اون میگه اسم خوب پیدا کن، منم هی غلام صداش میکنم. آخر سر تو دهن خودش هم افتاد غلام
آخرش هم که پاشدیم بریم، یکی دو کوچه افتاده بود دنبالمون. میترسید انگار از پارک خارج بشه، از کنار دیوار و خیلی با احتیاط میاومد
تا رفیقم هست، کلا طرف من نمیاد. هی دور و بر اون میپلکه، هی خودشو بهش نزدیک میکنه، خودش میره میپره تو بغل اون. اصلا نزدیک من نمیشه، طرف من نمیاد. دفه اول هم اونطوری شد، امروز عصر هم اونطوری شد. فقط بعد از ظهر که رفیقم نبود اومد پیش من. مابقی کلا میره سمت اون