eitaa logo
امتداد
927 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
میشود با کنار هم بودن دشمن از خاک خویش بیرون راند دسته گل شد یکان یکان انگاه عطر گل در میان شهرافشاند دست دردست هم که ما بدهیم در خیابان و کوچه ها هرشب روبهان را به وحشت اندازیم که بسوزد دمادمان در تب ما گل سرخ دشت مجنونیم شیر میدان برای اهریمن جنسمان آلیاژ فولاد است پشت هم دربرابر دشمن ما پرستوی آسمان هستیم سهممان یک بغل رها بودن همسفر با کبوتران شهید ذهنمان از زمین جدا بودن با سپاه غیور در میدان دیده دنیا که هم صدا هستیم ما که با رمز وحدت حیدر همه در لشکر خدا هستیم نه فقط مفتخر به این وصفیم که بدین وصف وحال میبالیم باهمین در کنارهم بودن پشت دشمن به خاک می‌مالیم 📍فارس ✍سجاد جعفری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
از وقتی رفتی، خیابان خانه‌مان شده.آنجا نماز می‌خوانیم، می‌نشینیم، شعار می‌دهیم، راهپیمایی می‌کنیم، کاروان خودرویی راه می‌اندازیم و... .از وقتی رفتی دربه‌در خیابان‌ها شده‌ایم.می‌دانی چرا؟عَلَمت سنگین است آقا جان.تمام ما به میدان آمده‌ایم تا بلکه بتوانیم کارِ دستان قدرتمند تو را انجام دهیم... همه ما خامنه‌ای شدیم در اندازه خودمان و همه با هم زیر بار عَلَم رفتیم تا مطمئن شویم علم از دست علمدار نمی افتد گاهی بعضی نام‌ها تنها یک اسم نیستند؛ یک بغض ناتمام‌اند، یک آفتاب خاموش‌شده، یک دفتر مشقی که ورق نخورده ماند. شما بچه‌های میناب، با همان دست‌های کوچکی که قرار بود فردا را بسازند، به آسمان رفتید و در دل یک شهر، در دل یک کشور، جای خالیِ بزرگی گذاشتید.کسی چه می‌داند؟ شاید هنوز صدای زمزمه‌تان بین نیمکت‌ها می‌پیچد. شاید هنوز رد پاهای کوچکتان در حیاط مدرسه مانده باشد. شاید همان توپ کوچک گوشه‌ی دیوار، هنوز منتظر شوت بعدی شماست. رفتن شما تنها رفتن چند دانش‌آموز نبود؛ شکستن رویاهای یک سرزمین بود. ما به احترام لبخندهایی که ناتمام ماند، سکوت می‌کنیم. به احترام آرزوهایی که فرصت جوانه‌زدن پیدا نکردند، قلبمان سنگین می‌شود. شما کودک نبودید؛ شما چراغ بودید، نوری که اگرچه خاموش شد، اما رد روشنایی‌اش جاودانه ماند. یادتان در کتاب‌ها، در نگاه هم‌کلاسی‌ها، در گریه‌ی معلمان، و در نبض مردم زنده است. این خاک هیچ‌وقت فرزندان کوچک و بزرگی‌اش را فراموش نمی‌کند. آرام بمانید کوچک‌قهرمان‌های میناب؛ شما پرکشیدید، اما نامتان ماندنی شد ✍ کیمیا هدایت پور 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
خاله‌ی‌نقاش‌باشی‌ها؛ بار اولم نبود...کار با بچه‌ها را می‌گویم تفاوتش این بود که تجربه‌ی این بار، وسط خیابان بود! لابه لای مردمی که یا پرچم روی دوش‌شان بود و یا دست هایشان را مشت کرده بودند و شعار ها را با یک خشم غیرقابل وصفی، تکرار می کردند... چهار نیمکت،شده بود محل قرار بچه ها؛ نقاشی می‌کشیدند و در ازای آن یک‌پرچم کوچک اما مقدسِ ایران را هدیه می‌گرفتند.. هیچ‌وقت فکرش را نمی کردم که یک‌روز بیاید بچه ها این قدر از گرفتن یک پرچم خوشحال شوند و ذوقِ قلب هایشان در چشم ها و لب هایشان نمایان شود این را هم تصور نمی‌کردم که یک‌روز وسط خیابان، بالای سر چند نیمکت بایستم و بعد، بچه ها بیایند و من را خاله صدا بزنند. احساساتِ پاک و معصومانه ی شان را همیشه دوست دارم. پسرک که به قدوبالایش می‌خورد لااقل ۱۰سال را داشته باشد، اولین نفر، سر نیمکت نشست مدام خواسته اش این بود که از میز دور بشوم .. معتقد بود ایستادن من، جلوی نور را می‌گیرد و سایه‌ی تاریکم نمی‌گذارد کاغذ نقاشی اش را خوب ببیند... هربار که یادم می‌رفت نباید از فاصله ی چندمتری‌‌ام کم کنم و بالاسرش بایستم، متذکر می‌شد نقاشی‌اش را که تحویل داد، خواستم پرچمش را بدهم اما صدایش را در گلو انداخت: « نمی‌خوام مگه من بچم؟ این برای من خیلیی کوچیکه. من از این پرچم بزرگا رو تکون میدم همیشه..» داشتم سعی می‌کردم جوابی در خورش پیدا کنم که به غرورمردانه‌ی کوچکش برنخورد .. دیدم به ثانیه‌ای از این ادعایش نگذشته، از پسر بغل‌دستی‌اش می‌پرسد : «فرفره کجا میدن؟!» خنده‌ام گرفته بود اما آرام از میز فاصله گرفتم تا نبیند که درلحظه ، ابهتِ مردانه‌ای که از پرچم‌گردانی‌اش ساخته بود دود شد و به هوا رفت.. ما بزرگترها، گاهی از بچه ها و دایره ی فهم و ادراکشان غافل می شویم غافل از اینکه غفلت ما، جلوی آن‌ها را نمی‌گیرد. مخصوصا این شب ها... فکرمیکنیم بی‌آنکه بدانند به تقلید از پدرمادرهایشان شعارها را تکرار می‌کنند اما اینطور نیست هم می‌فهمند و هم‌ می‌دانند که چه می‌گویند. این را می‌شد از نقاشی هایشان ، از حس غرور و تعصبشان به پرچم، متوجه شد؛ موشک ها و پرچم ها،همه ی همه چیز نشان این بود که خوب می‌دانند جنگ چیست ... لابه لای نقاشی کشیدن ها، بازی هایشان برایم قشنگ بود یک آبنبات چوبی ،شده بود میکروفون و آن را می‌گرفتند جلوی هم‌ و مصاحبه می‌کردند حرفهای حماسی و به قول معروف بزرگ تر از سنِ‌شان واقعا، این‌ها چه کودکی بزرگی دارند .. همین که تعصب وطن و پرچمش را می‌کشند ، یعنی بزرگ‌سالی! اواخر مراسم بود.همه رفته بودند... یک‌دختر مانده بود و آرامشش در نقاشی‌کشیدن... منتظر بودم تا تمامش کند و من همه چیز را جمع کنم و بروم. شلوغی جمعیت،صدای بلندگوها، تعدد درخواست های بچه ها و اینکه در آن واحد باید حواست را به همه‌ی‌شان می‌دادی، خسته ام کرده بود. بالای سرش ایستادم - خاله خیلی مونده؟ + نه دیگه آخراشه.. به نقاشی اش خیره شدم با آن نوشته ای که کنارش اضافه کرد،چه قشنگ شده بود. دوستش داشتم از تمام نقاشی های آن شب، بیشتر.. پس احساسم را ابراز کردم تا بداند نقاش‌کوچولوی ماهری است.. عکسش را هم گرفتم تا برای یادگاری از امشب بماند - اسمت چیه خاله؟ +حلما - حلما میشه برای من دعاکنی؟ +چشم.. - دست شما دردنکنه، خیلی دعاکنیاا دوباره سرش را تکان داد.. این‌بار مادرش هم که شاهد گفتگوی ما بود، دعایم کرد و انگار این دعا، قشنگ‌ترین سکانس آن شب و بهترین حسنِ ختام خاله بودن بود ✍ زهرا خراسانی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
‌ شهر مالخلیفه بار دیگر آذین بسته شد به نامی که روشنی اش بر تارک زمان می‌درخشدنام جوانی ازتبارغیرت،شهیدخدمت یاسین رستمی .. جوانی که مُلَبَس بود به لباس بی ادعای سربازی و قدم در راهی گذاشت که انتهای آن جاودانگی بود... او گران ترین ودیعه انسان یعنی جان خود رافدای سرزمینی کردکه ستون های آن شهداست ... یاسین به جایی رسید که مردان بزرگ تاریخ باخون خویش درآن لاله زارها به جای گذاشتند او جوانی اش را ،آرزوهایش را،خاطراتش را در راهی فدا کرد که تنها دلیرمردان از آن می توانند گذر کنند.. امااین