من بمیرم هم نمیگویم بمان ، اما بمان
عمرا این جمله نخواهد شد بیان ، اما بمان
از درون ِ چشمهایم ، التماسم را بخوان
بر نمیآید تمنا از زبان ، اما بمان
رفتهها نیمی ز جان خستهام را بردهاند
سهم دستان تو است این نیمهجان ، اما بمان
نیمهجانی بر کفم مانده ، اگر خواهی ببر
میتوانی قاتلم گردی ، بدان ، اما بمان
گفته بودی مهر ، آبان یا که آذر میروم
گر گردیده کنون فصل خزان ، اما بمان
رفتنت من را به سمت قبله بر میگرداند
من بمیرم هم نمیگویم بمان ، اما بمان .
تو میروی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود
دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ اين شکست می رود
کجا توان گريخت زين بلای عشق
که بر سر من از الست میرود
نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست میرود
از آن فراز و اين فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست میرود
بيا که جان سايه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست میرود
شب غم تو نيز بگذرد ولی
درين ميان دلی ز دست می رود
_هوشنگ ابتهاج