هدایت شده از 🤍 فریمآه حآمی🩵
بچه ها ما نباید موزیک رو بذاریم ولی خیلی ها یوتویوب و تلگرام و.... ندارن پس وقتی موزیک منتشر شد فقط موزیک رو میذاریم و موزیک ویدیو رو ۴۸ ساعت بعدش میذاریم
خواهشاً اگه یوتویوب دارین از یوتویوب ببینین تو رو خدا بچه ها بذارین شروع خوبی برای حامیم باشه بعد از اینهمه مدت
حیفتون نیاد فیلتر روشن کنین
برین استریم بزنین که ویو بره بالا بچه ها موزیک ویدیو رو جایی نذارین
حداقل تا ۴۸ ساعت بعد از انتشار
برای حمایت از حامیمه
پی وی من نیاین که موزیک ویدیو بفرستم که با احترام ریپ میشین
فقط و فقط آهنگ رو میفرستم
برای خود حامیمه
اگه حامیم رو دوست دارین گیر ندین
(همسایه فور حساب نکن)
کامنتای پست آخر یوتیوبش از 156 به 195 تا رسیده فندوم داره سکته میکنه🦦😂
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستویکم #پناه +همون لحظه حامی ماشینو کنار جدول خاموش کرد و محکم مچ
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستودوم
#پناه
+همزمان با روشن کردن ماشین گفت:
–دیگه فکر دانشگاهو از سرت بیرون کن
+چی؟ولی حامی...
پر تحکم گفت
–همین که گفتم
+اما من که کاری...
–بحث نکن پناه؛نظرم عوض نمیشه
+بدون حرف رو ازش گرفتم و نگاهمو به بیرون دوختم
اونم چیزی نگفت و به رانندگیش ادامه داد
#حامی
صورتم درد داشت
با دستمال سعی در بند اومدن خون لب و دهنم داشتم که چندان هم موفق نبودم
مدت کوتاهی بند میومد و وقتی میگفتم تموم شده...
دوباره خونریزی میکرد😕😑
....
–چند دقیقه بعد جلوی خونه پناه نگه داشتم صداش زدم ولی هیچ واکنشی نشون نداد
دوباره آروم و با ملایمت صداش زدم
اما بازم هیچی
–قهری با مـ..
با دیدن چشمای بسته و صورت غرق در خوابش لبخندی رو لبام نقش بست
طره ای از موهاش که توی صورتش ریخته بودُ آروم کنار زدم
–پناه خانوم
بیدار نمی شی؟
توی خواب شبیه فرشته ها بود
من چطور تونستم دست رو این دختر کوچولو بلند کنم
وای که این دختر توی همین مدت کم با من چی کار کرده بود
تمام فکر و ذهنم شده بود پناه
شب تا صبح فقط پناه بود
و من نفهمیدم چطور دل به این دختر بستم
–همینطور نگاش کردم که یهو چهرهی شیرینش در هم شد.
خط اخم به وضوح روی صورتش نقش بست
خواستم بیدارش کنم که زیر لب چیزی زمزمه کرد
+بابا..نکن...
توروخدا...
نزن بابا...
ولش کن...
–پناه...پناه بیدار شو داری خواب میبینی
–با تکون نه چندان کمی که خورد یه دفعه چشم باز کرد.
یکم به دور و ور نگاه کرد که تازه نگاهش به من افتاد
با نگاه گیج که موج های ترس توش دیده میشد گفت:
+کجاییم
–لبخندی زدم
–دم خونتونیم
–انگار تازه به خودش اومده بود اهانی گفت و کولشو از روی پاش برداشت و در ماشینو باز کرد.
پیاده شد و رفت
بدون هیچی
هرچند؛چه انتظاری دارم؟
جز فحش چی میخواست بگه
چی میتونست بگه...
مگه من حرفی گذاشته بودم؟
نگاش کردم
جلوی درب ورود، در حالی که کلیدو توی قفل گذاشته بود برگشت و نگام کرد
انگار یه دو دلی توی چشماش بود
اومد سمت ماشین
شیشه رو پایین دادم تا متوجه بشم چی میگه
اومد و پیش شیشه ایستاد
–چی شده؟چیزی جا گذاشتی؟
+نه!..پاشو بیا بالا
–چرا؟
+بیا لب و دماغت داره خون میاد
سریع یه دستمال برداشتم و روی بینیم گذاشتم
–نمیخواد و خوبم من
+حامی!!
–باشه
ماشینو خاموش کردم و بعد از قفل کردن درب ها سمت پناه که جلوی ساختمون بود رفتم
–بریم
+بریم!
رفتیم داخل و سوار آسانسور شدیم
توی این مدت فقط صدای ضبط شده آسانسور و موزیک ملایمی که پخش میشد به گوش میرسید
سکوتی فضای آسانسور رو در بر گرفته بود
که قابل توصیف نبود
سکوتی که هزار گله و حرف نگفته درونش پنهان بود:/
شاید گله های پناه از من...
شاید هم گله ها و شکایت هایی که من از خودم و گاهی از زندگی داشتم
که ای کاش ما یه طور دیگه آشنا میشدیم
ای کاش مجبور به این ازدواجی که پناه نمیخواد نبودیم
ای کاش هنوز یه فرصت بهم بده
ای کاش اونم حس منو نسبت بهم داشته باشه
و کلی کاش های دیگه که شاید آرزوی خیلیا شونو با خودم باید به گور میبردم
نه من حرفی میزدم نه پناه
تا اینکه آسانسور ایستاد و از این سکوت یا سیاه چال نجاتمون داد
هرچند باز هم در سکوت
ولی حداقل صدای نفسهای هم دیگه رو میشنیدیم و متوجه میشدیم
جفتمون الان،اینجا و زنده اییم
سمت واحد رفتیم و پناه زنگُ فشرد
همون لحظه در باز شد و ستاره جلوی در ظاهر شد
ستاره:چه عجب اومـ..
پناه؟گریه کردی؟
چی شده؟
ر..رد انگشتای کیـ...
–دیدی به اون سمت صورت پناه نداشتم
ولی دستم بشکنه که این کارو کردم
حتی تصور اینکه رد انگشتام روی صورتش باشه دیوونم میکرد
کاش اصلا همچین غلطی نمیکردم
ستاره انگار تازه نگاهش منو دیده بود با تعجب و چشمایی گشاد شده گفت:
ستاره:
یا خدااااا آقا حامی؟؟؟😳
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🤍
هدایت شده از فورنده/دُنـیــای بیرَحم🖤
کامنتاشتولایووذوقش😭🕯️
-Don't Copy;
╰┈➤Just Forward!🩶