شاید عجیب باشه ولی رسانه میتونه کاری کنه که شما فکر کنی تاثیر تیشرت پوشیدن های پزشکیان از فرودگاه ساختن های شهید رئیسی در حل مشکلات کشور بیشتره🤌🏻🧠
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نصیحتی در شهید مطهری بشنویم:
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلامم سلام👋🏻
وقتتون بخیر
اگر خدا بخواد عازم کربلا هستم
رمان رو یکم با تاخیر میزارم احتمالا تا شب طول بکشه
متشکرم از درک و همراهیتون❤️🩹🥲
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطرۀ ایمان تاجیک، سخنگوی عملیات وعده صادق از دیدار با رهبر شهید انقلاب..
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
امام حسن مجتبی علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ الَّذِی یُؤْتَى إِلَیَّ سَمٌّ یُدَسُّ إِلَیَّ فَأُقْتَلُ بِهِ وَ لَکِنْ لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللهِ»
"آنچه موجب قتل من میشود، زهری است که با دسیسهای به من داده خواهد شد، ولی هیچ روزی مثل روز تو نخواهد بود یا اباعبدالله"
{الامالی | ص۱۱۵}
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
-
حسینع" کشتهی دور
از وطن شده اما ؛
حسنع" غریبترین کشته
در وطن بوده است❤️🩹 ..
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا هر چی غربته تو داری؟💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_هشتم
اقا هادی پیش دستی میکنه در رو برام باز میکنن
اول تعجب میکنم ولی بعد سوار میشم در رو میبندن
چادرم رو روی پاهام مرتب میکنم یه حرکت همیشگی
اقا هادی ماشین رو دور میزنه پشت فرمون میشینه
با بسم الله ماشین حرکت میکنه
توی راه زیاد حرف نمیزنم به بیرون خیره میشم
به محض رسیدن اول چادرم رو مرتب میکنم
هنوز سمت دستگیره دست بلند نکردم در باز میشه
دوباره؟!
نگاهم کمی بالا میاد لحظه ای به چشماش برخورد میکنه ولی سریع نگاهم رو میگیرم کوثر حسین که از ما زودتر حرکت کردن می ایستن حسین سمت ماشین برمیگرده
_نمیخواین بیاین؟
با این حرفش سریع از ماشین پیدا میشم
+ممنون
هنوز سرشون پایین ولی میتونی لبخند محوشون رو ببینم
_وظیفه است
در رو میبنده ماشین رو قفل میکنه
صبر میکنم کارش تموم بشه بعد باهم به سمت بچه ها حرکت میکنیم
نگاهی به حسین و کوثر میکنم
+شما چرا انقدر عجله دارید مگه شما میخواید آزمایش بدید؟
کوثر خنده ارومی میکنه
_دیدیم شما دونفر که ذوق ندارید ما داشته باشیم
با تعجب نگاهش میکنم
اخه ازمایشگاه و سوزن و خون چه ذوقی باید داشته باشه
بی تفاوت شونه ای بالا میندازم با اقا هادی سمت ورودی حرکت میکنیم
فضای ازمایشگاه خلوته البته یه چند نفر هم زودتر از ما اومدن روی صندلی میشینیم برای اولین بار بازوم بهش برخورد میکنه یه لحظه تمام بدنم یخ میزنه انگار چیزی رو لمس کردم که نباید میکردم ولی کم کم اروم میشم
هرچند هنوز برام عادی نشده
به صندلی تکیه میدم پام رو مدام تکون میدم استرس وجودم رو فرا میگیره زیر لب ذکر میگم تا خودمو اروم کنم
نمیدونم چقدر میگذره ولی با صدا زدن اسممون ته دلم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