وقتے خداوند فرمود:
من فقط ڪسانے را ڪہ دوستشان دارم آزمایش میڪنم،
درد را طور؎ تحمل ڪردم ڪہ انگار یڪ افتخار بود❤️🩹🥲
389K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذا اشتقنا الي ابيك نظرنا الي وجهك
اگر دلتنگ پدرت شدیم به صورتت نگاه میکنیم...✨❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
بہ مہدے نگو:
مشکل بزرگے دارم!
بہ مشکل بگو:
مہدے بزرگے دارم...!🌸
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای چندمین بار!!❤️🔥❤️🔥🇮🇷
مدیونید عاشق این ویدیو ام
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_ششم
سرش رو تکون میده
_میرید برای آزمایش؟
همونطور که لقمه میگیرم تایید میکنم
+اره بعدشم اگه خدا خواست میریم خرید
_الهی خوشبخت بشی مادر
لبخندی میزنم صبحانه رو سریع میخورم سوئیچ رو برمیدارم اول بابا رو میرسونم بعد میرم دنبال ریحانه خانم
《ریحانه》
چادرم رو مرتب میکنم
حسین کنار حوض میشینه بند کفشش رو ببنده
زیر لب چیزایی میگه اروم خم میشم
داره مداحی میخونده بند کفشش رو میبنده سرش رو میداره بالا با صورت میاد توی سرم دادش میره هوا
_اخ اخ اخخ
با دست سرمو میگیرم ماساژ میدم
+داداش صورتت از چی ساخته شده
اونم مثل من بینی اش رو میماله
_تو خم شدی اومدی تو دهن من بعد از صورت منم ایراد میگیری؟
خنده ای میکنم
+داشتم از صداتون لذت میبردم
_نه بابا نکشیمون
خودشم میزنه زیر خنده
کوثر بلاخره از خونه بیرون میاد
شروع به پوشیدن کفشش میکنه
_حسین جان
حسین همونجوری که بلند میشه لباسش رو مرتب میکنه جواب میده
_جان دلم
چشمام رو ریز میکنم حالا این دوتا برای من شدن لیلی و مجنون
کوثر لبخندی میزنه
_یادت باشه باید برای خودت لباس بگیری
حسین یکم فکر میکنه
_نمیخواد دارم
کوثر بلند میشه چادرش رو تکون میدم دست به کمر به حسین نگاه میکنه حسین هم انگار متوجه شده
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_هفتم
دستاشو به حالت تسلیم میبره بالا
_فهمیدم باید لباس خوب بگیرم چشم خانم
خنده ای میکنه
+زن ذلیل
حسین چشماش رو تنگ میکنه
_زن ریحانه است باید ازش مراقبت کرد
سرم رو به نشونه تایید تکون میدم
+بله بله متوجه شدم استاد
لبخند رضایتی میزنه
_افرین شاگردم
آماده رفتن میشیم که مامان میاد بیرون چادرش رو مرتب میکنه
با تعجب نگاش میکنم
+مامان؟
مامان جلو میاد صدقه رو دور سر هرسه ما میچرخونه بعد سمت در میره
با تعجب پشتش حرکت میکنم
+کجا میری مامان؟
دروازه رو باز میکنه
_میرم پیش دامادم
با باز شدن دروازه چهره اقا هادی نمایان میشه که به ماشین تکیه داده با دیدن مامان لبخندی میزنه
_سلام خاله
مامان با لبخند جلو میره جواب سلامش رو میده صدقه رو دور سرش میچرخونه بعد دور فرمون و داخل ماشین زیر لب دعا میکنه
لبخندی روی لبم میاد حسین و کوثر جلوتر از من حرکت میکنن حسین میاد بره سمت در شاگرد
که کوثر دستش رو میگیره میکشه
صداش رو صاف میکنه
_حسین جان من با شما کار دارم
حسین با تعجب نگاش میکنه
در عقب رو باز میکنه سوار میشن منم به عنوان نفر اخر از حیاط خارج میشم سرم هنوز پایینه
+سلام
اقا هادی با شدن صدای من نگاهش رو از مامان میگیره سمت من برمیگرده
_سلام
اروم سمت مامان برمیگردم باهاش خداحافظی میکنم
برمیگردم سمت اقا هادی یکم به صندلی جلو خیره میشم بعد نگاهم سمت کوثر برمیگرده که اشاره میکنه بشینم تا میخواد دستم رو بلند کنم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
سلامم👋🏻
رمان خدمت نگاهتون✨🥲
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شما چه!!
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
.
اگر مسئولانجمهوریاسلامیبهفکرایجاد حکومتجهانیامامزمان عج نباشند
خائنوخطرساز هستند ، حتیاگرخدمتبهمردمکنند !
مردمعلاجدرفرجاست 💔 . .
- امامخمینی