و اگر رفتی در نیمه های شب ماه را خبر کن که چراغ راهت باشد ، من تا سحر دلم را میان ستارهها جا میگذارم ، شاید ستاره ها نامت را آهسته صدا کنند و بدانند هنوز دلتنگم .
چشمانت ، کتاب نانوشته زندگی من بودند ، هر بار که نگاهت میکردم همه عمرم را یکجا میخواندم .
آن دخترک کبریت نمیفروخت
اما میسوخت ، برای کسی که نه شعله عشق را میفهمید ، نه گرمایش را .