این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیدهام ای غم به گمانم؟
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
- فاضل نظری
من بمیرم هم نمیگویم بمان ، اما بمان
عمرا این جمله نخواهد شد بیان ، اما بمان
از درون ِ چشمهایم ، التماسم را بخوان
بر نمیآید تمنا از زبان ، اما بمان
رفتهها نیمی ز جان خستهام را بردهاند
سهم دستان تو است این نیمهجان ، اما بمان
نیمهجانی بر کفم مانده ، اگر خواهی ببر
میتوانی قاتلم گردی ، بدان ، اما بمان
گفته بودی مهر ، آبان یا که آذر میروم
گر گردیده کنون فصل خزان ، اما بمان
رفتنت من را به سمت قبله بر میگرداند
من بمیرم هم نمیگویم بمان ، اما بمان .