میـٰان ِاینآدمهـٰاي ِجورواجور بسياحسـٰاس ِتنهـٰایي
ميکنم،بنـدهمچـٰالهشدهام،نجـٰاتمدهیـد.
در بـهتـرین سـالهـای جـــوانی خـسته ، کـلافه ، رنـجور و لِـه تـرین جـوان هـستم .
مــــن اونقدری قــــوی بودم که با شنیدن حـرفایی که قــلبمُ میشکست لــبخند بزنم.
«آدمها گاهی مثل کتابهای خاکخوردهاند؛ پر از حرفهای ناگفته در لابلای صفحاتِ کهنه.»
بـخشی از وجــــودم به خاطر اینکه نـمیتونه زنــدگی توی قـرن هجدهم ،لباس های کــلاسیک قــدم زدن تو خیـــابون های قدیمی پاریــس رو تجربه کنه؛ تا همیشه حــسرت میخوره...