پسر۱۸ سال در دامان مادری تربیت شد که صبر را از زینب آموخته بود.. "آن زن بختیاری از دیار دلیران " سخن نمی‌گفت رجز میخواند،رجز شیرزنی بود که از دل کوه برخاسته بود غم درنگاهش رنگ باخته بود وقت عزاداری نبود زمان افتخار بود؛افتخار مادری که پاره ی تنش را پیشکش ارزش‌هایی می‌دانست که نسل به نسل منتقل شده است ... او ایستاده بود؛قامتش خم نشده بود همان‌گونه که بی بی مریم ایستاده بود؛زنی که نامش در تاریخ فقط باعنوان زن حک نشده بود بلکه اورا پرچمی می‌دانستند که فراز صخره ها نوای شجاعت سرمی‌داد در زمانی که هرکس دل ایستادگی نداشت ... یاسین نیزهمچون علیمردان خان بی هیچ ادعا،جانش را بدرقه ی امنیت مردمانش کرد چنان که اکنون نامش درکناردلیرمردان تاریخ این سرزمین مانند علیمردان خان به آرامی ولی باشکوه می‌درخشد.. داستان یاسین هرگزبه پایان نمی‌رسد همانطورکه سال‌هاست داستان علیمردان خان جاری است زیراخون جوانمردان بزرگ وارد رگهای خاک میشودو دردل نسل‌های آینده جوانه می‌زند.. زنهای این سرزمین ،ستون های خاموش امامستحکم این خانه ی غیرت اند آنها همان کسانی هستند که از ریشه و تبار بی بی مریم اند.... در ایران زمین زن تماشاگر میدان نیست بانوان ما ار دل خاک برمی‌خیزند وباصبرکوه راجابه جامیکنند... زنهای این سرزمین هرکدام بی بی مریم هایی هستند نشان دهند این سرزمین هنوززنانی رادارند که بارتاریخ رابر دوش شانه های ظریف اما مستحکمشان بکشند.. آری تا بی بی مریم های تاریخ هست علیمردان هایی همچون یاسین مشعلی می‌شوند که بر فراز تاریخ افروخته می‌شوند و راه را برای رهروان بعدی روشن می‌کند ✍ ریحانه سعیدی 📍 چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
رفتـی و دلهـــا پـر یشـان مانـده است شــرح هجرت در گریبان مانده است پـر کشــیدی نا گهـــــان تا آسمــــــــان درد ما در سینه پنهان مانـده اســت خـــــــاطــــــرات رنـــج بســــــیار شـــــما در دل شــــــــیدای یاران مانده است هر چه بنویسم ولـــی نا گفــته هـــا از صـــفات تو فــراوان مانــده اســت آرزو مــــــــــنـد شهــادت. بـــــــــوده ای داغ تو در قـلب ایران مانــــده است 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
‌ از وقتی تو رفتی دربه‌در خیابان‌ها شده‌ایم.می‌دانی چرا؟ عَلَمت سنگین است آقا جان! تمام ما به میدان آمده‌ایم تا بلکه بتوانیم کارِ دستان قدرتمند تو را انجام دهیم... همه‌ی ما تو شده‌ایم در اندازه خودمان و همه با هم زیر بار عَلَم رفتیم تا مطمئن شویم علم از دست علمدار نمی افتد... وقتی رفتی، آسمان گریست... زمین لرزید... دل ها شکست... تو بودی که در تاریکی، چراغ بودی... در سختی، امید بودی... در جنگ سنگر بودی... برای ما، پدر بودی... رفتی اما چشم هایت هنوز می بیند... خونت هنوز می جوشد... تو ای مادر آن دختر شهید؛ میدانم که چشم هایت پر از اشک است... میدانم که دلت آتش گرفته... اما مادر، تو مادر شهیدی... تو مادر کسی هستی که رفت تا بماند... و اما تو ای پدر؛ دست هایت که امروز خالی است، روزی بلند شد به سوی آسمان و فرزندت را به آسمان فرستاد... امروز چهل روز است که نگاهت به در است، اما نگران نباش، اوکه رفت، راهش را باز گذاشت... چهل روز گذشت... چهل روز سکوت... چهل روز انتظار... اما میدانیم که او هنوز اینجاست... در