eitaa logo
امتداد
927 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
شروع شعر بارانی بسیجی سراسر شور وایمانی بسیجی تویی آیینه دار مکتب عشق به دوران مرد میدانی بسیجی الفبای شهادت با تو زیباست وطن را هم نگهبانی بسیجی تو هستی آیه های فجر ایمان به جان‌ها نور عرفانی بسیجی شدی الگو برای کل عالم پناه ویار قرآنی بسیجی شدی سردار دلها با شهامت شروع شعر بارانی بسیجی 📍یزد ✍پروین امیدواری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«قلک پربرکت» اسفند که شروع شد، هر روز که می‌گذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط می‌زدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خط‌های روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیمانده‌ها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمی‌آمد: - حسابی پر شده! صدای مادر بلند شد: - زود باشید. دیر شد. الان زنگ می‌خوره. ریحانه مقنعه‌ی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس می‌پوشید: - بابا جون خواهش می‌کنم امروز هم پول بده! بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت: - تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی! - می‌خوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه! مگر می‌شد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفته‌ی دختر را ببیند و دست در جیب نکند. چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک‌ نارنجی. چند روز بعد بابا قلک‌ را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاج‌آقا قلک را بویید و بوسید: - به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجره‌ی طیبه‌ی رضوی در نقاط محروم می‌سازد. ✍ مریم صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چهارراه پزشک کرمان، موکب بچه‌های وطن، ساعت حوالی 20 بود. در میان تجمع دوربینی در دست داشتم و سعی می‌کردم لحظات پرشور و امید را ثبت کنم. فریادهای «بزن که خوب می‌زنی» در فضا طنین‌انداز بود. لنز دوربین، جوانی لاغراندام را در قاب خود گرفت که چفیه‌ای به سر بسته بود، لباس‌هایی زخمی و دمپایی کهنه‌ای به پا داشت. چهره‌اش نشان از سال‌ها سختی و فقر می‌داد، اما در چشمانش، جریانی از امید و ایمان به انقلاب اسلامی موج می‌زد. در میان جمعیت ایستاده بود و با تمام جان و اخلاص، پرچم به دوش برای دشمن رجز حیدری می‌خواند. می‌خواستم این لحظه را برای همیشه ثبت کنم. اما کف دستش را به سمتم گرفت به نشانه اینکه از او عکس نگیرم. به او نزدیک شدم و گفتم: چرا؟ با صدایی آرام پاسخ داد: من سر و وضع درستی ندارم خجالت می‌کشم عکسم جایی پخش شود. گفتم: اگر یک سوال بپرسم ناراحت نمی‌شوی؟ سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: بپرس. گفتم: می‌گویی سر و وضع درستی نداری، پس از اینکه اینجا آمده‌ای چه انگیزه‌ای داری؟ مگر جمهوری اسلامی چکار برایت کرده؟ گفت: من شاید چیزی نداشته باشم و خودم هم کوتاهی کردم دنبال درس خواندن نبودم، اما این را می‌دانم که اگر با تمام وجودم از این انقلاب حمایت نکنم، آینده‌ی تک دخترم از بین می‌رود. حداقلش این است که او امروز می‌تواند در یک مدرسه درس بخواند نه مثل زمان پهلوی، که چون دختر یک آدم ِنداری مثل من است نتواند به مدرسه برود! همین که امروز می‌تواند آزادانه و رایگان درس بخواند و آینده‌اش را بسازد برای من کافیست. بهش گفتم: دمت گرم باغیرت! و کنار آمدم. به تیر برقی که در نزدیکی موکب بود تکیه زدم و به فکر فرو رفتم. فکر اینکه این‌ها چه مردمان کم توقعی هستند؛ نه از سفره انقلاب سهم داشته‌اند، نه باند و رانتی! چه بسا که بیکار باشد یا بیمه هم نداشته باشد یا حتی سقف پشت‌بام‌ خانه‌اش هم با اندک بارانی چکه کند. باید قدر دانست این نجابت، فهم و بصیرت را... ✍ صابر شمس‌الدین 📍 کرمان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به نام خدای کودکان مبعوث شده شب‌های شیرینی است. طعم شیرینش را در جانم حس می‌کنم. شیرینی و حلاوتش از جنس روزهای نزدیک اربعین است و جاده نجف کربلا. هرچند حسین(ع) همه چیزش فرق می‌کند. عشق و محبت خالصانه این کودکان و بزرگترها را چه پاسخی دهم که شایسته آن باشند؟ چندشب است وارد موکب که می‌شوم، امیرعلی هم می‌آید. تیز خودش را می‌رساند. هنوز کسی نیامده. فقط منم و امیرعلی. از خودش می‌گوید. آماده باش است کاری انجام دهد. میزها را آماده می‌کند. عکس‌ها را می‌چسباند. دوست ندارد بیکار باشد. معلوم است از آن پسرهایی است که بعد از پانزده سالگی کاری برای خودش جور می‌کند و مستقل می‌شود. می‌گوید خودم تنها می‌آیم. از اعتمادیه. مسافت کمی نیست. اما چه چیزی پسرک را می‌کشاند اینجا؟ حتما جاذبه‌ای از عشق بر فطرت پاک کودکانه‌اش که او را تا اینجا می‌آورد. مطهره دختر نجیب و باوقارم، دیر می‌آید و زود می‌رود. اما بودنش باکیفیت است. کار را جدی گرفته و جدی هم انجام می‌دهد. بهار و مژده را دیر کشف کردم. لطف دوست خوبم بود که واسطه معرفی‌شان شد. بهار چه هنرمندانه نقشه ایران را کامل کرد و بعد هم لاله‌ها را. مژده هم هرچند دیر آمد، اما هر چه گفته بودم، مو به مو رفته بود پی یادگیری‌اش و امشب نقطه ثقل موکب شده بود و کودکان، فرشته‌هایی که احاطه‌اش کرده بودند. الهه که قرار است به امید خدا طرح نقاشی را به سرانجام برساند و برایش کلی مرا حرص داده، حالا از دوستان خوبم شده است. این شب‌ها و این موکب عزیز، چه برکاتی برایم داشته است. برای همین است شب‌ها ساعت ۹ که می‌شود، آرام و قرار ندارم تا بیایم در این مأمن عشق و پس از آن دیگر گذر زمان را و خستگی را نمی‌فهمم. خدایا شکرت… ✍ اکرم گوهریان 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
منم دختر ایران؛ آمده بودم تا باشم… تا در برهه‌ای از تاریخ، در کنار بهترین آدم‌های روزگارم بمانم. آمده بودم که یکی از روایتگران قصه انقلاب، جنگ و جهاد شوم؛ چه آن زمان که در آغوش مادر در صف مبارزه با طاغوت بودم، چه روزهایی که در سال‌های دفاع مقدس، قدم به قدم تشییع پیکر شهدا را دنبال می‌کردم، و چه امروز، در میدان جنگ نرم، در فضای رسانه‌های ملی و جهانی. آمده بودم تا باشم؛ دیگر تنها روایتگر نبودم، من نیز می‌توانستم در متن تاریخ بمانم و تاریخ‌ساز میهنم باشم. مهر امیرالمؤمنین، حیدر کرار، دلم را شیفته ولایت کرد و با عشق به حقانیت علی، قدم در جاده توحید و معرفت الهی گذاشتم. ولایت تنها یک واژه نیست؛ سبک زندگی است، باوری برای درست زیستن و جاودانه ماندن. در مسیر ولایت ماندن، صبوری و استقامت می‌طلبد و این راه جز با تبعیت از نائب برحق مولا ممکن نمی‌شود. گاهی کم می‌آوردم؛ از سرزنش‌ها و تحقیرهای روزگار، به گوشه عزلت پناه می‌بردم. اما من فرزند انقلاب بودم؛ چشم امیدم به نگاه پدرانه‌ای بود که از قاب تلویزیون می‌تابید و جان تازه‌ای در دل شکسته و نگرانم می‌نشاند. وقتی از شجاعت سخن می‌گفتید، دیگر ترسی از هیاهوی دنیای بی‌رحم در وجودم نمی‌ماند. چه بسیار چهارشنبه‌هایی که به شوق شنیدن کلام دلنشینتان چشم به راه می‌نشستم؛ با جان و دل گوش می‌سپردم، دل آرام می‌گرفت و توان دوباره‌ای برای جهاد در میدان‌های گوناگون می‌یافتم؛ جهادی در تحصیل، هنر، و سبک زندگی زیبایی که با ظرافت برایمان ترسیم می‌کردید. افتخار من، داشتن نشان سربازی وفادار بود؛ نشانی که با هر نبرد با اهریمن نفس، آن را در خود تمدید می‌کردم. در مسیر خودسازی، راز پیکار با پلیدی‌ها را آموختم. در ایران، در وطن پاک و مقدسی که به برکت خون شهدا و به رهبری پیر