تا رفیقم هست، کلا طرف من نمیاد. هی دور و بر اون میپلکه، هی خودشو بهش نزدیک میکنه، خودش میره میپره تو بغل اون. اصلا نزدیک من نمیشه، طرف من نمیاد. دفه اول هم اونطوری شد، امروز عصر هم اونطوری شد. فقط بعد از ظهر که رفیقم نبود اومد پیش من. مابقی کلا میره سمت اون
چند هفته پیش یه مجلس شعرخوانی از شعرای ترکی یکی از شاعرای قدیمی همشهریمون برگزار کردیم تو دانشگاه، یهویی پیش اومد ایشون زنگ زد به من گفتم که فلان جام اونم اومد. تو وسطای شعرخوانی حرف میزد و توضیح میداد گاها بعضی مسائل مختلف رو. یه جاییش وسط شعرخوندن یه چیزی گفت که خیلی قشنگ و خوب بود. منم ضبط میکردم. ویسشو بگیرم بفرستم الان