او با خنجرش از پشت به من زخم زد ؛
سپس خونی را که جاری شد بوسید و بوسید .
قلب خسته ام برایش تپید و تپید .
خون تمام شد ،
اما زخمم بر جای ماند.
حالا هر روز سر باز میکند
نه از جسمم بلکه از روحم .
نیمی به باد دادم، نیمی ز دود مانده
خاکسترم ولی عشق در شعلهها نرانده
ببخشید من واقعا حوصله ندارم، این زندگیمو چند فصل ببرید جلو ببینیم نتیجه آخر چی میشه.