#روایت_سیصدوسیونه
دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمیدانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانهی شهید باشد.
تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود.
با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده.
ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحهای دم درشان میخوانم و برمیگردم.
چندباری خواستم از کسبهای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم.
محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه.
دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیبتری هم داشتم.
تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچههای مسجد هم آمدند.
همه از همه جا آمده بودند.
بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست میکردند.
راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود.
میگفتند نامزد شهید است و عید عروسیشان بود.
میخواستند به خانهی خودشان بروند.
یکی میگفت، حتی جهیزیهاش را هم چیده بودند.
آن یکی میگفت، چطور میخواهند وسایلهای خانهیشان را جمع کنند.
یکی دلش میسوخت و آن یکی با گوشهی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد.
آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد.
یاد عروس حضرت قاسم افتادم.
من فقط گوش میکردم.
دلم میسوخت.
چشمهایم هم،
ولی نم پس نمیدادند.
همه حیدر حیدر میگفتند و شعار میدادند.
نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود.
به مادر یکی از بچههای کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم.
جلوی در، جمعیت کمتری بود.
به در تکیه دادم.
عکس شهید روبهرویم بود.
انگار خون توی رگهایم فوران کرد.
جگرم سوخت.
گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد.
هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم.
آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم.
کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم میکردند. شاید هم رفتار من عجیب بود.
انگار جنون گرفته بودم.
شاید هم،خونم به جوش آمده بود.
عکس شهید جلوی چشمم بود.همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود.
کوچه از خشم پر بود.
غم از آسمان میبارید.
کوچه بارید
آسمان بارید
من هم ...
✍ فریده حیدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهل
ای شهدا!
شما که از خواب گران بیدار شدید
و در راه ازادی جان فدا کردید
روح شما در نسیم میناب جاری است
و نام شما بر زبان جاودانه مانده است
استادی که تدریس کرد :
مرگ برای کسی که در راه حق میمیرد ،زندگی است.
و شاگردانی که این درس را با خون نوشتند.
رهبر شهید!
شما نه تنها معلم بودید بلکه پدر معنوی بودید
تعلیم دادید:
ایثار بالاترین مرتبه انسانیت است.
و خود نخستین کسی بودید که این درس را عملی کردید
✍ اسما ابراهیمی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلویک
#سروده_چهلوپنج
امروز که ما در خیابان هستیم
در بیعت با یار خراسان هستیم
لب تر بکند امام ما خامنه ای
بی وقفه همه راهی میدان هستیم
✍ محمد بهرامی عیسی آبادی
📍چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلودو
به نام رنگهایی که از آغوش آفتاب،به تصویر جهان ،جان میبخشند.
در میان غبار تاریخ، نامهایی چون رهبر بزرگ انقلاب، همچون ستارههایی در دل شب میدرخشند؛ کسانی که مسیر حق را با خون و ایمان ترسیم کردند و سایهشان، پناهگاهِ عزتِ این سرزمین است. ایشان، که راه را برای ما گشودند، تنها یک رهبر نبودند، بلکه معنای ایستادگی در برابر طوفانها را به ما آموختند.
و اما شما، ای فرزندان مدرسه میناب، ای جویندگان نور... اگر رهبر انقلاب ریشه استوار این درخت بزرگ است، شما برگهای سبز و میوههای شیرین آینده هستید. همانگونه که ایشان با نگاهی فراتر از مرزها، جهان را دیدند، شما نیز با کتاب و قلم، چشم خود را به افقهای روشن باز کنید. مدرسه میناب، نه تنها محل یادگیری، بلکه کانون پرورش همان روحیه آزادهای است که از دل رهبری الهام گرفته است. از یادگیری دست نکشید، چرا که دانش، سلاحِ نهایی شما برای پاسداری از این میهن است.
تو برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود.
رنج دوران برده ای
تو برای آنکه ایران گوهری تابان شود.
خون دل ها خورده ای
ایشون کسی که برای بچه های شهدا پدر،برای دردمندان همدرد وبرای دشمنان دژی غیر قابل نفوذ بود وهست.
آری!
بزرگ مرد کشورم!
برای دل ساده ام نگاهش تصلای خاطر است....
من یکی از دوستداران محبت ها ولبخند هایش هستم...
من یکی از هزاران مشتاق عطر وجودش هستم...
من یکی از هزاران ایرانی هستم که طنین خوش زندگیم،آهنگ سخنانش است...
چهره ی ملکوتی ات و قدوبالای رعنایت چه در پی خود دارد که اینگونه عشق و دلدادگی به کام ما وجام زهری است به کام ستم پیشگان و گرگ صفتان؟!
جانم به فدایت!
کاش میشد با ترازویی میزان محبت به تورا سنجید و با کلمه ای فرای عشق و دوست داشتن میزان دلبستگی به تورا وصف کرد ولی چه کنم آقاجان که زبان قاصرم محدود است...
می دانم خسته ای. چند سال است درست نخوابیده ای.
حالا دیگر استراحت کن.
بی آن که نگران فردا باشی.
برای ما هم دعا کن.
دوری ات سخت است.
یادت گرامی باد .
✍ زهرا عقیلی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلوسه
چهلمین روز است... چهلمین غروب غمانگیز، در سوگ شما که پر کشیدید. رهبر عزیزم، قامت آسمانیات دیگر در میان ما نیست تا راهنما و چراغ راهمان باشد. و شما، دانشآموزان میناب، باغبانان کوچک اندیشهی فردا، چگونه دل کندید از این دنیای فانی؟ پروازتان، زخمی است بر دلها که هرچه زمان میگذرد، تازهتر میشود.
در این چهلمین روز، داغ فقدان شما سنگینتر از همیشه بر دلهای ما نشسته است. حسرت دیدار، بغض فریاد نشده، و عشقی که به آرمانهایتان داشتیم، همه و همه در این روزگار بر ما سایه افکنده است. چگونه میتوان این درد را تاب آورد؟ چگونه میتوان این اشکها را فرو خورد؟
اما میدانیم که شما، رهبر سفر کرده، و شما، پروانههای کوچک مدرسه، در بهشتی ابدی آرام گرفتهاید. این دلنوشتهها، این نالههای ما، تنها قطرهای از دریای عشق و درد ماست که تقدیم به روح بلندتان میشود. ما راهتان را ادامه خواهیم داد، با همان صلابت، با همان اراده، تا انتقام خون پاک شما را از دشمنان بگیریم؛ انتقامی آگاهانه، حسابشده و در خور نام بلندتان.
روحتان شاد و یادتان گرامی باد
✍ مهرسا باقری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلوچهار
#سروده_چهلوشش
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
کلِّه ی زردو ته شُورتت زرد است!
کفتار و کرکس و نادانی ترامپ
قتلگاهت تنگه ی هرمز بُوَد
گاوچِران و خُوک ِ میدانی ترامپ
مشعل دردست ِ آزادی شکست !
برخلاف ِ عهد و پیمانی ِ ترامپ
پاپَتی هستی و بودی کلِّه شَق !
کلِّه پوک و زرد پشیمانی ترامپ !
جان عرفان و شکوه و معرفت:
سِنتکام و هِرمِس ِ پنهانی ترامپ
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
📍مشهد مقدس
✍ مهدی عرفانیان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلوپنج
«به پیشوایِ دلها، به نورِ راه»
ای پیشوایِ بزرگوار، ای که نامت با صلح و مقاومت گره خورده است...
نوشتن از شما، فراتر از بیانِ یک جایگاه، روایتِ یک پیوندِ پنهان در اعماقِ جانهاست. شما برای ما تنها یک رهبر نیستید؛ شما آن قطبنمایی هستید که در طوفانهای بیامانِ روزگار، مسیرِ درست را به ما نشان میدهد. وقتی جهان در حیرت و سرگردانی است، بصیرتِ شما همچون ستارهای در آسمانِ ما میدرخشد تا از گمراهی بر ما روشن باشد.
ای پدرِ معنویِ ملت، ما در هر گام، سایهی اقتدار و آرامشِ شما را بر دوشِ خود احساس میکنیم. درسِ ایستادگی را از صلابتِ شما آموختیم و درسِ عشق به وطن را از نگاهِ پُر از شفقتِ شما فرا گرفتیم. شما به ما آموختید که عزت، نه در تسلیم شدن، که در ایستادگی بر سرِ حق است؛ حتی اگر تمامِ جهان در برابر ما بایستد.
