوز بلد نبودند بلند بنویسند،
اما خوب بلد بودند بلند بخندند.
بچههایی که بیدلیل میخندند، بیدلیل میدوند،
و بیدلیل… از دنیا میروند...
آدمهایی هستند که با درد دیگران میلرزند، حتی اگر هیچوقت آنها را ندیده باشند.
این شهر، با همهی غمش، هنوز زنده است...
هنوز خیابانهایی دارد که وقتی پا در آنها میگذاری،احساس میکنی زمین آه میکشد.
گاهی آنقدر عمیق که انگار همهی غمهای دنیا از زیر آسفالتش عبور کردهاند.
وطندوستی همیشه شعار نیست.
گاهی همین است…
همین که پا میگذاری وسط خیابان،
سرت را بالا میگیری و زیر لب میگویی:
«من هنوز اینجا هستم…
و این خیابان،
هنوز با من است...
من باید یاد رهبر شهیدم و دانش آموزان شهید مدرسه میناب را زنده نگه دارم
✍ باران قربانی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوهفت
شهر را پس میگیریم
شهر ما جای بزرگی نیست. ما بعد از آنکه کودتاچیان یک نقطه خاص از شهر را برای آشوب انتخاب کردند، همان جا را محل تجمع قراردادیم. انگار فهمیدیم دشمن کدام مرز را مستعد نفوذ میبیند و ما هم همان جا را خط مقدم کردیم.
این شب ها، تصویر این خیابان، دست کمی از کاخ سفیدی که حسینیه شده باشد ندارد. کنارِ فروشگاههایی که زرق و برق دنیا را به رخ میکشند، مردمی رژه میروند که با پرچمِ الله اکبر، دنیا را هیچ میشمارند.
اینجا همیشه تن نمایی، مُد بوده است اما این شبها، آنچه مُد است و فراوان به چشم میخورد؛ خانواده است و عفت است و پاسداران آن.
لباس های پشت ویترین مغازه ها که شبها، فشن شویی از امثال خود را در خیابان نظاره میکردند؛ حالا در میان انبوه مردمی که نقش اجتماعی خود را در خدمت و گمنامی، میبینند، از یافتن مشتری و خواستار، ناامیدند.
مال و شهوت، مدتها بر این خیابان حکم راندهاند اما این روزها، غیرت و خدمت آن را فتح کردهاند. دیگر از مسابقه تجمل خبری نیست و کسی دنبال پول نمیگردد. این شب ها آدم ها، دنبال خدمت اند و برای گمنامی، مسابقه میدهند.
اینجا صدای هگل و مارکس گم شده است. تفاوت ها ما را به تضاد و دعوا نمیکشد. میدانیم شهر مان از شبیخون فرهنگی زخم های بزرگی برداشته است اما قرارنیست رهایش کنیم تا دشمن به قربانیان اپستین، اضافهاش کند.
آمدهایم مرهم شویم روی زخم هایش. هرشب بالای سرش بیداریم و دستمال عشق روی پیشانی اش میگذاریم تا تبِ دنیا را ببُرد.
اصلا زیبایی داستان انقلاب به همین آرایه های متناقضنمای آن است. ما از همان تضادهایی که دشمن بدان امید بسته، همراهی و همکاری میسازیم که به گمانشان نمیرسد. از دلِ بحران هایی که برایمان پیشبینی میکردند، حماسه هایی خلق میکنیم که برایشان فاجعه میسازد.
برای ما تضاد تنها بین حق و باطل است وگرنه مرز ما و بقیه تنها تفاوت است. با همه رابطه برقرار میکنیم جز آنکه باطل محض است. ما همه را دوست داریم جز آنکه دشمنِ دوستداشتن است.
آن ها اما هرچه اوضاع سخت تر شود، کمتر تکثر میپذیرند. اتحاد عربی کشک میشود و اتحاد آمریکا صهیونی هم زرشک؛ باطل و عهد از جنس هم نیستند. چه خوب که نشانه مومن، خوشقولی است. همان که کافر هرچه بخواهد ادایش را دربیاورد، نمیتواند.
ما از کیلومتر ها قلب هایمان به هم وصل میشود و نام آن دخترک عراقی میشود، میناب؛ اما آن ها یکدیگر را در آغوش میکشند و خنجرشان را برای هم تیز میکنند.
