برنامهم این بود که نخوابم؛ ولی نمیتونم دیگه. هم جسمی و هم روحی، اوضاع خوشی ندارم اصلا
تو هفتهی گذشته هم دو سه باری که نشستم پشت فرمون، هربار یه تصادف رو از سر گذروندم
شوهرخالهم برگشته بهم میگه چخبرته، چرا اینطوری شدی، چرا اینهمه خودتو تحت فشار گذاشتی، خودتو اذیت میکنی، عذاب میدی، ذهنیتت رو سیاه کردی نسبت به همه چی، تو خودت نمیفهمی ولی من که از بیرون نگاه میکنم میبینم تو همون علی دوسال پیش نیستی، پرخاشگر شدی، عصبی و تند شدی، افسرده شدی و فلان، همینطوری جلو بری تو آینده به مشکل برمیخوری و فلان