https://eitaa.com/my_moone/3928
کوووو پس؟🙄😑🤨
🤍✨
الان بگم یادم رفت میکشینم نه؟🦦😅
https://eitaa.com/my_moone/3927
خب یه حدسی بزن خیلی اذیتت میکنم البته اذیتت میکردم🗿دلم برات تنگ شده🥺💔🦦
🤍✨
اولا از استیکرای من استفاده نکن
دوما فهمیدم🦦
هدایت شده از Novan | نوان
استوری جدیده حامیم
<عکس ماله قبله ولی تازه استوری کرده>✨
𝑨𝒎𝒊𝒏_𝑵𝒐𝒗𝒂𝒏✨🫀
:)𝒄𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 : @amin_novan✨🫀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتدوم #پناه وارد فضای دانشگاه شدیم. هر کسی یه طرفی مشغول خودش بود. ا
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتسوم
#پناه
+او... اون بابام بود...
بعد از این همه سال، بالاخره دیده بودمش.
اما چقدر شکسته شده بود... چقدر پیرتر از چیزی بود که توی خاطرم مونده بود.
از روی مبل بلند شد و آروم سمتم اومد.
جوری بغلم کرد که انگار میترسید اگه منو محکم بگیره، یه بلایی سرم بیاد...
ولی من یه چیز دیگه انتظار داشتم.
انتظار داشتم چشمهاشم مثل کاراش، از دلتنگی پر باشه...
اما نبود.
حتی یه ذره، فقط یه ذره احساس توی نگاهش پیدا نمیکردم.
انگار داشت تظاهر میکرد که دلتنگمه...
برعکسِ من...
منی که همیشه فکر میکردم ازش متنفرم، حالا چشمام پر از اشک شده بود.
نگاهم رفت سمت عمو...
اون طرف سالن، با همون حالت همیشگی و پوکر فیسش، داشت بهمون نگاه میکرد.
همونجا فهمیدم یه چیزی هست...
یه حرفی دارن که میخوان بزنن.
ولی من چیزی نگفتم، فقط صبر کردم خودشون شروع کنن.
بابام از بغلم جدا شد و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه، گفت:
—چقدر بزرگ شدی دخترم...
چقدر هم خوشگلتر شدی.
+دلم واست تنگ شده بود...🥲
—منم دخترم... منم.
بیا، بیا بشین، باید با هم حرف بزنیم.
+نشستم.
روبهروى من، بابا و عمو حمید نشسته بودن.
از چهرهشون معلوم بود قراره یه خبری بهم بدن که اصلاً قرار نیست خوشم بیاد.
بابا یه نفس عمیق کشید و گفت:
—خب دخترم... تو هنوز ازدواج نکردی؟
+نـ...نه بابا، نکردم.
—خوبه.
+میشه قشنگتر توضیح بدی؟ من که هیچی نمیفهمم...
—ببین دخترم...میدونم بخاطر کارایی که کردم ازم بدت میاد، و شاید نتونی منو ببخشی...
+معلومه...
تو سرِ قمار، کل زندگیمونو به باد دادی...
ولی شرطمو که یادت هست، نه؟
—آره، یادمه.
ولی منم اومدم دقیقاً درباره همون موضوع باهات حرف بزنم.
+با این حرفش یهدفعه یه عالمه استرس ریخت توی جونم.
بابا ادامه داد:
—من توی لندن... همهچی رو باختم.
ولی خیلی چیزا هم به دست آوردم...
اما بخاطر طمع...
دخترم، منو ببخش...
من... مسـ/ـت بودم... حواسم سر جاش نبود...
+بابا نکنه...😨
—من متاسفم ولی...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🎀
کی پارت بعدی رو میگی؟
تو انقدر دیر به دیر میدی که آدم قبلی
هارو یادش میره 😂🤦♀️
_-مهیی-_
🤍✨
یکم دیگه میدم
احتمالا از این به بعد سرم خلوت تره شاید روزی دوتا پارت بدم
ولی بازم قول نمیدم🦦
https://eitaa.com/my_moone/3940
مگه تابستون نی؟
🤍✨
این عکس یا واسه قبله یا رفته خارج از کشور🦦
هنوز مشخص نیست🤷🏻♀
https://eitaa.com/my_moone/3932
خب کیممم🗿
🤍✨
کسی که بدون اجازه از استیکرم استفاده میکنه🦦