جماران به انقلاب اسلامی بزرگی در جهان بدل شد، و در کوتاه مدتی سکانداری آن به دستان توانمند شما سپرده شد. راه پر فراز و نشیبی که پیش رویمان بود، با اشاره‌های هدایتگر شما، برایمان هموارتر می‌شد. از صبر می‌گفتید، از استقامت، از تلاش توحیدی، و از نگاه ژرف به طرح کلی اندیشه اسلامی در جهان. در کوره‌راه‌های غبارآلود فتنه و آشوب، چراغ هدایت ولایت، ترس را از چشمان مضطرب ما می‌ربود و جای آن را شور و شهامت می‌نشاند. آموختم که در هر گام، انتخابی درست داشته باشم؛ آن‌گونه که شما آموخته بودید. اما همیشه چشم‌به‌راه تأیید آن نگاه نورانی می‌ماندم تا به ولایت‌پذیری خویش ببالَم. در داشته‌هایم کمبودی نمی‌دیدم؛ هر چه می‌جستم، شما بلد بودید. دانشتان، هر متخصصی را به حیرت می‌انداخت. به من آموختید که قناعت را در مصرف درست بجویم، نه در محدود کردن علم‌آموزی. یاد دادید که در طلب دانش، مرزی به نام زمان و مکان نپذیرم. و روزی که ویروس کوچکی انسان‌ها را از هم جدا کرد، شما راه غلبه بر آن را در گذشت و همدلی دانستید. ما آموختیم که با وحدت، می‌توان دشمنی سرسخت را به زانو درآورد. آن‌قدر آموختیم که خیالتان از فرزندانتان آسوده شد؛ و با آرامشی پدرانه و مشتی گره‌کرده، ادامه مسیر فتح را با مبعوث شدن ملتی استوار پی گرفتید. و شما هنوز هم با ما هستید؛ با همان نام و یاد، چه سید علی شهید، چه سید مجتبی علمدار. پروردگارا، شکر بر هر آنچه عطا کردی و ندادی. ما را از بندگان مخلص و شکرگزار خود قرار ده و در پناه قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام حفظ فرما. برای فرزندان این سرزمین که تو را آن‌گونه که باید نشناختند، از درگاهت هدایت و روشنی راه می‌طلبم. ان‌شاءالله در کنار یکدیگر، در برابر همه دشمنان آشکار و پنهان، تا ظهور منجی عالم بشریت استوار بمانیم و جهان به شمیم دلنواز گل نرگس، مولایمان مهدی، معطر و جهانی گردد. الهی آمین 🤲🌸 ✍ صدیقه ترکمن 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
تمام پنجره ها غرق در سکوت شدند وَ بُغض ها همگی قوتِ لایَموت شدند انارها همگی یک به یک تَرَک خوردند و باغ های بهارین کویر لوت شدند تمام آینه های زُلال باریدند و آه و بُغض و فغان هم دوباره قوت شدند دَمِ نسیم سحر بود و لحظه های دعا که دست های وطن یک به یک قنوت شدند دوباره شادی لب هایمان به سوگ نشست و خنده ها همگی طعم تلخ توت شدند چه ریختند به کام وطن به غیر شرنگ ! که شهدهای شکربار زَغنَبوت شدند رسید موج تبرها و زوزه هایی شوم چو خنجری همه بر گُرده بلَوط شدند به سوگ تا بسُرایند داغ عظما را حروف نیلبک و واژه ها فلوت شدند به پا شدند غزل ها به انتقام بهار که خانه های خزان اوهنََ البُُیوت شدند شکست گُنبدی از آهن و فلاخن ها دمی که سُست تر از تار عنکبوت شدند به گُرگ های طمع کرده مرگ نوشاندند دُچار مهلکه و ورطه سقوط شدند 📍زنجان ✍ ناصر دوستی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
« چهلمین برگ از جاودانگی ورق می خورد » ساعتی است خیره به دفتر مانده ام، واژه ها را از پس یکدیگر فرا می خوانم،ذهنم به اینطرف و آنطرف روانه می شود،قلم تقلّا می کند برای نوشتن... اما مگر می شود راحت از تو نوشت؟ اصلا نوشتن از آن همه خوبی و صلابت و علم را در کدام دفتر و منظومه میتوان جای داد؟ یا چون منی را لایق نوشتن از چون «تویی» هست؟! از تویی که همیشه از زمانت جلوتر می زیستی، در شاعری و سخنوری متبحّر، در علم و دانش هم تراز اندیشمندان، در مهربانی زبانزد، در صلابت و اقتدارت به وقت حوادث چون کوه.... اما راستش را بخواهی نوشتن از نبودنت بسی دشوار و جان فرساست، هنوز باورمان نشده که چهل روز از عدم حضورت گذشته، هر چند که تو به وسعتِ یک ملت تکثیر شدی از همان لحظه ای که خبر شهادتت رسید. همیشه برایم متفاوت بودی، حتی عزاداری برای تو هم شکل و رنگ دیگری به خود گرفته است و متفاوت است، عزاداریمان در نبود تو حماسی شده و خبری از خم شدن و کم آوردن نیست، با دستی اشک از گونه می زُدایم و با دستی دیگر تکبیرگوییم. آسوده بخواب پدرم؛ پرچمی که تو به دست ما دادی به فضل پروردگار تا ابد در اوج می ماند. کتاب زندگی ات هنوز به برگ چهلمش رسیده و این کتاب تا پایان نابودی صهیون و ظهور حضرت حجت (عج) باز می ماند و چراغ هدایتی است برای ملت ایران 🇮🇷 ✍ تکتم عبداللهی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمی‌دانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانه‌ی شهید باشد. تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود. با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده. ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحه‌ای دم درشان میخوانم و برمیگردم. چندباری خواستم از کسبه‌ای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم. محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه. دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیب‌تری هم داشتم. تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچه‌های مسجد هم آمدند. همه از همه جا آمده بودند. بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست می‌کردند. راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود. می‌گفتند نامزد شهید است و عید عروسی‌شان بود. می‌خواستند به خانه‌ی خودشان بروند. یکی میگفت، حتی جهیزیه‌اش را هم چیده بودند. آن یکی میگفت، چطور می‌خواهند وسایل‌های خانه‌ی‌شان را جمع کنند. یکی دلش می‌سوخت و آن یکی با گوشه‌ی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد‌. آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد. یاد عروس حضرت قاسم افتادم. من فقط گوش میکردم. دلم میسوخت. چشمهایم هم، ولی نم پس نمی‌دادند. همه حیدر حیدر می‌گفتند و شعار می‌دادند. نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود. به مادر یکی از بچه‌های کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم. جلوی در، جمعیت کمتری بود. به در تکیه دادم. عکس شهید روبه‌رویم بود. انگار خون توی رگهایم فوران کرد.‌ جگرم سوخت. گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد. هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم. آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم. کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم می‌کردند. شاید هم رفتار من عجیب بود. انگار جنون گرفته بودم. شاید هم،خونم به جوش آمده بود. عکس شهید جلوی چشمم بود.همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود. کوچه از خشم پر بود. غم از آسمان می‌بارید. کوچه بارید آسمان بارید من هم ... ✍ فریده حیدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ای شهدا! شما که از خواب گران بیدار شدید و در راه ازادی جان فدا کردید روح شما در نسیم میناب جاری است و نام شما بر زبان جاودانه مانده است استادی که تدریس کرد : مرگ برای کسی که در راه حق می‌میرد ،زندگی است. و شاگردانی که این درس را با خون نوشتند. رهبر شهید! شما نه تنها معلم بودید بلکه پدر معنوی بودید تعلیم دادید: ایثار بالاترین مرتبه انسانیت است. و خود نخستین کسی بودید که این درس را عملی کردید ✍ اسما ابراهیمی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امروز که ما در خیابان هستیم در بیعت با یار خراسان هستیم لب تر بکند امام ما خامنه ای بی وقفه همه راهی میدان هستیم ✍ محمد بهرامی عیسی آبادی 📍چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org