عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتسیزدهم #حامی +گوشی رو که باز کردم، نوتیفیکیشن پیامِ بابا وسط صفحه خود
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتچهاردهم
#پناه
+صبح بود که با صدای زنگ گوشی،چشمام باز شد...
به صفحه نگاهی انداختم
ناشناس بود پس محل نزاشتم و خوابیدم
بعد از چند بوق صفحه خاموش شد و دوباره زنگ خورد
کلافه آیکن سبزو بالا کشیدم و گوشی رو در گوشم گذاشتم
که صداش توی گوشم پیچید
–الو؟
+بفرمایید🥱
–خواب بودی؟
+با تعجب نگاهی به صفحه انداختم و دوباره گوشی رو در گوشم گذاشتم
+شما؟؟
–حامیَم قرار بود بود بریم خرید مثلا😐
+آها سلام؛
من خوابم میاد بزار بعدا
–پاشو ببینم خوابالو من کل کارای شرکتُ بخاطر شما عقب انداختم
+خب نمینداختی من خوابم میاد
–میام بالا سرتاااا
+خوش اومدی خدافظ
–صبر کن پناه...
#حامی
+صدای مبتدی بوق نشونی از قطع کردنش بود
نگاهی به ساعت انداختم
13:45مگه کلاس نداشت؟
گوشیمو روی صندلی شاگرد پرت کردم و سمت خونشون حرکت کردم
.....
با وجود ترافیک بعد از 40 مین رسیدم دم خونشون
زنگ و زدم که در بی صدا باز شد.
رفتم سمت آسانسور و دکمه طبقه دوم رو زدم...
#پناه
+با حس نفسای گرم یکی روی صورتم از خواب بیدار شدم
بدون اینکه چشمامو باز کنم با دستم هولش دادم اونور تر و زیر لب ناله کنان گفتم:
+برو اونور دارم میخوابم ستارهه😴
–کجا برم من تازه اومدم😂
+با تعجب چشمامو باز کردم و با دیدن چهرهی خندون حامی سه متر پریدم هوا
–مگه جن دیدی چته؟
+حیفه جن تو چجوری اومدی داخل
–نمیگم😌
+مسخره😒
–ستاره خانوم درو باز کرد
+سرمو به معنای تایید تکون دادم و دوباره پتومو روی سرم کشیدم و سرمو روی بالشت کوبوندم
–نخوابیا پاشو ببینم
+ولم کن
–کلافه نفسمو بیرون دادم و دست به کمر پایین تختش ایستادم و گفتم:
–بلند میشی یا نه؟
+نه🦦
–اوکی پس به من چه🤷🏻♂
+دیگه صدای نیومد فکر کردم بی خیال شده که یه دفعه کلی آب روی سرم خالی شد
جیغ بنفشی زدم و سرجام نشستم
که حامی دست به کمر با یه پارچه آب بالا سرم ایستاده بود و داشت از خنده ریسه میرفت
+مگه مریضی😖🔪
–من گفتم بیدار شو به من چه🤷🏻♂
+وایییی آخه چیکار من داری تو
–پارچُ روی پا تختی گذاشتم و دوباره پایین تختش ایستادم و پتوشو با شتاب از روش کشیدم
+بابا اه ولم کننننن
–پاشو باید بریم خرید
+نمیخوام؛ولم کن
خودت برو اصلا
–نکنه میخوای من برم لباس بگیرم واست
+خب نگیر نمیخوام
–چرت و پرت نگو بلند شو دیگه چقدر یه دندهای
+اوفففف باشه بابا
از روی تخت پاشدم و رفتم سمت سرویس و صورتمو شستم تازه نگاهم به خودم و ریختم افتاد
خاک بر سرم یعنی من با آستین کوتاه جلوش بودم😐
وایییییی چرا هواسم نبودددد آخه😫
هوفففففف
با تقه ای که به در خورد از آب شدن بیرون اومدم
–چی شد؟
+تو برو بیرون الان میام
–نمیرم بدو بیا کلی کار داریم
+بابا میگم نمیشه برو بیرون یه لحظه
یه دفعه تن صداش نگران شد
–چی شده؟خوبی؟
+آره خوبم فقط برو بیرون
–اوکی پنج دقیقه وقت داری
+باشه برو
چیزی نگفت و فقط صدای بستن در اومد
آروم کلمو بیرون آوردم و وقتی از خالی بودن اتاق مطمئن شدم اومدم بیرون و سریع از توی کمد یه ست بیرون کشیدم و سریع تنم کردم...
داشتم موهامو شونه میزدم که یهو در باز شد و حامی اومد داخل...
+الوووو؛کجا سرتو میندازی پایین میای
–اتاقه زنمه دلم میخواد
+اتاقه زنمه گگگگ🤓😒(اداشو در اورد)
من زن تو نمیشم
–مگه دست توعه
+نه دست توعه
–اون که بعله
+واییی چقدر پرویی تو؛ برو بیرون اصلا
–نمیرم
+هوففف خدایااا چه گیری افتادیم😤😒
–بدو دیگههه بپوش
+پوشیدم نمیبینی😐
–خب بریم دیگه منتظر چیی؟
+اوکی
+موهامو مرتب کردم پشت سرم گوجه ای بستم یه شال روی موهام انداختم و یه کوچولو تینت و ریمل زدم و تمام...
برگشتم به حامی نگاه کردم که به چهار چوب در تکیه داده بود و با یه لبخند نگاهم میکرد
+چیه؟
–هیچی
بریم؟🙂
+بریم
+با ستاره خداحافظی کردم و رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم
اصلا نمیدونستم داریم کجا میریم
سکوتی توی ماشین حکم فرما بود که هیچ کس حاضر نبود خرابش کنه
–مدتی توی سکوت گذشت که بالاخره پناه دهن باز کرد و گفت:
+هوففف حوصلم سر رفت لااقل یه آهنگ بزار
–پلی لیست من غم توش موج میزنه خودت یه چیزی بزار
زیر چشمی نگاش میکردم که همونطور که سرش توی گوشی بود گفت:
+مگه شکست عشقی خوردی.؟
–زیر لب گفتم:
شاید..کی میدونه
+هوم؟
–هیچی
#حامی
–چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایمی که توی ماشین پخش میشد گوش میدادیم تا بالاخره پناه گفت:
+...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana✨