خدا اما در تیم عشق است و هر آنکس که این امانت را پذیرفته است و ان حزب الله هم الغالبون
✍ سیده زهرا رضوی
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روایت_سیصدوهشت
#پادپخش_بیستششم
🎙 مریم عباسی
📍چهار محال و بختیاری
✍ مریم عباسی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_هشتم
#پویش_قائد_امت
🔹 برترین استان ها از نظر تعداد آثار ارسالی در قالب سروده:
🥇رتبه اول: استان خراسان رضوی
🥈رتبه دوم: استان چهارمحال و بختیاری
🥉رتبه سوم: استان تهران
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدونه
برای دوخت لباسی به خانه ای کاگلی رفتیم که شیشه هایش به دلیل اصابت موشک در جنگ رمضان شکسته بود و پلاستیکی به عنوان پنجره وصل شده بود از اتاق پرو که بیرون امدم دو خانم روی مبل نشسته بودند و منتظر بودند تا نوبتشان شود
مادر مانتویی بود و دختری که روسری نداشت...
اخرین سفارش ها را به خانم خیاط کردیم و حالا نوبت ان دو نفر بود
مادر که روسری اش عقب رفته بود جلو کشید و از روی مبل بلند شد و از داخل کیسه ای که در دست داشت پارچه ای را در اورد و گفت این پارچه سیاه خدمت شما
و با لبخندی که تا چند ثانیه قبل سعی میکرد پنهان شود گفت، دخترم به انتخاب خودش میخواهد چادری شود
و دختر لبخندی زد و سرش را پایین انداخت
ذوقی را که در نگاه دختر دیدم را فراموش نمیکنم
شاید دگر نعمت جنگ این بود که بعضی ها بیدار شوند.
هر آنکس که این امانت را پذیرفته است و ان حزب الله هم الغالبون
✍ ریحانه سادات رضوی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوده
#سروده_سیوهشت
علـــــمدار رشـادت بـــودی ای مـرد
کفن پوش شـهادت بودی ای مرد
واینگونه بـه عمر خــود شب و روز
به دنبال ســعادت بـــودی ای مــرد
.....
هـدف را پا به پای جـان تو ماندی
شــرف را در دل ایــــمان تو ماندی
دلاور مرد تنگســــــتان چــــــه زیــبا
به پای عزت ایران تو بودی ماندی
.....
تو از مرز دلــــیران بــــودی ای مرد
دراین بیشه زشیران بودی ای مرد
خلــــیج فــارس ممــــــــنون تو باشد
تو جـــانِ جــانِ ایران بودی ای مرد
.....
همـــیشه نــام تــو یـاد دلـیریــست
اصالت هـای نـــاب گرمسیریست
جنایت پیـشه گــــان بایــــد بــدانند
در این تنـگه نـوای تنگسیریست
.....
خلیـــج فــــارس اوج اقــــتدار است
حماســه پرور ایـــن روزگــــــار است
هـــــــــزاران تنگســـیری دارد اینــــجا
خلیـــــج تا همیـشه مانــدگار است
.....
چـــه مـــردانِ بصــیری پـــرورش داد
امــــــیــرانِ دلــــیــری پــــــــرورش داد
شهــادت شــد نصیـب شــیرمـــــردی
کـه صــدها تنگســیری پـرورش داد
📍مشهد مقدس
✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدویازده
آهای کوله صورتی.
رفتهای پیش کاپشن صورتی؟
شما صورتیها چقدر ما را جان به لب میکنیدها. بهم بگو ببینم وقت کرده بودی لقمهای که مادرت توی کوله گذاشت را بخوری؟ شاید هم روزه بودی. مثلا روزه اولی. مامان وقتی ضعف میکردی و یک گوشه میافتادی دست میکشید روی موهایت. میگفت میخواهی روزهات را باز کنی دردت به جانم؟ تو ولی میخواستی آدم بزرگ باشی و روزهی کامل بگیری. راستی سر کدام درس بودی؟ شما هنوز تاریخ ندارید نه؟ تو میدانستی ما برای اینکه " الله" وسط این پرچم سه رنگ بماند، چقدر خون دادهایم؟ توی حیاطتان پرچم بود؟ هیچوقت فکر میکردی آنقدر خوشبخت باشی که آن را بپیچند دور جسم بیجانت؟ ولی زود بود صورتیجانم. تو تاوان آن ترسوهای مجازی را دادی که میخواستند ترامپشان بزند و زد و آنها الان توی ترافیک جاده شمال گیر کردهاند. از این به بعد بیشتر گیر میکنند. به همه جا. به همه چیز. خون شماها زندگیشان را میگیرد. بعد این وطن نیست که نخکش میشود، بلکه خودِ خودشانند. آنها گیر میکنند اما تو رها شدی صورتیجانم. فقط مامان تنها مانده. او تا ابد سر سفره افطار دست به آن بامیهها که دوست داشتی نمیزند. راستی لباس عیدت هم صورتی بود؟
✍ نازنین زینب اورکی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدودوازده
«جشن تولد حماسی»
زن عمویم وقتی شنید من و فاطمه میخواهیم تولد ۱۸ و ۱۵ سالگیمان را کف خیابان بگیریم و شادیمان را با هموطنانمان تقسیم کنیم، گفت:«منم یه فروردینیام و باهاتون شریک میشم».
