شاکیِ تقدیرم که اگر آغوشِ ما، دستانِ ما، نگاهِ ما، سهم هم نبود؛ پس چرا دیدمت و دل دادم به کسی که نزدیک من اما میانمان فرسنگ ها فاصله بود ..
تو همیشه در نوشته هایم زنده ای ، نامت ، چهره ات ، لبخندت و حتی حرفایت ، کلمه هایی از جنس نور، نوری که به من جان بخشید .
از این جهان بیبند و بار تنها یاری میخواستم که سکوتم را بفهمد ، با چشمانش مرا ببوسد و همراه با یک شاخهٔ ای گل عشق را به من هدیه دهد .