میـٰان ِاینآدمهـٰاي ِجورواجور بسياحسـٰاس ِتنهـٰایي
ميکنم،بنـدهمچـٰالهشدهام،نجـٰاتمدهیـد.
در بـهتـرین سـالهـای جـــوانی خـسته ، کـلافه ، رنـجور و لِـه تـرین جـوان هـستم .
مــــن اونقدری قــــوی بودم که با شنیدن حـرفایی که قــلبمُ میشکست لــبخند بزنم.
«آدمها گاهی مثل کتابهای خاکخوردهاند؛ پر از حرفهای ناگفته در لابلای صفحاتِ کهنه.»