من، فاطمه و زنعمو فکرمان را روی هم گذاشتیم و قرار شد ۱۸ فروردین که نزدیک چهلم امام شهید سیدعلی خامنهای بود، بهجای کیک و شیرینی، ساندویچ سالاد الویه درست کنیم و در کاروان خودرویی مسجدمان(مسجد امامخمینی ره ، محله عباسی، پایگاه شهیده فراهانی) پخش کنیم.
روز قبل تولد همگی باهم به خرید وسایل ساندویچ رفتیم.
بالاخره روز موعود فرا رسید.
از ساعت ۱۶ شروع به آمادهکردن وسایل و بستهبندی کردیم و برچسب های چاپ شده را روی همهی ساندویچها چسباندیم و در ۴ تا سبد چیدیم.
پیکانوانت مجهز به سیستم صوتی جلوتر از همه حرکت میکرد و نماهنگ های متنوعی از جمله «خیبر خیبر یاصهیون» و «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار» پخش میشد.
به قول برادر ۹ سالهام که هرجا مأموران جانفدای امنیت را میبیند بلند فریاد میزند «عموهای امنیت، عموهای امنیت»، عموهای امنیت روی موتورهایشان درحالیکه اسلحه را روی دوش تنظیم میکنند، کنار ماشینها حرکت میکنند و بااشاره به ماشینها، سعی میکنند حرکت ماشینها را پشتسرهم و در داخل خطوط رانندگی، کنترل کنند.
به ساعت نگاه میکنم، ۲۰:۳۰ است. قرار هرشب ما در این چهل روز بعد از نماز مغرب و عشا، از همان روزی که متعهد به حمایت از پشتلانچرنشینان شدهایم.
بچهها لبهی پنجرهی ماشین نشسته اند و یکدست خود را مشت کرده و با دست دیگر پرچم را تکان میدهند. عدهای از سانروف ماشین بیرون آمده و همصدا با سیستم صوتی، شعار میدهند.
به خیابان زعفرانیه که رسیدیم، بسیجیهای موتوری اشاره کردند تا ماشینها توقف کنند. من و چندنفر دیگر ساندویچها را برداشتیم و سراغ ماشینها رفتیم. از هر ماشین تعداد سرنشینان را پرسیدیم و به همان تعداد، به آنها ساندویچ دادیم.
یکی از بچهها فوراً برچسب روی بستهبندی را با صدای بلند برای خانوادهاش خواند «ما همه یک ملتیم، از تبار ذوالفقار حیدریم، سلامتی امام سیدمجتبی خامنهای صلوات». لبخند زدند و همگی باهم صلوات فرستادند.
درراه به چندنفر از بچههایی که سربند ایران دارند و همراه با خانوادهشان به خیابان آمدهاند و شعار میدادند، از ساندویچها دادیم. خیلی خوشحال شدند و باخنده گفتند:« آخجون ساندویچ!» .
کمی بعد، در کنار پارک چندنفر از پاکبانان را دیدیم که مشغول کار بودند. همینکه پرچمها را دیدند، دستهایشان را مشت کردند و همراه ما شعار دادند. ما هم برای قدردانی از زحماتشان به آنها از ساندویچهای نذری دادیم. لبخند زدند و بسیار تشکر کردند.
و ما به یادماندنیترین شب تولد را ساختیم که اسمش را گذاشتیم «جشن تولد حماسی» .
✍ رحیمیان
📍 آذربایجان شرقی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org