یه جوری بارون ریز و آروم میباره با هوای خیلی گرفته و سرد و بوی خاک نم خورده،آدم دلش میخواد دست نامزدشو بگیره بره با خشخش برگای پاییزی قدم بزنه
دلمون پوسید تو این عصر جمعهی دلگیر و حوصله سربرِ پاییزی.نامزد که نداریم لااقل بریم دستِ دوست دخترمونو بگیریم قدم بزنیم یه کم
استاد سوال میگفت که ماکسیمم و مینیمم نسبی و زین اسبی رو در صورت امکان محاسبه کنید.بعد تهش برگشت گفت در صورت امکان خواهش نیستا که دلتون نخواست حساب نکنین،منظور اگه وجود داشته باشه😂🤦🏻♂
my notes!
استاد سوال میگفت که ماکسیمم و مینیمم نسبی و زین اسبی رو در صورت امکان محاسبه کنید.بعد تهش برگشت گفت
یه بارم آخر کلاس داشت حضور غیاب میکرد،وسط حضور غیاب که اسمارو میخوند یه اسمی خوند عارف،دید هیچکس دستشو بلند نکرد،دوباره نگاه کرد به لیست گفت ای بابا اشتباهی اسم باباشو خوندم🤣
ترم پیش ظهر رفتیم کلاس هوا صاف و آبی و تمیز بود،بعد کلاس اومدیم بیرون دیدیم هوا قهوهایه.مسخره نمیکنم واقعا قهوهای بود.طوفان شن اومده بود.بعد نگو وقتی ما تو کلاس بودیم،کل کلاسای دانشگاه رو هم تعطیل کردن.نه اسنپ پیدا میشد،نه تاکسی نه هیچی.به زور رسیدیم خونه.از تو گوشام شن و ماسه در میومد