وشما ای دانش آموزان مینابی، ما در هر ورقی که در کتاب هایمان میزنیم از شما یاد میکنیم و هیچ موقع یاد شما از دل هایمان بیرون نمیرود . خون رنگین شما، رنگ سرخ این پرچم مقدس را گلگون تر کرد.
دعا میکنیم که سایهی پربرکت و مقتدرتان همواره بر سرِ این خاک و بر جانِ ما مستدام باشد.
سلام بر قائد امت اسلامی
سلام بر دانش آموزان مینابی
سلام به آن مشت گره کرده به زیر آوار
سلام بر کیف های خونین
چقدر سخت است فراغ رهبر عزیزمان
چقدر سخت است داغ دوری دختران عزیزمان
✍ حدیث سوری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلوشش
برای کودکان میناب
میناب،کلمه ای پنج حرفی با بیش از صد داستان مختلف.داستان دخترانی که همگی عزیزکان والدین بودند. اما حالا مادران به جای اینکه دخترانشان را در لباس سفید عروسی ببینند باید کفن سفید را بر تن ظریف و نهیف دخترانشان تماشا کنند.دخترانی که تا دیروز وقتی پدرشان با خستگی برمیگشت به استقبالشان میرفتند و آنها را در آغوش میکشیدند. والدین نمیگذاشتند ناراحتی ای در دل این دختران قرار گیرد،اما حالا این دختران کجا هستند که اشک چشم مادرانشان را پاک کنند،کجا هستند که ببینند قامت پدرانشان چگونه از شدت گریه خمیده است.
تک تک آنها آرزوهایی داشتند که همگی به زیر خاک رفتند.انها هم مانند دیگر کودکان بیگناهی بودند که در جای جای این جهان ظالم برای خواسته های باطل دیگران فدا میشوند.
اما دختران آرام بخوابید که انتقام خونتان نزدیک است.خون های پاک شما پایمال نخواهند شد و حالا تمام دنیا میداند این ستم چگونه تک تک شما را به آرزویی برای والدینتان تبدیل کرد.ای دختران بدانید که انتقام نزدیک است،پیروزی نزدیک است.
خاطراتتان،تا به ابد در یاد این ملت نقش می بندد
✍ محیا خورشیدوند
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلوهفت
سلام بر دخترانِ شهید وطنم .
سلام بر دختران دبستانی بیگناه و معصوم کشورم .
دختر است دیگر ... ناز دارد و عشق میخواهد پرورش قلبِ نازنینش . محبّت و لطافت میخواهد با او سخن گفتن و شنیدنِ حرفهایش . منظورم را رساندم ؟
میبینید با چه دشمنان پَست فطرتی طرف هستیم ؟
به اشکِ مادران این سرزمین قسم که زوال اهریمنان نزدیک است . به گوش تکتک صهیونیستها برسانید که اگر داغی بر دل مردمان این سرزمین بنشیند ،
لحظه به لحظه به نابودیتان نزدیکتر خواهید شد . ما با تمام وجودمان به وعدهٔ خداوند معتقدیم . به یاد آورید ، توفان طبس را ای بیچارگان ...
از این پس هر شبِ صهیون و آن قاتل پست ، فقط با کابوسِ فتاح میگذرد .
همانگونه که هر بار و تا به حال ، از وحشت قالب تهی میکردند و کردهاند .
همه شاگرد اولید امروز ،
جاودانه شُدید بیتردید !
کارنامه چه زود صادر شد ،
دخترانم قبولِ اسفندید :)
✍ مریم ستاری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روایت_سیصدوچهلوهشت
#پادپخش_سیویکم
🎙 ریحانه سعیدی
📍چهار محال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهلونه
آقا جان!
آقاجان! میدانیم که در آن سوی هستی، در آغوش رحمت الهی، آرام و خشنود ایستادهاید؛ چرا که شهادت، زیباترین پاداش برای یک عمر ایستادگی خالصانه بود.
ما را ببینید... ما همان فرزندانی هستیم که در سایهسار بصیرت شما قد کشیدیم. ما تربیتیافته نهضت شماییم و خونِ غیرتی که در رگهایمان میجوشد، ثمرهی سالها هدایتِ حکیمانه شماست.
خیالتان آسوده باشد؛ عهدی که با شما بستیم، با رفتنتان نه تنها سست نشد، بلکه با خونِ دل امضا شد. تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون، پای این نظام، این آرمانها و این وطن ایستادهایم. و راهتان، تا همیشه چراغ راه ما برای فتح قلههای پیروزی خواهد بود...🤍
بچه های میناب!
چه بگویم از میناب و غم بی منت های دانش آموزان پر پر شده اش که بی گناه و معصومانه رخت بربستند و خون پاکشان درخت تنومند آزادی ایران یکپارچه را تا ابد آبیاری خواهد کرد💔
✍ محیا سادات جعفری مهر
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوپنجاه
پرواز فرشتگان
هوا تا ریک روشن صبح بود .ابرهای خاکستری آسمان شهر میناب را پوشانده بودند .
زهرا صبح زود از تختخواب جدا شد .مادرش پرسید: زهرا عزیزم چطور شده چرا صبح به این زودی بیدار شدی.
زهرا گفت:مادرجان امروز با دوستانم قرار گذاشته ایم زودتر به مدرسه برویم برای تمرین سرود ایران ومن باید آماده شوم.
صبح ساعت هفت زهرا به در خانه لیلا رفت وگفت :لیلا بیا زودتر برویم مدرسه باید سرود ایران را تمرین کنیم .
در راه مدرسه باهم در مورد اجرای سرود صحبت می کردند ولیلا گفت: من خیلی دوست دارم زودتر سرود را اجرا کنیم.
وارد مدرسه شدند.مدرسه ای باصفا وزیبا،با دیوارهای نقاشی شده با رنگ های شاد . دوستانشان آماده بودند آنها هم کیف هایشان را کناری گذاشتند وبا بچه ها شروع به تمرین سرود کردند.
حیاط مدرسه شلوغ بود و تعدادی مشغول بازی و تعدادی دور گروه سرود جمع شده بودند و تماشا می کردند .
بچه ها با ذوق و شوق در حیاط بازی می کردند وسر وصدای کودکانه آنها مدرسه را باصفاتر کرده بود .شوق بود و امید وخنده های از ته دل دختران دبستانی که آهنگ خوش زندگی بود.
زنگ صبحگاه بصدا در آمد همگی بطرف صف صبحگاه رفتند .
برنامه صبحگاهی که اجرا شد وبچه های گروه سرود، سرود زیبایشان را اجرا کردند به کلاس رفتند .
خانم معلم وارد کلاس شد وبا ماژیک روی تابلو کلاس نوشت« درس زندگی»
بچه ها کدامتان می دانید منظور از این چیست؟
هر کس نظری داد .معلم شروع به توضیح دادن کرد وگفت: امروز در مورد یک زندگی خوب ویک انسان خوب صحبت می کنیم.
بچه ها سراپا گوش بودند .
مریم پرسید :خانم ما چطور می توانیم خوب زندگی کنیم؟
ناهید گفت:
مادربزرگم همیشه می گوید آدم باید طوری زندگی کند که عاقبت بخیر شود.
فاطمه دست کوچکش را بالا برد وگفت: خانم معلم عاقبت بخیر یعنی چه؟
نازنین گفت: یعنی همه ما را دوست بدارند و کارهای خوب بکنیم.
خانم معلم گفت: آفرین درسته
بچه ها خوب گوش کنید .ما باید همیشه کارهای خوب انجام دهیم تا فرشته ها در مورد ما خوب بنویسند .
بچه ها از سر جایتان بلند شوید و مثل فرشته ها دست هایتان را باز کنید.
بچه ها ایستادند و دست هایشان را از هم باز کردند .
ناگهان صدای انفجاری سقف را بر سرشان فرود آورد و آنها در حالیکه مثل فرشتگان دست ها را باز کرده بودند دست دردست فرشتگان به آسمان ها رفتند.رفتند آن بالا بالا ها که فقط خدا بود وفرشتگان
✍پروین امیدواری
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org