چشمانت ، کتاب نانوشته زندگی من بودند ، هر بار که نگاهت میکردم همه عمرم را یکجا میخواندم .
آن دخترک کبریت نمیفروخت
اما میسوخت ، برای کسی که نه شعله عشق را میفهمید ، نه گرمایش را .
این روزا مد شده که میگن : نجات دهنده در آینه است .
اما داستایوفسکی یکبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش .