این جایی که الان هستم و رسیدم، با اینکه من بهش قانع نیستم و به چشمم نمیاد، ولی جای کم و کوچیکی نیست؛ راحت هم بهش نرسیدم. حتی شاید خیلیا کلی تلاش بکنن و آرزوشون باشه که به اینجا برسن. درسته خود هدفی که داشتم نیست، ولی مسیر خوبیه به سمت هدفم؛ و در کل دوسش دارم. ولی الان یکی از گزینههای رو میز که کاملا هم جدی بهش فکر میکنم اینه که از دانشگاه انصراف بدم!
من یه چیزی گفتم؛ که حاضرم از همهچی بگذرم. شاید اصن خیلیا هم جدی نگرفتنش؛ ولی مَرده و حرفش، سر حرفم هم هستم. حالام جدی بهش فکر میکنم و سبک سنگین میکنم؛ و اگر لازم باشه و قدمی باشه واسه نزدیک شدن(و زودتر نزدیک شدن) به خواستهم، از علایقم هم میگذرم...
یه جوری خسته و کوفته و بیحالم که انگار ده نفر گرفتن کتکم زدن. نمیدونم چطوری خودمو به خونه برسونم
جدیدا دیگه این سریال یوسف پیامبر بدجور داره رو مخم راه میره و اعصابمو به هم میریزه. نمیتونمش
در سکوتِ شب، خانه زد فریاد
اما تو نشنیدی، دل به پایت افتاد
آرزو کردم، بعد از تو عاقل نشوم
آشنای من، من غریبم بی تو
با خیابانها، من رفیقم بی تو
بعد تو عمرا، من دگر عاشق نشوم