هر نسیم، در هر باران، در هر صلوات... او هنوز زنده است، چون خدای او زنده است... «شهدا نمی میرند، فقط میروند که زندگی را یرای ما معنا کنند» ✍ فاطمه آرمیون 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ششم خرداد ( دهم ذیحجه ) روز عید سعید قربان مبارک 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ساعت حوالی ۷:۳۰ صبح بود. طبق روال هر روزه‌ام، پس از آماده شدن، راهی محل کارم شدم تا در سنگر علم و دانش، به عنوان یک معلم، خدمت کنم. وارد کلاسم شدم و دانش‌آموزانم یکی پس از دیگری آمدند. درس ما آغاز شد. زنگ اول و دوم سپری شد تا اینکه خبری، آرامش را از قلب‌هایمان ربود: «بمباران در بیت رهبری!» باورکردنی نبود. همه نگران یک موضوع بودیم: «آقاجان، حال پدر ما خوب است؟» خبرهای ضد و نقیض می‌آمد و من و همکارانم، دلواپس و نگران بودیم. «توکل به خدا» بر سر زبان‌ها جاری شده بود. زنگ پایانی اما خداحافظی‌ها رنگ و بوی دیگری داشت. با تک‌تک همکارانم خداحافظی کردم و خوب به چهره‌شان نگاه کردم. جنگ است دیگر! و تو نمی‌دانی کدام وداع، آخرین وداع است؟ به سمت خانه راه افتادم. یک نگرانی اطراف افکارم جولان می‌داد: «پسرم، پسرم، پسرم...» وقتی به خانه رسیدم، او را محکم در آغوش گرفتم و زیر لب گفتم: «خدایا شکرت.» نمازم را خواندم. قرآنم به جزء ۱۰ رسیده بود؛ تلاوتش که تمام شد، پیگیر اخبار شدم. نه! باورکردنی نبود... بمباران مدرسه!! دبستان!! آن هم دخترانه!! خدای من! این فجیع‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست رقم بخورد. دخترکان مظلوم و بی‌دفاع امروز، به جای درس علوم، ریاضی و فارسی، درس پرواز آموخته بودند. شک ندارم آسمان میناب، غرق در پرواز فرشته‌های زمینی بوده است. می‌گویند مادرها همدیگر را بهتر می‌فهمند. قلبم تکه‌تکه می‌شود برای آن مادرانی که دردانه‌شان به خانه بازنگشت و راه خانه‌اش به سوی آسمان گشوده شد. آماده می‌شوم برای تدارک افطار... اما اندوهی قلبم را مچاله کرده. تصاویر مدرسه پشت سر هم مخابره می‌شود... نیمکت‌ها و کیف‌های به خون کشیده شده... درس امروزشان وطن بود. دلواپسی برای پدربزرگ دخترکانِ پرگشوده، اما ادامه دارد... ساعت از ۲ نیمه‌شب می‌گذرد. گوینده خبر با پیراهن مشکی، با صدایی بغض‌آلود و چشمانی اشک‌بار می‌گوید: «إِنّا لِلّٰه و إِنّا إلیهِ راجِعون.» اشک‌هایم فرو می‌ریزند. باورکردنش غیرممکن بود؛ مگر می‌شود؟! در مغزم هیاهو به پا می‌شود و دیگر گوشم یارای شنیدن ندارد. طاقتی نمانده بود برای این غم. ولی از خودش آموخته بودم که به هنگام پیکار و نبرد، نباید کمر خم کرد؛ باید استوار ماند و ادامه داد. این درس همهٔ مردان خدا بود: «استقامت در برابر سختی‌ها.» می اندیشم که وظیفه من در این شرایط چیست و چه کاری باید انجام دهم؟ پیشه ام معلمی است و قلم رانی عادتم؛ قلم به دست شده ام برای نوشتن، برای ثبت کردن، برای ماندن، برای استوار ماندن ✍ تکتم عبداللهی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در حلقه ی زلف او اسیرم من، بنده ی آن نعم الامیرم در راه رسیدنم به معشوق با مشت گره کرده بمیرم ✍ حمید خانی 📍تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روزی که جنگ شد،نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم؟خودم را قوی نشان دهم و سعی کنم استرس دوستانم را بر طرف کنم یا خودم آن کسی باشم که استرسش را آرام میکنند؟گزینه ی اول مناسب من بود ،در آن اوضاع سعی میکردم معلم و دوستانم را آروم کنم..بعد از آمدن به خانه ،تمام حسای بد یهو هجوم آورده اند،ممکن بود هر لحظه همه چی روی سرمان خراب شود،ممکن بود بستگان نزدیک را از دست بدهیم که البته بعضی هامون، نزدیکانمان ، عزیزانمان ،را از دست دادیم.. هیچوقت نتوانستم کلمه ی جنگ را بدون غم و ناراحتی تلفظ و بیان کنم،چون در این کلمه جملاتی زیاد نهفته است.. جنگ پدر را میگیرد،مادر را بی پسر میکند،خواهری را که در انتظار برادر اش است را دق مرگ می‌کند، سفره را خاکی میکند. جنگ همه چیز را میگیرد...جنگ پایان خوشی های لحظه ایه ما است . مدرسه ی میناب، یاد آور دردی وحشتناک از سمت جنایت آمریکایی- صهیونیستی است،که باعث درد بدی در قلب هایمان می‌شود.. دخترانی ، دقیقا مثل ما، نه کمتر و نه بیشتر ،به خانه ی ابدیشان رفته اند و برای همیشه خفته اند..این درد کمی نیست و نخواهد بود.. ما فراموش نخواهیم کرد،آن کیف خونی را،آن دست قطع شده را،آن لباس های خونی را...تاوان همچیز را خواهید داد..! ما مردم همیشه پیروز بوده ایم ، و همیشه ام خواهیم بود ✍ ستایش حق‌گو 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به محض تمام شدن دعای فرج، باران می گیرد .. باران تندی که در لحظه تمام آسفالت خیابان را خیس خیس کرد. هربار که باران می بارد، می گویم الهی شکر..؛کاش نوید خبرخوب باشد نه بد. نمی‌دانم..انگار از این قطرات رحمت می‌ترسم. خستگی، تمام وجودم را تسخیر کرده بود از بچگی همین شکلی بودم اگر یک دغدغه داشته باشم، دیگر نمیتوانم به دغدغه های دیگر حتی فکرکنم... وقتی چند دغدغه و چند اولویت باهم بشوند، سیم های مغزم اتصالی می کند. باید حتما یکی یکی حلشان می کردم یعنی اول پرونده ی یکی را می بستم تا بتوانم به بقیه فکرکنم. یاد حرفی می‌افتم که در مصاحبه ی امشب زدم: حفظ همزمان چندسنگر! سنگر درس و میدان.قلم و قدم... راهم را سمت موکب طلبه ها کج می کنم تا چای آخر امشب را داغ‌داغ، آن‌طور که لب و دهان آدم را بسوزاند در دست هایم و بعد در وجودم بنشانم. جلو می روم.. با لحنی که یادم نمی آید تاحالا برای فرد دیگری ،خرج کرده باشم، می‌گویم: «حاج آقا، تو لیوان یه بار مصرف هم می ریزید؟» متوجه نشد..دستش درکار بود و توجهش سمت استکان هایی که دانه دانه پر می شد دوباره صدا زدم:« حاج آقا؟!» بازهم متوجه نشد. کاسه ی صبرم لبریز شد، این بار با صدای بلندتری گفتم: « باباااا..سلامم» انگار تازه متوجه حضور من شده باشد، لبخند همیشگی اش را روی لب هایش آورد و گفت سلام دوباره درخواستم را تکرار کردم چای با لیوان یک‌بارمصرف... این‌بار بی درنگ به درخواستم می رسم. نه اینکه حساس و وسواسی باشم،نه! فقط نمی خواهم بند یک‌جا باشم دنبال رفتنم نه ایستادن میخواهم بروم. اگر استکان شیشه ای بگیرم، باید بایستم همانجا تا خالی‌اش را برگردانم ولی با ‌لیوان یکبار مصرف راحت، قدم هایم ادامه دار می شود دوباره برمی‌گردم زیر باران.. میخواهم قطره های باران نصیب چایم شود. صدای زیارت عاشورای معراج، فضا را پر کرده.. و من باز در ذهنم تکرار میکنم کاش پایان این باران خوب باشد؛ ✍ زهرا خراسانی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org